سمفونی مردانه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

۱۹ مطلب با موضوع «نوای روزانه» ثبت شده است

1- به هر دلیل امروز حس خوبی به خودم و زندگیم و کارم و هرچیز دیگه دارم. یه بخشی از این حال رو مدیون نوشته های اخیر خودم هستم و البته همراهی و کمک دوستی که امیدوارم اونم گرفتاری هاش کمتر و حال و هواش بهتر بشه. در همین راستا دیشب زودتر خوابیدم و صبح هم کمی زودتر بیدار شدم، تقریبا 4:30. به سر وضعم رسیدم و با خوشرویی هم از دخترا جداشدم. تو مدرسه هم جدی و مطمین و البته خوش برخورد با همکار و دانش آموز رفتار کردم. نه بگو بخند الکی راه انداختم و نه خودمو غمزده و افسرده نشون دادم. ناگفته نمونه که خواب مناسب و آرام به شدت در فعالیت روزانه تاثیرگذاره و ضامن روحیه مناسب. با این وجود من از داشتن خواب ارام و مطلوب بی نصیبم کلا. به طور کلی کم خواب و بد خوابم!!!

۲۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۵
آقای پدر

چهارشنبه است و من در اولین جلسه شورای داخلی مجموعه شرکت میکنم. وسطای جلسه مدیر صدام میکنه... نمیدونم یه بار یا چندبار صدام کرده اما وقتی سرمو بلند میکنم و لبخند بیحالم تحویلش میدم بهم مهربونانه میگه: "چی شده آقای پدر؟ چرا پژمرده شدین؟ هنوز یه هفته نشده اومدین اینجا!" و بقیه هم از شوخی اون میخندن. من هم میخندم اما میدونم که هیچ ربطی به کار نداره. مدتهاست من همینم.

۲۲ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۹
آقای پدر

۱- بدترین اتفاقی که بعد از حمله تروریستی برادران مسلمان(!) داعشی مون افتاد این بود که قبح عمل ریخته شد واون سایه سرد و گزنده بیم و ترس از وقوع مجدد، شکل گرفت. کما اینکه ملتی که با رشادت و شجاعت تمام، با تمام ابزار و الات ثبت و ضبط رویدادها، به محل هر حادثه طبیعی و غیرطبیعی میشتافتن و پیج های اینستاگرامشون رو مملو از عکس و فیلم و استوری و «من و ... همین الان یهویی» میکردن، حالا با صدای ترقه و حتی باد معده به سرعت متواری میشن! حالا به راحتی میتونید توی مترو یا صف نان، یا ورزشگاه جا پیدا کنید. فقط کافیه غریو «بمب» یا «داااااااعش» سربدین. شنیده شده که در تعطیلی مدارس هم مورد استفاده قرار گرفته!

۷ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۶
آقای پدر

۱- در هفته گذشته، هم راستا با ملل بزرگ و متمدن و متجدد دنیا،  چوب داعش هم بر پیکره ملت ما وارد شد و به حول و قوه الهی ما هم در زمره کشورهای فرانسه، انگلیس، ترکیه و المان قرار گرفتیم که در دو ماه گذشته موج حملات داعش بر اونها وارد شده! انسان به چه درجه از توحش و بی مغزی ممکنه برسه تا راضی بشه افراد بی گناه و ناشناس رو حتی به قیمت از دست دادن حیات خودش ازبین ببره. دقت کنید... کسایی که حتی نمیشناسیدشون.

۱۴ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷
آقای پدر

۱- در ماه گذشته رشد چشمگیری در زمینه مطالعه داشتم. ماه عسل در پاریس(جوجو مویز) نفرین خاکستری(مهسا محب علی) رو خوندم و بارون درخت نشین(ایتالو کالوینو)، خانه(تونی موریسون)، ملت عشق(الیف شافاک) رو به صورت گویا گوش کردم. اعتراف میکنم لذت زیادی بردم. بخصوص اینکه رانندگی هم برام ساده تر و دلنشین تر شد و شاید براتون جالب باشه که من اساسا بعضی روزها با ماشین میرفتم سرکار تا توی راه داستان ها رو گوش کنم. اصولا هر قدر به فصل امتحانات و درس خوندن من نزدیک تر میشه اشتیاق و علاقه ام هم به مطالعه رمان و دیدن فیلم و سریال افزایش پیدا میکنه. حالا گفتن نداره از دیروز خوندن کتاب جدید سیزده دلیل برای اینکه...(جی آشر) و همچنین دیدن سریال stranger things هم شروع کردم!

