سمفونی مردانه

۱۷ مطلب با موضوع «اندیشه ناگهانی» ثبت شده است

گاهی فراموش می کنیم که این ما هستیم که باید زندگی بکنیم و نه زندگی مارو. گاهی کاملا اسیر جریانات و وقایعی میشیم که برامون پیش میاد، اون چیزی که برامون رقم خورده. نمیخوایم بهش تن بدیم اما مجبوریم که خودمون نثارش بکنیم. ایستادگی درمقابلش جز اصطکاک و فرسودی و خستگی چیزی برامون به همراه نداره. گاهی اونقدر به این زندگی و حوادث اون تن میدیم که بهش عادت میکنیم... به منتظر موندن تا پیش اومدن... پیش اومدن اون چیزی که تصمیم میگیره برامون بوجود بیاره. اون وقته که یه بازنده ایم. خودمون فریب میدیم که «من خودمو با شرایط وفق میدم...» اما این فقط یه فریبه، یه حیله، یه شکست. «وفق دادن» مگر غیر از تغییر کردن بر اثر جبر روزگاره. وقتی اون جمله رو میگیم تنها به این موضوع اعتراف میکنیم که داریم بخاطر وضعیت پیش آمده تغییر میکنیم و اونقدر تغییر میکنیم که دیگه چیزی از ما باقی نمیمونه چز نسخه ای بدلی از یک من سازگار یافته! اما وقتی بر اثر خواست و میل و عقل خودتون تصمیم به تغییر میگیرید، اونوقته که میتونید ادعا کنید رو به جلو و رشد -احتمالا- گام برمیدارید. چرا که این شما هستید که تغییر رو انتخاب میکنید نه زندگی!

ابله داروین که این سازگاری و تطابق رو نوعی تکامل میدونست اما همین داروین نتونست ارتباط انسان میمون گونه و تکامل یافته رو با انسان های نخستین برقرار کنه. چرا که نئاندرتال های باقیمانده از تکامل انسان میمون گونه، یه جایی بلاخره توسط انسانهای نخستین که معلوم نیست دقیقا از کجا پیداشون شد -یا فقط خود خدا میدونه از کجا- نیست و نابود شدند. ثمره اون همه تغییر و تطابق و سازگاری و به قول جناب داروین «تکامل» فرتی توسط اسلاف ما ازبین رفت. 

اگر قراره حیات انسان صرفا برقراری سازگاری به جهت حیات بود هیچگاه هیچ رخداد مهمی در هیچ کجای تاریخ بشری اتفاق نمیوفتاد. نه اختراعی انجام میشد و نه انقلاب و قیام و خیزشی رخ میداد. فقط همه خودشون رو با همه اون چیزایی که وجود داشت سازگار میکردن. سازگاری یعنی اسارت در زندان زندگی... در اون چه که برامون رقم میخوره! ما میجنگیم که خودمون باشیم، که خودمون بمونیم. 


پی نوشت:

- این پست هیچ مخاطب خاصی نداره جز خود نویسنده. جز من. ازتون خواهش میکنم حتی اگر همذات پنداری میکنید اما به خودتون نگیرید.

- اگر دوروبرتون داره تغییر میکنه، اگر دوستی داره جسورانه تغییر میکنه، شما هم میتونید با اون تغییر کنید یا اینکه خودتون باقی بمونید. اگر کارش رو درست میدونید جسارت و شجاعت همراهی و تغییر رو داشته باشید. اسمش رو میزارید هماهنگی اما این خود تغییره. اما اگر مثل من شجاعت لازم رو ندارید یا اینکه انتخابتون مطابق با اون نیست، دیگه اسمش رو نزارید «شرط عقل»... فقط بکشید کنار تا فضای لازم رو برای تغییرات ایجاد کنید.

- این یک پست سیاسی یا حتی اجتماعی نیست. فقط به خودتون نگاه کنید.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۱
آقای پدر

۱- دلم میخواست یه چیزی بنویسم اما کلمات جفت و جور نمیشدن... درست پرورونده و منظم نمیشدن. حرف و مطلب برای گفتن داشتما اما بلد نبودم بال و پر و بسط اش بدم. خنگ شده بودم... هنوزم هستم و اونایی که اهل نوشتن یا حتی حرف زدنن میدونن و درک میکنن که این وضعیت لال شدگی چقدر سخت و دردناک و عذاب آوره. احتمالا یه چیزی مثل پریوده!


