سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۳۱ مطلب با موضوع «نوای پدرانه» ثبت شده است

۱- یه کرم عجیبی افتاده تو تنم که برم سراغ عکاسی! دیدن تصاویر چهره آدم ها و مکان های خاص شهری بهم یه سرخوشی عجیبی میده. زیاد اهل دیدن و گرفتن عکسای طبیعت و جک و جونور و بچه و چه میدونم تصویرسازی مفهومی(!) نیستم. برای من آدمها جذابن و نحوه زندگی کردنشون، فکر کردنشون، دیدنشون. هرچیزی که یه جورایی به این موجود عجیب و پیچیده و پرمدعا مربوط میشه. بامزه اینکه این فکر مدتیه تو کله مبارک بزرگه هم افتاده. خدا رو چه دیدین، شاید دوباره باهم همکلاس شدیم. خخخخخخخ... بامزه میشه ها.


۲-  جایی خوندم که آزادی به معنی اینه که چیزی برای مخفی کردن نداشته باشی! یه حسرت و غم عجیبی نشست رو دلم. بعد نشستم و فکر کردم و نتیجه گرفتم که بهتره من برم خودمم مخفی بشم تا اینکه راضی بشم مخفی کاری هامو عیان کنم تا بلکم آزاد بشم!!!! 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۹
آقای پدر

برای مادرم صرفا یک فرزندم، بیشتر از ده دقیقه نمیتونیم همو تحمل کنیم و کارمون به دعوا و مرافعه میکشه. همچنان فرزندشم، نگرانم میشه، سراغمو میگیره براش مهمه چکار میکنم و چی به سرم میاد اما فقط بخاطر اینکه فرزندشم و نگرانه آبروشه. شاید چندان براش مهم نباشه که چی توی دلم و ذهنم میگذره و چه سلیقه و نظر و عقیده ای دارم...

برای همسرم هم که... خب ما بیشتر دوتا همخونه ای هستیم که یه موضوع مشترک به نام فرزند داریم. به ندرت کنار هم میخوابیم، به ندرت تر ارتباط زناشویی داریم و به ندرت ترتر ابراز علاقه توامان... باز گلی به جمال خودم. نه واقعا میگم. من ابراز علاقه امو انجام میدم. نه به جهت اینکه خرش کنم یا بکشم تو اتاق خواب یا هرجای دیگه. برای اینکه میخوام بهتر باشیم، برای اینکه میخوام زندگیمون گرمتر باشه و هوایی نشم. اما میدونید چیه؟ حتی به اندازه یه «منم دوستت دارم» ساده هم جواب نمیگیرم. با هم مسافرت میریم، باهم خرج میکنیم، باهم خرید میکنیم، باهم گردش و رستوران و مهمونی میریم، باهم میخندیم... چون زن و شوهر هستیم، چون من فقط یه شوهرم!