۲- روزایی که میخوام در خرداد به واسطه امتحاناتم مرخصی بگیرم رو به آقای مدیر اعلام میکنم. یکم سبک سنگین میکنه و با همه اش موافقت میکنه. هرچند مثل همیشه کمی هم منت سر آدم میزاره که یعنی "حواست باشه من دارم بهت لطف میکنم..." حقیقتش لطفی نمیکنه. من در یکسال سی روز مرخصی دارم و اینم در همون چارچوبه. سوای همه اینا دوباره عصر منو درسام و پارک لاله شروع میشه. تنها ایرادش ماه رمضونه که احتمالا نفسمو میبره. بدون آب، بدون سیگار...

۲۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۲
آقای پدر
۱- این جور که از شواهد پیداست آقای مدیر به جد تصمیم داره امسال خونه تکونی اساسی ای در قسمت دبیرستان انجام بده. شاید به جرات بشه گفت اون که بیشتر از همه در امانه آقای ناظمه. بقیه یا مطمین نیستن و یا قصد رفتن دارن. من اما وضعیت خودم رو نمیدونم. چندبار جلوی همکارام گفتم که اگر پیشنهاد بهتری بهم بشه خودم زودتر میرم. بعید میدونم به گوشش نرسونده باشن. راستش رابطه من و مدیر چندان جور نیست. کوچکترین دیالوگی غیر از مسایل کاری بینمون ردوبدل نمیشه. نگاهامون سرده و کوتاه. نه... من اینجا موندنی نیستم. شاید تنها چیزی که مانع کنار گذاشتن من میشه،‌ قابلیت های خاص خودمه و البته ارتباطم با بچه ها و همکارا. به علاوه از همکار موازیم موفق تر بودم.
۱۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۷
آقای پدر

۱۰:۳۵)

۱- متاسفم... باز امروز هم میخوام غر بزنم. یعنی رسما دلم میخواد به همه چیز گیر بدم. به بزرگه که چرا اینقدر سرده و بدتر از اون کم صبر و کم طاقت، به مادرم که فکر میکنه همیشه باید حرف خودش باشه، به ناظم که بعد  از ۵ روز که قرار بوده بیاد امروزم دو ساعت دیر اومده و من باز مجبور شدم جورشون بکشم، به مسوول پایه سوم و چهارم که بعد از ۲۰ سال کارکردن توی این مجموعه هنوز اگر دوساعت اضافه کار کنه از اون ور دوساعت کم تر کار میکنه! به خودم که واردکردن نمرات و گزارشات آماری دوماهه اخیر بچه هارو حواله من کردن و من گردن شکسته هم پذیرفتم، به مدیر که هرچی میکشم از مدیریت اونه، به دانش آموزای عقب افتاده ای که امروز اولین امتحان میان ترمشون تر زدن... و حتی تو که چرا از کاه کوه میسازی و اصلا چرا اینقدر ذهن داغون و بیمار منو درگیر خودت کردی عوضی...

۲- جواب آزمایشم قرار بود چهارشنبه آماده بشه که یحتمل آماده هم هست اما من هنوز نرفتم دنبال گرفتنش!!! میپرسید چرا؟ از همکارا و و مدیر کپک بپرسید. چهارشنبه نشد مرخصی بگیرم چون ناظم خان رو فرستادن اردوی شیراز،‌ پنجشنبه تا ۳ مدرسه بودم و درگیر نظامت و ثبت نمرات، امروز ظهر به بعد مرخصی گرفته بودم که دیروز خواهش کرد بندازم دوشنبه چون خودش و اون یکی مسوول پایه نیستن و... این داستان همینجور ادامه داره.

۳- غیر از گرفتن جواب آزمایش که حتما باید پیش متخصص برده بشه و هنوزم معلوم نیست اصلا امکانپذیر باشه یا نه، موندم که با توجه به اینکه هفته آخر سال هستش و آقایون پزشک و متخصص هم ماتحتشون یکم حجیمه و اساسا به سختی اخر سال پیدا میشن،‌ اگر جواب آزمایش مورد خاص و مشکوکی رو نشون بده که یحتمل هم میده من باید چه خاکی به سرم بریزم!!!