۲- سخت تر از حرف زدن یا حتی نوشتن، شنیدن و خوندنه. بخصوص برای اون دسته ای که خوب می نویسن و خوب میگن، شنیدن یه جور توهین مستقیم به حساب میاد. کاری ندارم به اینکه برخی آدم ها اساسا دهن هستن و عضوی مثل گوش ندارن که ارتباط بین شمای گوینده و مغز و شعور احتمالی این دوستان رو برقرار کنه. میدونید چیه؟ اصلا دروازه ای برای ورود و پذیرش در درک و شعور برخی آدم ها نیست. پس بیخود زور الکی نزنید، به جاش از بحث صرفنظر کنید و یه «آهااااان، از اون لحاظ میگی...» بگید و به یه بهونه ای از مهلکه در برید. غیر از این وقت تلف کردنه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۳۰
آقای پدر

یکی از نعماتی که خدا به انسان های عادی عطا کرده که اونها رو تا شان آدمهای برگزیده بالا میبره، نعمت معمولی بودنه!! بعله، درست شنیدین. معمولی بودن... این از اون دست ویژگی هاست که همیشه شمارو از گزند آسیب ها و حسادت ها و خباثت ها و بخل و کینه نجات میده. به علاوه گرفتاریاتون خیلی کم میکنه. 

معلم ها حواسشون به تنبلا و شاگرد زرنگاست و اون وسطیا دیده نیشن، تو خیابون ماشین های آنچنانی یا اوراق توجه ها رو جلب میکنن و خودروهای قشر متوسط هیچ جذابیتی ندارن، لباس های مارک و آنچنانی یا درب و داغون و پاره پوره مارو میبره تو چشمها و لباس های معمولی از گزند بقیه در امان نگهمون میداره...
در دنیای خاص بودن و جلب توجه و افراط، آدمهای معمولی رو باید شناخت و دوست داشت و حفظ کرد. آدم هایی که شان دیگران رو به واسطه تفرعن بی اندازه اشون زیر سوال نمیبرن و ساده و راحت و بی دغدغه حرف میزنن. هیچ دقت کردین که آدمها هرقدر که پا به سن میذارن ساده تر و صریح تر و صادق تر عمل میکنن؟ گاهی فکر میکنم معمولی و ساده بودن بخشی از فراینده رشد و تکامله.
حالا این وسط یه مشت فریک (Freak) هم پیدا میشن که ادعا میکنن خیلی خاص و عجیب و تک و منحصر بفرد هستن!! آدمهایی که انواع و اقسام کارها و رفتارها و حرف های احمقانه و کودکانه رو به بهونه خاص بودن و پیچیده بودن انجام میدن و تازه ادعا میکنن ما آزاد و رها هستیم و هرکاری ذات سرکشمون میخواد انجام میدیم. دوستانی که برعکس تصورشون دقیقا اسیر و ابیر مخاطبین و فالوورها و حتی خودشون هستن. برعکس تصور این دوستان ذات الهی انسان ابدا سرکش و عاصی و عوضی نیست. 

وحید خزائی، ملیکا تهامی، سحرتبر، ندایاسی، ماهان ملک، سایه افضلی و هزار کوفت و زهرمار دیگه نماد کامل این طرز فکر هستند. موجوداتی که تبدیل به مفاخر و مشاهیر این کشور شده اند و ...



۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۵:۵۲
آقای پدر

وقتی کسی رو دوست دارید مرتب اسمش رو به زبون میارید. باهاش با صدای بلند حرف میزنید و با انرژی. بی جهت میخندید. مرتب لب پایینتون رو مرطوب میکنید. مرتب خودتون رو بو میکنید. مرتب بر میگردین و نگاهش میکنین... تازه اگر اصلا ازش چشم بردارین!

اطراف رو نمیبینید، دنیا رو نمیبینید... دنیاتون چشمهای اونه، لبها و صورت و گونه هاش... 

وقتی کسی رو دوست دارید حوصلتون باهاش سر نمیره. به فکر فرو نمیرید. کلی رویا و برنامه و خاطره تو ذهنتون نمیاد... خنگ میشید.

وقتی کسی رو دوست دارید کارهاتون رو تند تند انجام میدید تا با اون تنها بشید... یا با خاطره اون، با تصویر اون، با خیالش...

وقتی کسی رو دوست دارید با اون میخوابید، با اون بیدار میشید، با اون نفس میکشد... یا با گوشی همراهتون!

وقتی کسی رو دوست دارید بهتر نفس می کشید، بهتر میخوابید، بهتر میخورید، بهتر زندگی می کنید... حتی بیشتر!

وقتی کسی رو دوست دارید گاهی نفستون بند میاد، قلبتون میگیره، صورتتون داغ میشه، دستاتون عرق میکنه... قلبتون میگیره!

