سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۵۶ مطلب با موضوع «نوای مردانه» ثبت شده است

سوال اول:

یک روزهایی بی هیچ دلیل خاصی حالتون خوب نیست. عاقل باشید و دنبال علت جویی و پیداکردن مسببن بدبختیتون نباشید. تنها موجودی که میتونه مارو بدبخت کنه، خودمونیم نه کسی دیگه. حالا یا بخاطر عملکرد ضغیفمون یا تنبلیمون یا انتخاب اشتباهمون و یا بی هیچ دلیلی فقط حس «خود بدبخت پنداری» داریم. به علاوه طبع و میل و نیاز ما آدمها تمومی نداره و بعد از رسیدن به هرچیزی، حسرت بقیه اش رو میخوریم. حسرت، اندوه رو در پی داره و درنهایت به افسردگی منجر میشه. پس جسارتا هروقت حالتون مثل الان من بوی گند میداد، بستنی بخورید یا سیگار بکشید یا برید مستراح!! البته کارای دیگه هم میتونید بکنید که حالا من خیلی وارد جزئیاتش نمیشم. ولی واقعا دلم میخواد بدونم گند و زنگار روانتون چطوری پاک میکنید؟

۳۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۶:۴۷
آقای پدر

۱- اینکه شما چه جور حس و حالی در طول روز داشته باشین، در درجه اول بستگی به حال و هوای اول صبحتون داره. به وقتی که از خواب بلند میشید و برای فعالیت آماده میشید... بله، قبول. اتفاقات و وقایع طول روز هم موثره اما باورکنید همون هم تا حد زیادی وابسته به طرز دید شماست. به علاوه تحقیقات روانشناسی نشون داده تاثیر تکرار یه جمله درباره خودتون، ۱۷ بار بیشتر از تاثیر حرف دیگرانه. پس جسارتا از همون اول صبح به خودتون روحیه و اعتماد بنفس بدید. وایسید جلوی آینه و از ظاهر دلربا و جذاب خودتون تعریف کنید و مرتب خوشی ها و خوشبختی ها و موفقیت هاتون تو چشم و چار خودتون بکنید. چرا که در غیر این صورت بقیه بدبختی ها و ناکامی ها وقیافه چرکتون رو تو ماتحتتون میکنن. پس جسارتا پیش دستی کنید.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۹:۴۴
آقای پدر

برای مادرم صرفا یک فرزندم، بیشتر از ده دقیقه نمیتونیم همو تحمل کنیم و کارمون به دعوا و مرافعه میکشه. همچنان فرزندشم، نگرانم میشه، سراغمو میگیره براش مهمه چکار میکنم و چی به سرم میاد اما فقط بخاطر اینکه فرزندشم و نگرانه آبروشه. شاید چندان براش مهم نباشه که چی توی دلم و ذهنم میگذره و چه سلیقه و نظر و عقیده ای دارم...

برای همسرم هم که... خب ما بیشتر دوتا همخونه ای هستیم که یه موضوع مشترک به نام فرزند داریم. به ندرت کنار هم میخوابیم، به ندرت تر ارتباط زناشویی داریم و به ندرت ترتر ابراز علاقه توامان... باز گلی به جمال خودم. نه واقعا میگم. من ابراز علاقه امو انجام میدم. نه به جهت اینکه خرش کنم یا بکشم تو اتاق خواب یا هرجای دیگه. برای اینکه میخوام بهتر باشیم، برای اینکه میخوام زندگیمون گرمتر باشه و هوایی نشم. اما میدونید چیه؟ حتی به اندازه یه «منم دوستت دارم» ساده هم جواب نمیگیرم. با هم مسافرت میریم، باهم خرج میکنیم، باهم خرید میکنیم، باهم گردش و رستوران و مهمونی میریم، باهم میخندیم... چون زن و شوهر هستیم، چون من فقط یه شوهرم!