۴- دیروز مراسم عقدکنان پسته خانم بود و به سلامتی عروس شد. مراسم لوس و یخ و تکراری ای بود که هیچ نکته ویژه ای نداشت جز برگزاری معمولی و بدون دردسر و آبرومند. هیچ دقت کردین که ما ایرانی ها و اساسا جهان سومی ها و مردم گذشته نگر چه قدر از کارها رو به صورت تکرار و عادت و بدون هیچ منطق و دلیل خاصی برگزار میکنیم و اصولا هم هیچ توجیه خاصی براش نداریم جز اینکه "رسمه"!!! اخه لامصب اینقدرم شاخ و برگ و داستان و ماجرا داره که آدم حوصله اش سر میره و کلا هم اصل موضوع فراموش میشه. مختص عروسی و ازدواج هم فقط نمیشه. حتی مردن و عزاداری گرفتنمون هم قصه است و کلی ماجرا. حاضرم به جرات بگم برخی از افرادی که حضور پیدا میکنن حتی فاتحه یا ارزوی خیر هم برای سوژه مراسم نمیکنن. نه که نخوان، اصلا یادشون نیست که بابا اینجا مراسم سوگواری و عزاداری یا چه میدونم وصلت و شادی دوتا جوونه! میان میشینن، قوم و خویشاشون میبینن، تلگرام و اینستاشون چک میکنن، میوه و شیرینیشون میخورن و یا علی مدد. نهایت توجهشون به مراسم هم مربوط به کیفیت غذا یا اظهارنظر درباره کت و شلوار و آرایش عروس میشه.

۵- میدونید چی خیلی با مزه است؟ این که ما قبایل آفریقا یا آمریکای جنوبی و مرکزی رو به خاطر اداب و رسوم ازدواجشون مورد تمسخر قرار میدیم. مثل شکار شیر یا انداختن آب دهان از طرف پدر عروس یا کتک زدن داماد و از این دست. باورکنید برخی از مراسم های ما هم از نظر دنیا در همون اندازه است. فقط خودمون خبر نداریم چون بهش باور و اعتقاد که نه... قفط بهشون عادت کردیم.

۶- یک هفته دیگه عیده و من هنوز نمیدونم باید برای مناسبت های اخر سال چه هدیه ای برای بزرگه بگیرم. در حالیکه سالهای قبل تا این موقع خرید هم کرده بودم و ذوق اینو داشتم که زودتر بهش بدم. اما الان هیچ ذهنیتی ندارم. عادت هم ندارم وسایل خونه بگیرم بیشتر مربوط به وسایل شخصی خودش میشده. مثل گوشی موبایل، ادوکلن، سشوار و بابیلیس و از این دست کلا. حالا اما واقعا نمیدونم. همش منتظرم یه چیزی بهم الهام بشه.



۸ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۱
آقای پدر

باقیمانده از یکشنبه)

۱- قبل از پایان سال کلی کار داشتم که باید انجام میشد. مثل رسیدگی به ماشین، جواب آزمایشگاه، رفتن پیش متخصص،‌ خرید هدیه برای همسر، تعویض عابربانک، کارواش کلی برای ماشین و چندتا کار مهمتر دیگه مثل چندتا قرار...تصمیم داشتم چهارشنبه این هفته رو مرخصی بگیرم و یه روزه جمع و جورش کنم. اما ظهر فهمیدم که احتمالا موافقت نمیشه. پس اصلا هیچی نگفتم. فکر میکنید چرا؟ آقای ناظم از دوشنبه میره مرخصی تا اخر هفته!!!!! یعنی میخوام خرخره اشو بجویم... تازه بعد از اینهمه نیومدن میخواد مرخصی هم بگیره. اونم چهار روز!!!

۲- به همسر این قضیه رو میگم. خب اشتباه کردم که گفتم. بعد از کلی لیچار بار من و ناسزا بار آقای ناظم کردن، در نهایت حکم صادر کردن که من بی عرضه ام و باید برم "چهارتا حرف" بهشون بزنم. خب شاید حق داشته باشه اما من تا وقتی پا رو دمم نزارن کاری ندارم اما وقتی بزارن گاز میگیرمااااااا... این. تقریبا فهمیدن.