۳۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
آقای پدر

نمیدونم داستان عبور طالوت و دارو دسته اش از صحرای تاریک رو شنیدین یانه... ظاهرا طالوت در میانه صحرا به قومش میگه که  این سنگریزه های کف صحرا واقعا سنگریزه نیست. هرکسی که از سنگریزه های کف این صحرا برداره صبح فردا پشیمان خواهد شد و هرکسی هم که برنداره باز پشیمان میشه... یه عده کمی دست به کار شدن و جیبها و سوراخ و سمبه هاشون پر کردن. با خودشون اینجوری استدلال کردن که «که خب حالا برمیداریم دیگه، چیزی که از دست نمیدیم، فقط یه شب بارو بنه امون سنگین میشه...» عده بیشتری هم ساده لوحانه ادای آدمهای قانع و با عزت نفس و «خدابس» رو در اووردن با خودشون فکر کردن «ما که از اوضاع زندگیمون راضی هستیم چه کاریه که الکی بارمون سنگین کنیم...» و دست خالی از صحرا عبور کردن. صبح فردا که از صحرا گذشته بودن جیبهاشون خالی کردن و دیدن ای دل غافل، همش در و مروارید و هر کوفت دیگه ایه که تو اون زمان ارزشمند بوده. خلاصه هر دو دسته افسوس خوردن اساسی. عده ای برای اینکه دست خالی بودن و عده دیگری برای اینکه بیشتر برنداشته بودن...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
آقای پدر
۱- امروز تولد سه سالگی فندقه. دختر کوچولوی شیطون و ناقلا و پرحرفی که حواسش به همه جا هست و در تمام طول روز دلش میخواد بازی کنه. دخترکوچولوی من. خیلی چیزارو مدیون فندق هستم. جریان پیداکردن مجدد رابطه منو بزرگه، تغییر مسیر جریان کاریم که به هرحال از لحظه اطلاع از بارداری بزرگه به طور فزاینده ای رو به رشد گذاشت تا جاییکه من غرغرهام معطوف شد به انتخاب بین خوب و خوبتر و حتی پیشرفت های مالی و سطح زندگی. اعتقاد دارم حتی در روحیه ام هم موثر بوده، در روحیه هردونفرمون. به علاوه شوروحال و انرژی بیشتری هم به کل خانواده ما بخشیده. شاید براتون جالب باشه که آخرین فرزند متولد شده در خانواده ما -منظور بستگان درجه یک- الان سال سوم دانشگاهه!!
۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۳
آقای پدر


در محوطه مورد علاقه ام تو پارک لاله نشستم و دارم سعی می کنم خودمو روی درسی که اتفاقا مورد علاقمه متمرکز کنم. کار سختیه. حواسم جای دیگه است. وسط زندگیم!

به ۳۵ سال زندگی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم...میشه گفت احتمالا نیمی از تمام زندگیم. نیمه پر زندگیم. نیمه ای که لحظه به لحظه اش پر از آرزوهای کوچیک و بزرگ و خوب و بده. نه، همش خوبه. مگر آرزویی هم پیدا میشه که خوب نباشه؟ مگر تا به حال کسی تونسته آرزویی بکنه که خوب و روا و شایسته نباشه؟ اصلا خاصیت آرزو و رویا همینه. خوب بودن...

۴۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۰
آقای پدر
از یه دوست خوب، از یه خواننده محترم خواستم که تحلیلی از من بده. در واقع تحلیل که نه. راستش مدتی بود متوجه شده بودم که با گوشه و کنایه و خیلی سربسته میخواد منو متوجه مساله ای بکنه. دست آخر خودم ازش خواستم راحت حرفش رو بزنه. خب ایشونم زد اما نه خیلی راحت. درواقع همونطور که انتظار میرفت خیلی محترمانه و مودبانه تحلیلی انجام داد و انتقاداتی مطرح کرد و از دید یک زن پیشنهاداتی مطرح کرد. تصمیم گرفتم اینو اینجا بزارم. کلیت حرف درست و منطقی و آموزنده است. حیف بود که شما نخونیدش. اما امیدوارم دوستان دیگه هم با الگو قرار دادن ایشون در این زمینه، در مورد من و زندگیم، بخصوص اون قسمتش که به همسر مربوط میشه، نظرات خودشون رو بگن. همیشه که نمیشه من حرف بزنم و شما یاد بگیرید. والا...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۴
آقای پدر
یادم میاد وقتی این وبلاگ شروع کردم هدفم بیشتر نوشتن مسایل و اتفاقات مربوط به فندق و بزرگ شدن اون و البته حواشی مربوط به تربیت فرزند و خانواده بود. البته با توجه به تجربه شخصی خودم. از بخش دوم خیلی دور نشدم اما خدایی دختر کوچولو رفت تو حاشیه. راستش اتفاقات و مسایل مربوط به فندق اونقدر زیاده و متنوع که نمی تونم درست و درمون جمعش کنم. نتیجه اینکه ماهنامه ها تقریبا فصل نامه شد! میخوام یه دفعه دیگه تلاش کنم و به دختر خوبم ادای دین. نظم و ترتیب خاصی وجود نداره. تقریبا هر چی به ذهنم برسه میگم. اما برای ماه های بعد دقت بیشتری به خرج میدم. مطمینم یه روزی فندق از خوندنش لذت میبره.
۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۷
آقای پدر

