سمفونی مردانه

۲۸ مطلب با موضوع «نوای روزانه» ثبت شده است

دیگه حسابی افقی شدم... این چند روزه اینقدر کشون کشون رفتم سرکار که باز حالم بد شد و افتادم خونه! کم شنوا که شده بودم حالا حس چشایی و بویاییم هم از دست دادم! امسال به اندازه پنج سال گذشته بیمار شدم. کلا بدنم ضعیف شده. دوستی میگفت همه این ضعف بدنی از روح و روان ناراحتت بوجود اومده. نظری ندارم. شاید درست میگه. خیلی خوش ندارم این دوتا رو بهم ربط بدم.

بزرگه تا شب نمیاد، بعد از ظهر با رفقای قدیمش دوره دارن. از اونا نیستم که لازم باشه یکی هی دوروبرم بپلکه و قرص و شربت و آب میوه و چرت و پرت بهم بده. خودم از کارای خودم برمیام. بعد از ظهر منم و فندق و فلش پر از کارتونای جورواجورش. فقط این وسط خیلی نباید بهم نزدیک بشیم. خود فندق هم یکی دو روزه بهتر شده و امروز دوباره رفته مهد. فندقی که سه سال اول زندگیش اصلا  بیمار نشده بود -شایدم فقط یه بار-  تو این نه ماه به نظرم چهار یا پنج بار مریض شده. اما بیمار شدن من یکم جای بحث داره. چون کلا آدمی نبودم که خیلی دچار کسالت بشم، چه برسه به اینکه بیفتم تو خونه!

کار خاصی ندارم که تو خونه انجام بدم. یعنی دارما اما کسالتم، حس و حال انجامش رو ازم گرفته. اونقدر که حتی حوصله فیلم و کتاب هم ندارم...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۵
آقای پدر

۱- دی ماه همون جوره که حدس میزدم. پرکار و عصبی و مریض و بیخود. تصادف کردم و ماشینو به فنا دادم، فندق خروسک گرفت و کارش به بیمارستان و اکسیژن و اینا کشید، تقریبا حذف ترم کردم، خودم مریض شدم و بیحال و بی رمق و فین فینو و کر شدم! ولی همه اینا گذری و قابل جبرانه. اون که بیشتر از همه آزار دهنده است موهای سفید توی سر و صورتمه! کم کم رنگ بالارفتن سن داره توی ظاهرم هم دیده میشه. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۹
آقای پدر

این دیه (منظور ماه دی است) یه مقدار کوفتی تر از دی های دیگه است. لامصب یه جور گرد عجیب سستی و بی حالی و یبسی عجیبی رویم ریخته که رغبت هیچ چیز و هیچ کس ندارم. نه حوصله دخترها رو دارم و نه حوصله خوردن و دیدن و خواندن. درس خواندن و کار کردن که حرفش را هم نزنید. حتی هیچ قوه و فانتزی جنسی هم ندارم! همینجور نشسته ام و بوم بیچ بازی میکنم یا اینستاگرام و وبلاگم را رفرش میکنم... آنهم بدون اینکه پستی بزارم یا حرفی بزنم!!! همینجوری منتظرم... بیخودی! که یک طوری بشود و چیزی از راه برسد و ذوق زده ام کند یا حالا به هر صورتی حالم را عوض کند. انگار دیگر از عهده خودم بر نمیاد که حالم رو عوض کنم. چشم امیدم به روزگار است و دنیاو دیگران... صبرکن ببینم؟!! من نشسته ام تا کسی یا چیزی کاری برایم بکند؟! من؟! 

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۲
آقای پدر


این پست درباره هیچ موضوعی نیست. راستش من جسارت نوشتن از وقایع روز جامعه رو نه داشتم و نه دارم. نمیخوام درباره آلودگی دایمی هوا و زلزله و آشوب و امتحانات و تخم و مرغ بنویسم! اگر منتظر افاضات حقیر در این باب هستین، دارین وقت شریفتون هدر میدین. اصلنم قصد ندارم با صحبت بیهوده و بی فایده در این باب -یا باب ها- وقت شما رو هدر بدم. چرا که

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۰
آقای پدر

۱- یه کرم عجیبی افتاده تو تنم که برم سراغ عکاسی! دیدن تصاویر چهره آدم ها و مکان های خاص شهری بهم یه سرخوشی عجیبی میده. زیاد اهل دیدن و گرفتن عکسای طبیعت و جک و جونور و بچه و چه میدونم تصویرسازی مفهومی(!) نیستم. برای من آدمها جذابن و نحوه زندگی کردنشون، فکر کردنشون، دیدنشون. هرچیزی که یه جورایی به این موجود عجیب و پیچیده و پرمدعا مربوط میشه. بامزه اینکه این فکر مدتیه تو کله مبارک بزرگه هم افتاده. خدا رو چه دیدین، شاید دوباره باهم همکلاس شدیم. خخخخخخخ... بامزه میشه ها.