امروز

۱۱:۱۰)

۳- برنامه روزانه ام خیلی جالب شده. ساعت ۹:۳۰  ۱۰ میخوابم -یعنی خوابم میبره- و از اون طرف قبل از ۴ بیدار میشم! امروز صبح توی راه به این مساله  فکر میکردم. دلم برای دخترا سوخت. تقریبا هیچ وقت من همراهشون نیستم. سر بزرگه یا با گوشیش گرمه و یا در حال مکالمه با مادر و خواهر و دخترخاله و ایناشه و سر کوچیکه هم با کارتون و عروسکاش. گاهی هم که من باهاش بازی میکنم اینقدر بی حالم که تقریبا خوابیدم.

۱۴:۱۵)

۴- از حق نگذریم که آقای ناظم از امروز تا اخر هفته نیست. اما مرخصی نیست. ایشون با دانش آموزان متوسطه اول تشریف بردن اردوی شیراز. ناظم متوسطه دوم با دانش آموزان متوسطه اول!!! اینو من نمیدونستم. البته فرقی هم نمیکنه. کارش که گردن من هست. حالا میدونید فان قضیه کجاست؟ ایشون یک شنبه رو هم مرخصی گرفت... کلا رکورد هفته ای یه روز رو حفظ کرده.
۵- نمیدونم برای شما هم پیش میاد یا نه اما گاهی میخوام یه چیزایی بگم یا یه سوالاتی بپرسم اما حس میکنم ممکنه باعث سوبرداشت بشه یا اصلا سو برداشت نه، اما گفتنش یا پرسیدنش خوب نباشه. خلاصه اینکه دچار وسواس یا رودربایسی شدم.
۶- اگر بخوام خودم درباره نکته ۵ قضاوت کنم باید بگم که بیشتر از رودربایسی یا وسواس دچار ناامنی شدم. نه اینکه نگران این باشم که کسی از اشنایان منو میخونه یانه. کلا تو دوروبریام کسی احتمال اینو نمیده که من بتونم دوخط بنویسم چه برسه به وبلاگ. البته همسر میدونه وبلاگ دارم اما بعیده از چند و چونش چیزی بدونه. سوالی هم البته درباره اش نپرسیده. من نگران این نیستم. نمیدونم چی باید بگم اما اینجا ایرانه و ادم همش حس زیرنظر بودن داره.


ادامه دارد...
۳ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۸
آقای پدر
۸:۲۰)

۱- فردا شهادت دختر پیغمبر، فاطمه زهراست... مادر همه شیعیان. بد نیست در این دوروز مراعات یه سری چیزها رو بکنیم و به عقاید و احساس آدمها احترام بگذاریم. دستکم به شناسنامه خودمون.

۲- آقای مدیر کل هفته اخم هاش تو هم بود. نمیدونم این سردی و خشکی فقط شامل حال منه یا کلا اینجوری شده. از اون آدم ها هم هست که حال و هواش روی محیط اطرافش اثر میزاره. از اون انرژی و شور و حال سابقش کمتر اثری دیده میشه. ولی به طور کلی با من سر سنگینه. منم که کلا زیاد دور و برش نیستم و جز صحبت های کاری برخورد دیگه ای باهاش ندارم. خرده چندانی به نوع عملکردم نمیتونه بگیره، فقط مطابق سلیقه اش نیستم. احتمالا انتظار داره فرمایشات ایشون رو دربست و در آن واحد انجام بدم و خودمو بهش نزدیک کنم که منم اصلا تو این باغ ها نیستم. اینجور وقتا آرزو میکنم که امسال زودتر تموم بشه تا یا اون بره و یا من. به شخصه به چند نفر سپردم. هیچ مشکلی هم که نباشه هنوزم شرایط حقوقی اینجا خیلی مساعد نیست و ترجیح میدم جایی دیگه مشغول بشم. ناگفته نمونه همونقدر که احتمال جدایی من از مجموعه وجود داره، برای ایشون هم هست.

۱۰:۱۰)

۳- اول صبح که توی راه بودم حس دلشوره عجیبی داشتم. انگار قراره اتفاق ناخوشایندی بیفته. اما حتی همون موقع هم میدونستم که بی دلیله. از اون حس ها که گاهی بی دلیل و صرفا بواسطه ناهمگون بودن هورمون ها و انزیم ها و چه میدونم احساسات سطحی ایجاد میشه و اصولا بی اساسه. یکی از مزیت های کار و مشغله اینه که مانع فکر و خیال و استرس های واهی و بی دلیل میشه.

