سمفونی مردانه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

۱۰ مطلب با موضوع «اندیشه ناگهانی» ثبت شده است

نمیدونم تا به حال براتون پیش اومده که چیزی رو با تمام وجود بخواید اما در عین حال ازش دوری کنید؟ بند بند وجودتون پر بزنه برای چیزی یا کسی اما خودتون و احساستون و میلتون و هر کوفت دیگه ای که هست مهار کنید؟ هم خوشحال باشید و هم از مواجهه باهاش بر بخت بد خودتون لعنت بفرستید؟ هر لحظه و هر دقیقه فقط به اون و نیاز شدیدی که بهش دارید فکر کنید و در عین حال آرزوی بی نیازی و استقلال از اون داشته باشید؟ هم عاشقش باشید و در عین این عاشقی، ازش متنفر باشید که شما درگیر عشق خودش کرده؟ تا حالا خواستید اونقدر غرق کار و فشار و روزمرگی بشید که دیگه زمانی برای خلوت و فکر کردن و حس کردن نداشته باشید؟ تا حالا خواستید زمان به قبل از اون برگردونید تا مثلا شاید ازش اجتناب کنید؟ تاحالا از شدت علاقه، متنفر شدید؟ تا حالا شده هر تصمیمی بگیرید براتون شکست باشه؟

بهش میگن گناه...!!!!

۱۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰
آقای پدر
علمای تعلیم و تربیت که نه، ولی علمای سبک زندگی و موفقیت و این دست علوم کوچه بازاری که اتفاقا ید طولایی هم در برگزاری نشست های تهییج و برانگیختگی و ویاگراوار دارند، اعتقاد غریبی دارند به تغییر. سق این دوستان رو به طور گسترده با این واژه یرداشته اند و در پاسخ به هر سوال و مساله و ابهام کوچیک و بزرگی که باهاشون درمیون گذاشته میشه یه "تغییر کن" گل و گشاد به خیک مبارکتون میبندن و بعد هم کلی داستان و افسانه و مثل از آدمهای آشنا و ناآشنا میارن که با تغییر در مثلا کارشون یا زندگیشون تونستن به چه کامیابی های عسل واری برسند... القصه، نتیجه این میشه که شما یا کارتون رو تغییر میدید یا همسرتون رو!!!
۱۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۷
آقای پدر
۱- هیچ دقت کردین که وقتی از مصائب و مشکلات زندگی مشترکتون برای کسی، دوستی صحبت میکنید و به قول معروف درددل میکنید، حس اون آدم نسبت به شما و تیره روزی هاتون به مراتب بیشتر از اون چیزیه که خودتون در زندگی باهاش مواجه هستید؟ اصولا وقتی برای دیگران از بدبختیاتون میگید اون دیگری، زتدگیتون رو خیلی نکبت تر از اون چیزی که هست میبینه.

۲- نمیدونم "یک عاشقانه تند" من یادتون هست یا نه؟ به هر حال در این ماه صاحب فرزند شد و اونهم مثل من دختر دار شد. براش خوشحالم. اینکه اینو اینجا میگم به این معنی نیست که حس خاصی دارم فقط...هیچی، همین.

۱۹ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۹
آقای پدر

 گاهی سرکی به بعضی وبلاگ ها میکشم و آروم و بیصدا از کنارشون رد میشم. گاهی از طریق لینک ها از وبلاگی به وبلاگ دیگه ای میرم تا خط فکری نویسنده رو کشف کنم... اما همیشه با کلی وبلاگ متروک و مظلومی مواجه میشم که به امون خدا رها شدن و ماه ها و چه بسا سالهاست که کسی به اونها سر نزده... احتمالا نویسنده یا درگیر کانال های تلگرامه و یا پیج های اینستاگرام و یا حتی مرده! هیچ کدومش برام مهم نیست، فقط افسوس اندیشه ها و احساساتی رو میخورم که به دور ریخته شدن. نفرت انگیزه... بدتر از همه اینکه عموما کاملا ناگهانی و بدون هیچ دلیلی متوقف شدن و تنها نویسنده تصمیم گرفته دیگه ننویسه. چطور آدمهایی که برای احساس و ادراک و اعتقاد خودشون به اندازه کافی ارزش قائل نیستن، قراره برای زندگی این احترام و ارزش رو خرج کنن؟ وقتی من درونی رو رها میکنن آیا من بیرونیشون رو حفظ میکنن؟ خوبیه زندگی اینه که نمیشه دست از نوشتنش برداشت، باید تا لحظه آخر و ثانیه آخر بهش ادامه داد و سطر به سطر روزهاشو با دقت پر کرد...با دقت!؟