۲-  جایی خوندم که آزادی به معنی اینه که چیزی برای مخفی کردن نداشته باشی! یه حسرت و غم عجیبی نشست رو دلم. بعد نشستم و فکر کردم و نتیجه گرفتم که بهتره من برم خودمم مخفی بشم تا اینکه راضی بشم مخفی کاری هامو عیان کنم تا بلکم آزاد بشم!!!! 

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۹
آقای پدر

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که هیجان و ذوق هیچ چیز نداشته باشین؟ تا حالا شده همه چی مزه گس و خشک و بیخودی بده؟ اصلا مزه نده... تا حالا شده برای انجام هیچ چیزی انرژی و توان نداشته باشین؟

من الان همینجورم... چند هفته است که همینجورم. نه حوصله خوندن دارم و نه نوشتن و نه دیدن و نه خوردن و نه هیچ اقدام بشری... فقط دلم میخواد نفس نکشم!!

جالب اینه که حتی توی وبلاگم هم انرژی و هیجانی نیست. حتی خواننده هام هم حوصله ندارن...


پی نوشت: این وب در آستانه سومین سالش، صاحب یک فرزند شد! از این پس میتونید پیج اینستاگرام Kavir_Raptor هم دنبال کنید که مطالب مرتبط یا خلاصه از پست های وبلاگ در اون قرار میگیره. میدونم که اسمش یکم عجیبه اما برای من مفهوم و معنا داره و ... تحملم کنید.

امیدوارم اون پیج فرزند خلفی برای وبلاگ باشه و در نهایت آسیبی بهش نزنه.

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۶
آقای پدر

۱- اینکه شما چه جور حس و حالی در طول روز داشته باشین، در درجه اول بستگی به حال و هوای اول صبحتون داره. به وقتی که از خواب بلند میشید و برای فعالیت آماده میشید... بله، قبول. اتفاقات و وقایع طول روز هم موثره اما باورکنید همون هم تا حد زیادی وابسته به طرز دید شماست. به علاوه تحقیقات روانشناسی نشون داده تاثیر تکرار یه جمله درباره خودتون، ۱۷ بار بیشتر از تاثیر حرف دیگرانه. پس جسارتا از همون اول صبح به خودتون روحیه و اعتماد بنفس بدید. وایسید جلوی آینه و از ظاهر دلربا و جذاب خودتون تعریف کنید و مرتب خوشی ها و خوشبختی ها و موفقیت هاتون تو چشم و چار خودتون بکنید. چرا که در غیر این صورت بقیه بدبختی ها و ناکامی ها وقیافه چرکتون رو تو ماتحتتون میکنن. پس جسارتا پیش دستی کنید.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۹:۴۴
آقای پدر

یکی از چیزایی که توی ده روز گذشته بدجوری آشفته ام کرد یه آدم بود! ادمی که چند روز پیش رفتاری رو از خودش نشون داد که باورم نشد این همون آدمه!! خاطرات و رفتارها و حرف های گذشته ناگهان فروپاشید... از بین رفت، خاکستر شد... و من هم خاکستر شدم. 

میدونید جالبتر قضیه چیه؟ من کاری رو انجام دادم که خودش انتظار و حتی توقع انجامش رو داشت. اصلا آرزو میکرد که انجام بدم و من هم نه صرفا به خاطر او، بلکه بواسطه خواست قلبی خودم و با رضایت خاطر اون کارو براش، برای خودم، انجام دادم. اما نتیجه فاجعه بار بود. شاید برای اینکه ... بماند. این نیز بگذرد.

گاهی درک این که آدمها از اطرافیان و دورو برشون چه انتظاراتی دارن و دقیقا دنبال چه چیزی هستن، ساده است... اینکه شمایی وجود داشته باشید که با در تنگنا قرار دادن شما، خودشون رو محک بزنن! آزارتون بدن تا آزار ببینن و از این آزار دیدن احساس زندگی و حیات پیدا کنن و یا حتی لذت ببرن. همونایی که به آزار دیدن و آزار رسوندن عادت کردن و باهاش خو گرفتن.


