سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱۹ مطلب با موضوع «نوای کودکانه» ثبت شده است

گزیده ای از بیانات و کردار سرکارخانم در یک ماه اخیر:

الف) اخر شهریور چندتا عروسی رفته و کلا افتاده تو خط عروس و داماد بازی! اومده جلوم وایساده و میگه: "پدر میای ازدواج کنیم؟"

از لحظه ای که کت و شلوار پوشیدم عنوانم به «داماد» تغییر کرد. تصورشو بکنید که موقع راه افتادن، موقع پیاده شدن از ماشین، موقع ورود به سالن و کلا در تمام مدت عروسی، دست منو گرفته و منو «داماد» صدا میکنه!!! ملتم عجیب چپ چپ نگاه میکردن.

تمام مدتی که توی قسمت زنانه حضور داره، بین عروس و داماد میشینه و هرجا عروس میره دنبالش راه میوفته. حتی تا پشت در سرویس بهداشتی!!

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۶
آقای پدر
۱- امروز تولد سه سالگی فندقه. دختر کوچولوی شیطون و ناقلا و پرحرفی که حواسش به همه جا هست و در تمام طول روز دلش میخواد بازی کنه. دخترکوچولوی من. خیلی چیزارو مدیون فندق هستم. جریان پیداکردن مجدد رابطه منو بزرگه، تغییر مسیر جریان کاریم که به هرحال از لحظه اطلاع از بارداری بزرگه به طور فزاینده ای رو به رشد گذاشت تا جاییکه من غرغرهام معطوف شد به انتخاب بین خوب و خوبتر و حتی پیشرفت های مالی و سطح زندگی. اعتقاد دارم حتی در روحیه ام هم موثر بوده، در روحیه هردونفرمون. به علاوه شوروحال و انرژی بیشتری هم به کل خانواده ما بخشیده. شاید براتون جالب باشه که آخرین فرزند متولد شده در خانواده ما -منظور بستگان درجه یک- الان سال سوم دانشگاهه!!
۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۳
آقای پدر
۱- هیچ دقت کردین که وقتی از مصائب و مشکلات زندگی مشترکتون برای کسی، دوستی صحبت میکنید و به قول معروف درددل میکنید، حس اون آدم نسبت به شما و تیره روزی هاتون به مراتب بیشتر از اون چیزیه که خودتون در زندگی باهاش مواجه هستید؟ اصولا وقتی برای دیگران از بدبختیاتون میگید اون دیگری، زتدگیتون رو خیلی نکبت تر از اون چیزی که هست میبینه.

۲- نمیدونم "یک عاشقانه تند" من یادتون هست یا نه؟ به هر حال در این ماه صاحب فرزند شد و اونهم مثل من دختر دار شد. براش خوشحالم. اینکه اینو اینجا میگم به این معنی نیست که حس خاصی دارم فقط...هیچی، همین.

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۹
آقای پدر
یادم میاد وقتی این وبلاگ شروع کردم هدفم بیشتر نوشتن مسایل و اتفاقات مربوط به فندق و بزرگ شدن اون و البته حواشی مربوط به تربیت فرزند و خانواده بود. البته با توجه به تجربه شخصی خودم. از بخش دوم خیلی دور نشدم اما خدایی دختر کوچولو رفت تو حاشیه. راستش اتفاقات و مسایل مربوط به فندق اونقدر زیاده و متنوع که نمی تونم درست و درمون جمعش کنم. نتیجه اینکه ماهنامه ها تقریبا فصل نامه شد! میخوام یه دفعه دیگه تلاش کنم و به دختر خوبم ادای دین. نظم و ترتیب خاصی وجود نداره. تقریبا هر چی به ذهنم برسه میگم. اما برای ماه های بعد دقت بیشتری به خرج میدم. مطمینم یه روزی فندق از خوندنش لذت میبره.
۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۷
آقای پدر

میدونم که مدت زیادی میشه درباره فندق خانم ننوشتم. در این مدت هم متوجه شدم که اتفاقا پستای ماهنامه فندق طرفدارای خاص خودشو داره که اتفاقا توی کامنت ها هم بهش اشاره کرده بودن. پس موارد جسته گریخته ای که از این فرشته کوچولو به ذهنم میرسه بدون هیچ ترتیب و نظمی مینویسم. باشد که مقبول خلائق افتد.

۱- مهمترین کاری که بلافاصله بعد از تموم شدن دوسال فندق انجام شد، گرفتن ایشون از پوشک و آموزش توالت بود. اعتراف میکنم که مرحله سخت و خیسیه!  گرفتاری اصلی کودک و اولیا اتفاقا مربوط میشه به کیفیت بالای پوشک ها. اول اینو بگم که ما با هاگیز و پریما شروع کردیم اما دیدیم که مولفیکس تقریبا همون کیفیت رو داره و قیمت پایین تری هم داره. نتیجه اینکه نزدیک یک سال ونیم از همون برند پوشک استفاده کردیم، شما هم بکنید، خوبه. اماااااا... اتفاقا بزرگترین سختی گرفتن از پوشک همین مساله کیفیت پوشک هاست. چرا که وقتی نوزاد کارشو در پوشک انجام میده بواسطه جذب بالا، اون سختی و عذابی که ما زمان خودمون میکشیدیم حس نمیکنه. طبیعتا چون آزاری هم نداره بچه نمیفهمه چرا باید ازش جدا باشه و چرا وقتی جیش یا پی پی داره باید اعلام بکنه تا ببریمش و نباید زرتی مثل قبل خودشو در اون بسته گرم و نرم تخلیه کنه. یادتون نره که زرتی پوشک از بچه نگیرین. اول فقط تو خونه و موقع های بیداری نداشته باشه و مرتب هم ازش سوال کنید. موقع هایی که بیرون میبرینش یا موقع خواب حتما پوشک باشه. این مرحله رو تا جایی ادامه بدین که موجود مفلوک یادبگیره نیازشو اعلام بکنه. بعد از اون یواش یواش موقع بیرون رفتن هم بدون پوشک باشه.