 ایکاش سیستمی وجود داشت که هر وبلاگی که بیشتر از سه ماه چیزی در اون نوشته نمیشد، معدوم و محذوف میکرد. کاش برای حیات آدم ها هم چنین سیستمی وجود داشت.

لطفا بنویسید...

لطفا بخونید...

لطفا حرف بزنید..


۳۳ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۴
آقای پدر

۱- در ماه گذشته رشد چشمگیری در زمینه مطالعه داشتم. ماه عسل در پاریس(جوجو مویز) نفرین خاکستری(مهسا محب علی) رو خوندم و بارون درخت نشین(ایتالو کالوینو)، خانه(تونی موریسون)، ملت عشق(الیف شافاک) رو به صورت گویا گوش کردم. اعتراف میکنم لذت زیادی بردم. بخصوص اینکه رانندگی هم برام ساده تر و دلنشین تر شد و شاید براتون جالب باشه که من اساسا بعضی روزها با ماشین میرفتم سرکار تا توی راه داستان ها رو گوش کنم. اصولا هر قدر به فصل امتحانات و درس خوندن من نزدیک تر میشه اشتیاق و علاقه ام هم به مطالعه رمان و دیدن فیلم و سریال افزایش پیدا میکنه. حالا گفتن نداره از دیروز خوندن کتاب جدید سیزده دلیل برای اینکه...(جی آشر) و همچنین دیدن سریال stranger things هم شروع کردم!

۲- روزایی که میخوام در خرداد به واسطه امتحاناتم مرخصی بگیرم رو به آقای مدیر اعلام میکنم. یکم سبک سنگین میکنه و با همه اش موافقت میکنه. هرچند مثل همیشه کمی هم منت سر آدم میزاره که یعنی "حواست باشه من دارم بهت لطف میکنم..." حقیقتش لطفی نمیکنه. من در یکسال سی روز مرخصی دارم و اینم در همون چارچوبه. سوای همه اینا دوباره عصر منو درسام و پارک لاله شروع میشه. تنها ایرادش ماه رمضونه که احتمالا نفسمو میبره. بدون آب، بدون سیگار...

۲۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۲
آقای پدر

زیاد راست گفتن دقیقا به اندازه دروغ گفتن مخرب و ویرانگر و چه بسا خانمان بر اندازه. چه کاریه اصن؟! نمیدونم تا حالا آدم هایی رو دوروبرتون دیدین که خیلی علاقه دارن بیان و راست و درست هرچیزی رو بگن؟ حتی با اینکه ازشون سوال نشده یا اصلا حتی مورد سوال هم قرار نگرفتن! خودشون میدونن خط قرمزو رد کردن یا لااقل لمس کردن و هی جلوی شما عقب و جلو میکنن تا ازشون سوال کنین. وقتی از بی توجهی شما به تنگ میان، آب دهنشون قورت میدن و میان راست شما میشینن و با گوشه لباس یا انگشتاشون بازی میکنن و میگن مثلا تکالیفشون ننوشتن، یا در فلان درس نمره کمی آوردن یا فلان ظرف که یادگار اجدادتون از دوره زندیان بوده اشتباهی زدن شکستن... اینا همونان که بزرگ و بالغ هم که شدن میان راست همسرشون (مونث و مذکر) وایمیستن میگن: "عزیزم من خیلی دوستت دارم و تو همه زندگی من هستی ولی من یه دفعه بهت خیانت کردم! منو ببخش..." بعدش هم کلی حدیث و آیه براتون نازل میکنن تا شما خوب شیرفهم بشید که چقدر صادق و درست هستن و نمیتونستن با عذاب وجدان عمل وقیح و شنیعشون کنار بیان و چه بسا اعتراف بکنن که اصلا آلت مبارکشون از اون وقت، دیگه کاراییشو از دست داده و شرمساره مثلا!!! نه عزیزای من، این دوستان نه صادق و راستگوان و نه شرمسار و پریشون. فقط ابلهن!!