۱۶:۲۰)

۴- اینکه میگم یه جورایی احمقانه است اما یه مدتی هست که همسر هر روز به یه دلیلی دیر میره خونه و معمولا یه چیزی بین ۵:۳۰ تا ۷ میرسه. درحالی که قاعدتا باید تا قبل از ۴:۳۰ خونه باشه. یه بار ورزش، یه بار خرید مانتو، یه بار خیاطی، یه بار آرایشگاه . همینجور این لیست ادامه داره. تموم هم که میشه از اول شروع میشه. من آدم بد دل و شکاکی نیستم اما فکر میکردم یه مادرشاغل قاعدتا باید ترجیح بده بلافاصله بعد از اتمام ساعت کاری خودشو به فرزند دو سالش برسونه. لااقل خودم که همینجورم.

۵- من همچنان از پست های اینجوری بدم میاد. هنوزم حس میکنم سطح وبلاگ میاره پایین. شاید متوقفش کردم.

۷ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۲۱
آقای پدر
9:48)
1- باور بکنید یا نه امروزم آقای ناظم تشریف نیووردن!!! همچنان یه طور جد اصرار دارن که رکورد غیبت یه روز در هفته اشون پابرجا باشه. فکر میکنید دلیل امروز چی باشه؟ نظر به اینکه در ماه ها و هفته های گذشته درد اقصا نقاط بدن به طور مجزا رو بهونه قرار دادن و هفته گذشته هم از ترکیب استفاده کردن و  ادعا کردن که همه بدنشون درد میکنه، منتظر شدم ببینم این دفعه معکوس میزنن یا میرن یه لول (Level) بالاتر که دیدم ایشون با یک توییست (Twist) ناگهانی کلا فاز ماجرا رو عوض کرد. آقای رییس فرمودن که "امروز حال خانومش خوب نیست و ممکنه نیاد!!!!" یعنی عاشقشم
2- طبیعتا مسوول نظامت افتاد گردن من. خوبیش به اینه که راحت ترین کار ممکنه. یعنی فقط باید زنگ بزنم بعد هم پشت شیشه دفتر وایمیستم تا بچه ها بدونن یکی هست و همدیگه رو تیکه پاره نکنن. حتی لازم نیست برم تو حیاط. تازه هرچند وقت یه بارم به یه بهونه واهی و غیر واهی یه گیری به یکی میدم تا خلائق یادشون نره که من هستم!! آهان اره، صبحگاه هم هست که خب خود بچه ها هستن و برگزار میکنن. تازه عنوانت هم معاون انضباتیه. دهن پرکن تره.
3- البته از حق نگذریم که آقای ناظم ما فعالیت های تربیتی و پرورشی و مراسمات هم انجام میده که من اگرم ناظم بودم خیلی اهل انجامش نبودم.
11:35)
4- تشریف آووردن. خدارو شکر. از بنده رفع مسوولیت شد.
5- چند سال قبل برای تقریبا 15 دقیقه ماشینم محل توقف ممنوع پارک کردم. اونم بین چندتا خودروی دیگه. وقتی برگشتم دیدم که دارن سوار یدک کش نیروی انتظامی میکننش، فقط خودروی منو!! وقتی مراحل ترخیص انجام میدادم دیدم که تقریبا هر روز دارم از یه خیابون جریمه میشم، چرا که کمی گوشه منطقه طرح ترافیک قطع میکنه. اون موقع کلی جریمه دادم اما یاد گرفتم و مهمتر از اون فهمیدم که داشتم چه خطایی انجام میدادم. توقیف ماشینم رو به فال نیک گرفتم و اونو نشانه ای برای جلوگیری از خسارت بیشتر دونستم. بابتش خدارو شکر کردم.
6- همه زندگی برای من نشانه است. هر حرکتی، هر حرفی، هر اتفاقی. حالا هم این کسالت پیش اومده قطعا بی منظور نیست. بهونه ای شد تا از پزشک بخوام که برام چک آپ کامل بنویسه. نسبت به دیروز ناراحتی کمتری دارم اما حس میکنم قراره با چیزی مواجه بشم. خدا همیشه از راه های نامتعارف برای من نشانه فرستاده. الحمداله که من مشاهده گر خوبی هستم و تقریبا توی همه چیز دنبال نشانه ها میگردم. حتی گاهی حالت مالیخولیایی به خودش میگیره. اما کاملا معتقدم هیچ چیز در دنیای ما اتفاقی نیست. خدا طاس نمی اندازه. در عین حال به تقدیر خدا حتی بیشتر از خود خدا اعتقاد دارم.


ادامه دارد...

۴ نظر ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۷
آقای پدر