وقتی کسی رو دوست دارید مرتب اسمش رو به زبون میارید...


پی نوشت: 

اینها علائم عاشقی اند...


بعدا نوشت:

«ماهی» که معرف حضورتون هست. ظاهرا به دلایلی تصمیم گرفته فعلا یه مدتی نباشه و یا ننویسه. از من خواست که با توجه به تعداد قابل توجه خوانندگان مشترکمون در اینجا اعلام بشه که نگرانش نباشید و حالش خوبه و ان شالا در آینده دوباره برمیگرده!


۳۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۴
آقای پدر

یکی از چیزایی که توی ده روز گذشته بدجوری آشفته ام کرد یه آدم بود! ادمی که چند روز پیش رفتاری رو از خودش نشون داد که باورم نشد این همون آدمه!! خاطرات و رفتارها و حرف های گذشته ناگهان فروپاشید... از بین رفت، خاکستر شد... و من هم خاکستر شدم. 

میدونید جالبتر قضیه چیه؟ من کاری رو انجام دادم که خودش انتظار و حتی توقع انجامش رو داشت. اصلا آرزو میکرد که انجام بدم و من هم نه صرفا به خاطر او، بلکه بواسطه خواست قلبی خودم و با رضایت خاطر اون کارو براش، برای خودم، انجام دادم. اما نتیجه فاجعه بار بود. شاید برای اینکه ... بماند. این نیز بگذرد.

گاهی درک این که آدمها از اطرافیان و دورو برشون چه انتظاراتی دارن و دقیقا دنبال چه چیزی هستن، ساده است... اینکه شمایی وجود داشته باشید که با در تنگنا قرار دادن شما، خودشون رو محک بزنن! آزارتون بدن تا آزار ببینن و از این آزار دیدن احساس زندگی و حیات پیدا کنن و یا حتی لذت ببرن. همونایی که به آزار دیدن و آزار رسوندن عادت کردن و باهاش خو گرفتن.


پی نوشت: 

- شاید در آینده درباره این آدم های ابری بیشتر نوشتم.

- به پستهای تا این حد کوتاه عادت ندارم. اما چه کنم که مغزم سردتر از اونه که خلاقیت و آفرینشی ازش رخ بده... قلبم از اون هم وضعش بدتره.

- من اصولا رمزی نمینویسم به استثناء پستهای «پلاک ۴» در مورد اینها هم دنبال رمز نباشید. کسی تا به حال اون ها رو نخونده.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۲
آقای پدر

وقتی شما یک کرگدن هستید ... یا وقتی حس اینو دارید که میتونید یه کرگدن باشید، ناخودآگاه ذهنت میگرده دنبال چیزایی که به این کرگدنیه وجود شما دامن میزنه. حالا اصلا کرگدنی نه...، گرگی، خرسی، خری، سگی یا هر جک و جونور دیگه. دیدین مثلا میگن: «عین سگ پاچه میگیره» یا مثلا: «عین خر کار میکنه!» ما هرروزه کلی از این جک و جونورا دوروبر خودمون داریم، اصلا باهاشون زندگی می کنیم، کار می کنیم، ناهار یا شام میخوریم، معاشرت میکنیم حتی آمیزش داریم باهاشون. نکته جالبش اینه که از این خلق و خوی حییونیشون خیلی هم بدمون نمیاد. اما وقتی اسم کرگدن رو میشنویم چهره درهم میکشیم و رو برمیگردونیم.


 ما آدمای شکمو رو خرس یا گاو میدونیم، آدمای بزدل و ترسو رو موش خطاب میکنیم، بد اخلاقا و عنق ها رو سگ میدونیم، اونایی که زبون تند و تیز و گزنده دارن مار و عقرب به حساب میاریم و کلی موارد دیگه. اما چه اتفاقی میوفته؟ از همین حیوونا به عنوان حیوان خانگی استفاده میکنیم و کلی هم باهاشون حال میکنیم و گاها حتی ارتباط عاطفی ای که با این حیوونات ایجاد میشه جای روابط انسانیمون میگیره. اما حاضر نیستیم یه کرگدن به عنوان حیوون خونگیمون نگه داریم. چرا؟ چون هیکلش بزرگه و شاخ هم داره. خب عزیزمن گاوم هم گنده است و هم شاخ داره... نه، داستان چیز دیگه ایه. احتمالا کرگدن مارو قبول نمیکنه که پیشمون بمونه. اون حتی حضورمارو تو محیط زندگیش تحمل نمیکنه چه برسه به اینکه زیر یه سقف با ما بخوابه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۶
آقای پدر