پی نوشت: 

- شاید در آینده درباره این آدم های ابری بیشتر نوشتم.

- به پستهای تا این حد کوتاه عادت ندارم. اما چه کنم که مغزم سردتر از اونه که خلاقیت و آفرینشی ازش رخ بده... قلبم از اون هم وضعش بدتره.

- من اصولا رمزی نمینویسم به استثناء پستهای «پلاک ۴» در مورد اینها هم دنبال رمز نباشید. کسی تا به حال اون ها رو نخونده.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۲
آقای پدر

1- فندق از دیشب یه ذوق عجیبی داشت برای امروز. چون قرار بود همراه بزرگه بره سرکار. کله سحر اومده بین من و بزرگه خودشو جا کرده و بعد از چند دقیقه با دست و پا منو هل میده و میگه: "گرمم شده تو بلندشو برو!" هیچی دیگه جا خوابم هم اشغال شد. موقع رفتن بهم میگه: "من دیگه دخترکوچولوی بزرگی شدم، میتونم برم اداره!!"

2- از اول مهر اوضاع خوب پیش نمیره. موسسه دیوانه شده و هر هفته که از مهر گذشته برای ما یه چالش جدید ایجاد کرده. مدیر رو مجبور کرده که 3 تا از نیروهاشو کنار بزاره. تخفیف شهریه ها رو وتو کرده، حقوق تابستان تا دهم مهر پرداخت نمیشه... اول صبح مدیر خیلی خندون و سرحال اعلام یه جلسه فوری با کل کادر رو میکنه!! صبح؟ در تایم مدرسه؟ اتفاقی که نباید بیفته افتاده. در جلسه دیروز با مدیر موسسه کار بالا گرفته و دست آخر مدیر اعلام کرده یا شرایطمون میپذیرن یا استعفا میده!!! مدیر خیلی شفاف و صادقانه عین ماوقع رو توضیح میده. همه چیز بهم ریخت. کل کادر ثابت اعلام میکنه که در صورت نبودن مدیر کارو رها میکنه. به جرات میتونم بگم دستکم نیمی از دبیران هم عطاشو به لقاش میبخشن و نمیان. هفته آینده، هفته آینده، هفته آینده... شاید کل متوسطه اول و دوم از هم بپاشه... طوفان در راهه. 

حالا گیر کردم. باید از امروز همسر رو در جریان امور بزارم یا نه؟ باید بدونه که اوضاع کار بهم ریخته یا نه، بزارم که وضعیت کلا بهم بریزه یا کلا بهبود پیدا کنه و بعد درجریانش قرار بدم؟ اصلا نمیدونم خانم ها میخوان این چیزا رو بدونن یا نه.

3- بهم میگه: «آقا بعضی وقتا هستین اما نیستین، چیزی نمیبینید... چهره اتون شبیه آدمایی میشه که شب شنبه یادشون میوفته فردا چهارتا امتحان دارن!» در جوابش میگم: "بعضی وقتا اینقدر خودتو مشغول میکنی تا به هیچی فکر نکنی... اما امان از لحظه ای که دیگه کاری نداری".


پی نوشت:

ناخوداکاه یاد مجموعه سال گذشته افتادم. دم آخر منو خواستن و باهام جلسه گذاشتن و حاضر شدن تمام شرایط مالی مورد نیازمو تامین کنن... قبول نکردم فقط بخاطر مسافت!

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۵
آقای پدر

1- به هر دلیل امروز حس خوبی به خودم و زندگیم و کارم و هرچیز دیگه دارم. یه بخشی از این حال رو مدیون نوشته های اخیر خودم هستم و البته همراهی و کمک دوستی که امیدوارم اونم گرفتاری هاش کمتر و حال و هواش بهتر بشه. در همین راستا دیشب زودتر خوابیدم و صبح هم کمی زودتر بیدار شدم، تقریبا 4:30. به سر وضعم رسیدم و با خوشرویی هم از دخترا جداشدم. تو مدرسه هم جدی و مطمین و البته خوش برخورد با همکار و دانش آموز رفتار کردم. نه بگو بخند الکی راه انداختم و نه خودمو غمزده و افسرده نشون دادم. ناگفته نمونه که خواب مناسب و آرام به شدت در فعالیت روزانه تاثیرگذاره و ضامن روحیه مناسب. با این وجود من از داشتن خواب ارام و مطلوب بی نصیبم کلا. به طور کلی کم خواب و بد خوابم!!!

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۵
آقای پدر