تعطیلات سال نوی امسال هم تقریبا تموم شد. یک بار دیگه برام ثابت شد که مهم نیست زمان و وقت رو چطور و به چه کاری سپری میکنی، مهم ترین خصوصیت زمان، سرعت اونه. وقتی یادم میاد که پیش از عید موقع بیرون اومدن از مجموعه بابت پیش رو داشتن تقریبا ۲۰ روز تعطیلی چقدر خوشحال بودم و حالا دو روز دیگه باید برگردم سرکار، غصه ام میگیره. فکر نکنید پشتم باد خورده و تکون دادن ماتحت مبارکم برای رفتن به سر کار سخت شده. ابدا اینطور نیست. فقط همچنان اعتقاد دارم من دارم خودم و علائق و توانایی هامو هدر میدم. کار عجیبی انجام نمیدم ها. دقیقا مثل همه آدمها صبح میرم سرکار و عصر هم برمیگردم در کنار خانوادم. محیط آروم و دلچسبی برای کار دارم، دخترنمکی و سالم و همسر همراهی دارم، کسی دارم -یا داشتم- که عاشقش هستم و کلی حس های خوب بهم داده، خونه و ماشین و زمین دارم و اصولا در شرایط زندگی مناسبی به سر میبرم... فقط هر روز حس میکنم دارم از اون چیزی که باید میبودم دورتر میشم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۶
آقای پدر

دیروز به طرز عجیبی دلم میخواست بنویسم. بخصوص تا قبل از تحویل سال. اما بعد از ظهر دیگه اون علاقه و عطش رو نداشتم، حتی موضوعات و مطالب هم از ذهنم پریدن! انگار اون قرارداد لعنتی مبنی بر تعویض سال، منو هم فرمت کرد. امیدوارم این کارو کرده باشه، امیدوارم همه مون در این لحظه فرمت شده باشیم. یه حسی بهم میگه ذات و سرشت و خلقت ما از اون چیزی که رفتار و عمل میکنیم بهتره. امیدوارم در سال جدید آدمهای بهتری باشیم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۲۷
آقای پدر

دوستی کامنتی برام گذشت که به نظرم با توجه به حرفی که زده بود و وقتی که براش گذاشته بود، کم لطفی بود که تو قسمت کامنت ها بمونه و احتمالا جز تعدادی انگشت شمار کسی اونو نخونه. هرچند آووردن اون نظرات توی وبلاگ من و با توجه به نوع ارتباط من و بزرگه، خیلی علیت نداشت و به شخصه چندان متوجه شان نزولش نشدم. اما کلیت موضوع و حرف "زیبا" برای بسیاری از زندگی ها سندیت داره. کما اینکه در دوروبر خودم هر دونوع زندگی رو شاهدم. دسته اول اون هایی که کلا خرج و مخارج بر عهده طرف مذکره و دسته دوم اون هایی که عایدی زوجه به کیسه زوج واریز میشه و ایشون نحوه هزینه کرد رو مشخص میکنن. اعتراف میکنم که بیشتری ها نوع اول هستن اما به این معنی نیست که اون شیوه درسته و دیگه غمی تو زندگیشون نیست. کما اینکه زندگی برادر همسر که به طور اکید از لحظه شروع از نوع اول بود، در کمتر از ۵ سال دقیقا به دلایل مادی بهم خورد. خود من به نظرات "زیبا" انتقاداتی دارم و از اساس هم اعتقاد دارم کمی مغرضانه و خشمگینانه طرح شده.

 و اما نظرات کامنتانه زیبا:

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۴۳
آقای پدر