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۳۹
آقای پدر


حرف اول:

یعنی هر روز که میرم سر کار حس میکنم دارم زندگی و عمر و توانم رو هدر میدم. نه اینکه کارم بد باشه و علاقه نداشته باشم یا مثلا محیط کارم مناسب نباشه، نه ابدا اینجور نیست.  فقط حس میکنم کارای بهتری هم میتونم انجام بدم. مثلا بیشترین چیزی که دلم میخواد انجام بدم اینه که بشینم سر درس و مشقم و یه کله بخونم و یاد بگیرم و مطالعه و تحقیق کنم... کافیه یه شیرپاک (میهن یا دامدارن یا هر کوفت دیگه ای هم باشه فرق نمیکنه) خورده ای بیاد و بگه من همین حقوق فعلیتو بهت ماهانه دستی میدم، به خدا اگر من برم دنبال کار یا درامد بیشتر. دقیقا همون برنامه ای که گفتم اجرا میکنم. چون مطمینم چندسال بعد خیلی بیشتر و بهترشو در میارم. کسی هست بیاد منو به سرپرستی قبول کنه آیا؟

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۲
آقای پدر

                                         فندق

۱- پرنسس ۲ ساله شد.

۲- تم تولد امسال سفید و صورتی بود. کمی فامیل های نزدیک دور هم جمع کردیم و گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم و کادو گرفتیم و عکس انداختیم. یک تولد خانوادگی معمولی. هیچ چیز واقعا خاصی وجود نداشت به استثنای یک چیز. حس عجیب و گنگ من. انگار دونه دونه داره چیزی از وجودم کم میشه. شاید سالهای بودن با فندق، یا شاید سالهای بودن ما با هم، یا شاید هر چیز دیگری ولی کمتر از انتظار خودم شاد بودم. 

۳- صاحب یک سه چرخه گرونقیمت، چندتا لباس، یه سرویس اشپزخونه پلاستیکی، چندتا سرگرمی فکری جالب و یه عروسک خاص با امکان تغذیه و پی پی و پوشک و البته مقادیری وجه نقد شد. 

۲۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۴
آقای پدر

همه زندگی ما آدم ها همینجوریه، یه کم که شرایط سخت میشه و تعدد نقش هامون افزایش پیدا میکنه یا حتی فقط بعضی از همون نقش ها شدت میگیره، برخی دیگه به فراموشی سپرده میشه. همون وظایف و کارهایی که قبلا راحت و با اشتیاق انجام میدادیم حالا میشن زحمت و مزاحم و اسباب دردسر. بخصوص ما ایرانیها که بواسطه فرهنگ خاص ایرانی و شیعی مون اصولا کمی نسبت به مواردی که با لذت روانی یا جسمی -و نه روحی و عقیدتی- همراهن با بدبینی و اکراه نگاه میکنیم. حالا نمیخوام مثال بزنم که طبیعتا خودتون مواردشو حی و حاضر گوشه ذهنتون دارید. این مساله وصف حال فعلی منه. بواسطه نزدیک شدن به دوره امتحانات ترم، به طور کلی از کار و خونه و فرزندپروری و حتی همین وبلاگ نویسی مختصر دور شدم. نتیجه اینکه ماهنامه فندق خانم جون با تاخیر داره منتشر میشه.

و اما ایشون:

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۷
آقای پدر

میخوام یه چیزایی بنویسم که دیگه نتونم نشونی این وبو به هیچ کدوم از فک و فامیل های قراضه ام بدم. فرق نمیکنه فامیل بابای فندق باشن یا مامانش. هرچند آقای پدر با در نظر گرفتن جمیع موارد، رای به خانواده مادری میده. چنین مردی هستم من.

فندق از هر چیزی یه دونه داره. یه دایی، یه عمو، یه خاله و یه عمه. دقیقا به همین ترتیب سنی. اصولا این دوستان موجوداتی معمولی نیستن. یعنی یکم با بقیه آدمها متفاوت به نظر میرسن. باز عمه خانم جون که علیرغم مسوولیت خطیری که تا پایان زندگی خودش و حتی بعدتر از اون، در قبال فندق بر عهده داره، اما به آدم های نرمال نزدیکتره. این دوست لاغر و کشیده و پر رنگ و بو با اون چیزی که من تو بچگیم به عنوان خواهر میشناختم تفاوت میلیونی داره. یعنی وقتی به عکسای بچگیمون نگاه میکنم ، همش فکر میکنم نکنه اون یکی دیگه است، مثلا بچه باغبونی، کلفتی یا حتی یتیمی چیزی از جایی اولیاء گرانقدر ما ابتیاع کردن و جای خالی خواهر نداشته مارو پرکردن. آخه اینی که الان هست که اون نیست.

۴۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۵۰
آقای پدر

دو هفته اول این ماه، فندق به همراه مادرش شمال بود. بهش خوش گذشته بود. اصولا هر قدر آدم بیشتری دور و برش باشه سرحال تر و پر جنب و جوش تره. وقتی دیدمش احساس کردم که نسبت به دو هفته قبل به وضوح رشد بیشتری کرده، تپل تر شده (چون اصولا شمالیا زیاد میخورن) و مشخصا پیشرفت قابل توجهی در صحبت کردن داشته. دم همسر و خانواده اش گرم که این مدت زحمت زیادی کشیدند. و اما ماهنامه فندق خانم:

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۳
آقای پدر