۳۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
آقای پدر

به نظرم یکی از سخت ترین حالات دنیا اینه که جلوی ابراز علاقه خودتون رو بگیرید. از شدت نیاز به گفتن «دوستت دارم» همه درزای بدنتون باز بشه اما بازم دهنه رو محکم بکشید و اجازه خارج شدن الفاظ و حتی انفاس رو به خودتون ندید. به دلایل مختلف ما جلوی گفتن این دوتا واژه ساده رو میگیریم. دم دستی ترین دلیلش خجالت و شرمه، و پیچیده ترینش... پیچیده ترینش رو من باهاش مواجهم. اینکه هم من بدونم دوسش دارم، هم اون بدونه و هم هردومون بدونیم طرف مقابل میدونه و بدتر از همه اینکه میدونیم گفتنش بیشتر دردناکه تا شیرین و لذتبخش... نتیجه اینکه از هم دوری میکنید و حرص میخورید که چرا محبوب مورد نظر -که خودش هم میدونه- پیش نمیاد و وقتی هم یکیتون طاقت از کف میده بعد از چند روز پیشقدم میشه، از شدت خشم سردترین رفتار رو باهم انجام میدین و گاها به انحای مختلف همدیگرو رنج میدین و در انتها از رنج کشیدن طرف مقابل درد میکشید... درد میکشید که چرا اون دوتا کلمه سحرانگیز رو نگفتید و چرا نشنیدید. میشید دوتا آدم مازوخیست! اصلا بگید که چی بشه؟ قراره چی بشه؟ چی میتونه بشه؟

میگویند عشق آنست که هیچگاه پشیمان نشوید... اما گاهی به جایی میرسید که هرلحظه پشیمانید که چرا عاشقی تان را فریاد نمیزنید.


۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۲
آقای پدر

کنارش دراز کشیده ام

من رو به او، او رو به سقف...

از تماشای نیمرخش لذت میبرم

از آن چشمان درشت، از آن ابروهای بلند، از آن پوست دارچینی

از آن وجود همیشه گرم

به نفسهایش گوش میدهم، نفسهایی که همیشه منظم و بلند است

بر عکس من که همیشه کوتاه و بی صداست

شاید میخواهد به من اطمینان بدهد که هست

که آنجاست

که با شنیدنش آرام شوم.

من بی صدا نفس میکشم و... اتفاقا گاهی نیستم!

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۳۴
آقای پدر

1- به هر دلیل امروز حس خوبی به خودم و زندگیم و کارم و هرچیز دیگه دارم. یه بخشی از این حال رو مدیون نوشته های اخیر خودم هستم و البته همراهی و کمک دوستی که امیدوارم اونم گرفتاری هاش کمتر و حال و هواش بهتر بشه. در همین راستا دیشب زودتر خوابیدم و صبح هم کمی زودتر بیدار شدم، تقریبا 4:30. به سر وضعم رسیدم و با خوشرویی هم از دخترا جداشدم. تو مدرسه هم جدی و مطمین و البته خوش برخورد با همکار و دانش آموز رفتار کردم. نه بگو بخند الکی راه انداختم و نه خودمو غمزده و افسرده نشون دادم. ناگفته نمونه که خواب مناسب و آرام به شدت در فعالیت روزانه تاثیرگذاره و ضامن روحیه مناسب. با این وجود من از داشتن خواب ارام و مطلوب بی نصیبم کلا. به طور کلی کم خواب و بد خوابم!!!

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۵
آقای پدر

نمیدونم تا به حال براتون پیش اومده که چیزی رو با تمام وجود بخواید اما در عین حال ازش دوری کنید؟ بند بند وجودتون پر بزنه برای چیزی یا کسی اما خودتون و احساستون و میلتون و هر کوفت دیگه ای که هست مهار کنید؟ هم خوشحال باشید و هم از مواجهه باهاش بر بخت بد خودتون لعنت بفرستید؟ هر لحظه و هر دقیقه فقط به اون و نیاز شدیدی که بهش دارید فکر کنید و در عین حال آرزوی بی نیازی و استقلال از اون داشته باشید؟ هم عاشقش باشید و در عین این عاشقی، ازش متنفر باشید که شما درگیر عشق خودش کرده؟ تا حالا خواستید اونقدر غرق کار و فشار و روزمرگی بشید که دیگه زمانی برای خلوت و فکر کردن و حس کردن نداشته باشید؟ تا حالا خواستید زمان به قبل از اون برگردونید تا مثلا شاید ازش اجتناب کنید؟ تاحالا از شدت علاقه، متنفر شدید؟ تا حالا شده هر تصمیمی بگیرید براتون شکست باشه؟

بهش میگن گناه...!!!!