نمیدونم داستان عبور طالوت و دارو دسته اش از صحرای تاریک رو شنیدین یانه... ظاهرا طالوت در میانه صحرا به قومش میگه که  این سنگریزه های کف صحرا واقعا سنگریزه نیست. هرکسی که از سنگریزه های کف این صحرا برداره صبح فردا پشیمان خواهد شد و هرکسی هم که برنداره باز پشیمان میشه... یه عده کمی دست به کار شدن و جیبها و سوراخ و سمبه هاشون پر کردن. با خودشون اینجوری استدلال کردن که «که خب حالا برمیداریم دیگه، چیزی که از دست نمیدیم، فقط یه شب بارو بنه امون سنگین میشه...» عده بیشتری هم ساده لوحانه ادای آدمهای قانع و با عزت نفس و «خدابس» رو در اووردن با خودشون فکر کردن «ما که از اوضاع زندگیمون راضی هستیم چه کاریه که الکی بارمون سنگین کنیم...» و دست خالی از صحرا عبور کردن. صبح فردا که از صحرا گذشته بودن جیبهاشون خالی کردن و دیدن ای دل غافل، همش در و مروارید و هر کوفت دیگه ایه که تو اون زمان ارزشمند بوده. خلاصه هر دو دسته افسوس خوردن اساسی. عده ای برای اینکه دست خالی بودن و عده دیگری برای اینکه بیشتر برنداشته بودن...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
آقای پدر

نمیدونم تا به حال براتون پیش اومده که چیزی رو با تمام وجود بخواید اما در عین حال ازش دوری کنید؟ بند بند وجودتون پر بزنه برای چیزی یا کسی اما خودتون و احساستون و میلتون و هر کوفت دیگه ای که هست مهار کنید؟ هم خوشحال باشید و هم از مواجهه باهاش بر بخت بد خودتون لعنت بفرستید؟ هر لحظه و هر دقیقه فقط به اون و نیاز شدیدی که بهش دارید فکر کنید و در عین حال آرزوی بی نیازی و استقلال از اون داشته باشید؟ هم عاشقش باشید و در عین این عاشقی، ازش متنفر باشید که شما درگیر عشق خودش کرده؟ تا حالا خواستید اونقدر غرق کار و فشار و روزمرگی بشید که دیگه زمانی برای خلوت و فکر کردن و حس کردن نداشته باشید؟ تا حالا خواستید زمان به قبل از اون برگردونید تا مثلا شاید ازش اجتناب کنید؟ تاحالا از شدت علاقه، متنفر شدید؟ تا حالا شده هر تصمیمی بگیرید براتون شکست باشه؟

بهش میگن گناه...!!!!

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰
آقای پدر
علمای تعلیم و تربیت که نه، ولی علمای سبک زندگی و موفقیت و این دست علوم کوچه بازاری که اتفاقا ید طولایی هم در برگزاری نشست های تهییج و برانگیختگی و ویاگراوار دارند، اعتقاد غریبی دارند به تغییر. سق این دوستان رو به طور گسترده با این واژه یرداشته اند و در پاسخ به هر سوال و مساله و ابهام کوچیک و بزرگی که باهاشون درمیون گذاشته میشه یه "تغییر کن" گل و گشاد به خیک مبارکتون میبندن و بعد هم کلی داستان و افسانه و مثل از آدمهای آشنا و ناآشنا میارن که با تغییر در مثلا کارشون یا زندگیشون تونستن به چه کامیابی های عسل واری برسند... القصه، نتیجه این میشه که شما یا کارتون رو تغییر میدید یا همسرتون رو!!!
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۷
آقای پدر
۱- هیچ دقت کردین که وقتی از مصائب و مشکلات زندگی مشترکتون برای کسی، دوستی صحبت میکنید و به قول معروف درددل میکنید، حس اون آدم نسبت به شما و تیره روزی هاتون به مراتب بیشتر از اون چیزیه که خودتون در زندگی باهاش مواجه هستید؟ اصولا وقتی برای دیگران از بدبختیاتون میگید اون دیگری، زتدگیتون رو خیلی نکبت تر از اون چیزی که هست میبینه.

۲- نمیدونم "یک عاشقانه تند" من یادتون هست یا نه؟ به هر حال در این ماه صاحب فرزند شد و اونهم مثل من دختر دار شد. براش خوشحالم. اینکه اینو اینجا میگم به این معنی نیست که حس خاصی دارم فقط...هیچی، همین.

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۹
آقای پدر