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰
آقای پدر

۱- دوروبر من پر شده از ازدواج های عجیب و غریب و ناهمگون. نوعی بی تناسبی و ناهماهنگی و در هم ریختگی توی ذوق زننده بین مرد و زن، بین عروس و داماد، بین دختر و پسر... برام قابل درک نیست که چرا دخترها حاضر میشن با مردی که بین ۸ تا ۱۴ سال بزرگتر از اون هاست ازدواج کنن؟ یا بدتر از اون، اصرار به ازدواج با پسری که بیشتر از ۴ سال ازشون کوچکتره دارن... یا چطور حاضر به ازدواج با مردی میشن که یا قدوقواره کوچکتری داره و یا ظاهر خیلی پایین تر. (قبول دارم این یکی خیلی هم ایراد تلقی نمیشه در صورتیکه بقیه مسایل جور باشه) بدتر از همه شاید همکلاسی دانشگاه ما باشه. اون موقع ها فکر میکردیم با توجه به تکبر و غرور و بدخلفی سرکار خانم، ماتحت مبارک همسر آینده ایشون پاره است!! اونم به کرات. حالا اما این اعصاب ماست که از زندگی ایشون پاره است. صرفنظر از اینکه حالا خیلی هم آدم تو دل برو و جذابی نبود اما بیشتر ازدو ساله که دیده نشدند یعنی دقیقا از سالن عروسی! ظاهرا همسر ایشون کوچکترین تمایلی به رفت و آمد و دید و بازدید نشون نمیده و حتی نوعی مخفی کاری بیمارگونه هم در رفتارش دیده میشه. تصور کنید که مادر خانم تا پنج ماهگی اطلاع از بارداری دخترش نداشته!!! اما این آخر داستان نیست. در نقطه مقابل پدرو مادر آقای شوهر از نعمت داشتن کلید منزل برخوردارن و ظاهرا اصلا هم اعتقادی به در زدن و زنگ زدن و اساسا هرگونه اطلاع رسانی قبل از ورود به منزل عروسشون ندارن و بارها عروس خانم با حوله یا لباس زیر غافلگیر شدن!!!!! وای خدایا سردرد گرفتم از این جماعت. این لیست همچنان ادامه دارد. دختر خوش بروروی دیگری را میشناسم که از قضا تک فرزند یک خانواده مرفه است به تازگی با دوست پسر بیکار و بی پول و غربتی اش نامزد کرده که به وضوح معشوق همسر برادرش است و از او خط میگیرد و چه و چه و چه...

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۶
آقای پدر


۱- ما به صورت زمینی مسافرت کردیم. با ماشین خودمون تا آستارا رفتیم و از اونجا و بعد از گذشتن از مرز با ماشین های آذربایجان تا باکو. نسبت به مسافرت هوایی کم خرج تر، طولانی تر، جذاب تر، پر دردسرتر، مفرح تر و البته خطرناک تره.

۲- گلی به جمال راننده های بین شهری خودمون... راننده های آذری چنان عنان گسیخته و بی مهابا رانندگی میکردن که به جد توصیه میکنم اگر ناراحتی قلبی یا ضعف اعصاب دارید و یا زن باردار همراهتون هست عطای مسافرت زمینی رو به لقائش ببخشید. 

۲۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۹
آقای پدر

۱- در هفته گذشته، هم راستا با ملل بزرگ و متمدن و متجدد دنیا،  چوب داعش هم بر پیکره ملت ما وارد شد و به حول و قوه الهی ما هم در زمره کشورهای فرانسه، انگلیس، ترکیه و المان قرار گرفتیم که در دو ماه گذشته موج حملات داعش بر اونها وارد شده! انسان به چه درجه از توحش و بی مغزی ممکنه برسه تا راضی بشه افراد بی گناه و ناشناس رو حتی به قیمت از دست دادن حیات خودش ازبین ببره. دقت کنید... کسایی که حتی نمیشناسیدشون.

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷
آقای پدر