هدف این دوستان از راستگوییشون بیشتر پزدادن و خودنمایی کردنه که "ببین... من میتونم" پس حواست باشه و کاری نکن که دوباره این کارو انجام بدم. حالا مهم نیست این عمل از دختربچه ۱۲ سالتون سر میزنه یا زن یا شوهر چهل و اندی ساله. خلاصه اینکه گوشی دستتون باشه.

و اما خودشما، اصلا مجبور نیستید چیزی رو اعتراف کنید یا برای کم شدن بار عذاب وجدانتون اقرار کنید. چرا که معمولا تبعات بعدی براتون داره و احتمالا هر از گاهی به رختون کشیده میشه. خیانتو که اصلا، حرفشم نزنید. بریزید توخودتون انبارش کنید. اصولا برای فرار از عذاب وجدانتون اعتراف و اقرار فایده نداره، تنها کافیه فراموش کنید.


۱۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۴
آقای پدر

اصولا آدمهای عادی، آدمهایی که دوروبرمان هستند،فقط چیزهایی را بیان میکنند که شنیده اند. آنها چیزی را می گویند که قبلا از شخص دیگری، جای دیگری، تلویزیونی، روزنامه ای، چیزی شنیده اند. از بیان عقایدشان واهمه دارند. یا اساسا عقیده ای ندارند. یعنی یا شعور عقیده داشتن ندارند ویا شعور دسته بندی و بیان آن را. پس به راحتی می توان بر روی آنها تاثیر گذاشت. کافیست آنچه میخواهید نشرش بدهید، عقیده راسخ خودتان، یا حتی کاری که برایشان انجام داده اید، دوبار بهشان گوشزد کنید. به گونه ای که متظاهرانه و خودنمایانه و منت وار به نظر نرسد. نظر شما میشود عقیده آنها. شاید نگویند که از شما شنیده اند اما مهم نیست. شما نظرتان را به آنها غالب کرده اید. 

فریب شب نشینی های خانوادگی یا همسفران تاکسی اتان را نخورید. اصولا ما ایرانی ها در همه حال و در هر زمینه ای کارشناس هستیم. آنچه از انها میشنویم نظرخودشان نیست، مفهومی  است که دیگری آگاهانه یا نا آگاهانه در آنها جا انداخته است. پس در آنها عمقی ندارد... نترسید، براحتی می توانید شکستشان دهید. 

۵ نظر ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۳:۱۸
آقای پدر

اصولا چند دسته آدم -یا مشابه آدم- هستند که باید از آنها دوری کرد. اما من اینجا فقط به دوتاشون کار دارم. نمی خواهم اینجا درباره احمق ها صحبت کنم که خب بلاهتشان و طبیعتا دلیل پرهیز از آنها کاملا روشن است. نه... کمی جزئی تر. دسته اول آنهایی هستند که خودرا خیلی جدی میگیرند. آنهایی که هر چه میگویید و هر چه می کنید به خود میگیرند و به له یا علیه خویش مصادره میکنند. اصولا این دوستان جز عده ای متوهم و روان پریش نیستند و با اظهارات ابلهانه و محیرالعقول درباره رفتار خودتان و دیگران، شما را به سرزمین خیال انگیز اوهام و فرعیات میبرند. بدتر از همه اینکه این دوستان تصور می کنند خیلی مهم و اساسی اند و بشریت هیچ کارو تفریحی دیگری ندارد جز صحبت و بررسی پیرامون شخصیت والای ایشان.

دسته دوم اما عجیب ترند. این دسته جنگجوها هستند. آنهایی که همیشه و همه جا درحال مبارزه و کشمکش با شما و دیگران و جامعه و خدا و حتی خود هستند. این دوستان یک توانایی عجیبی در گند زدن به همه چیز دارند. کافیست ازشان سبقت بگیرید، یا جواب سلامشان را بواسطه کسالتتان آرام بدهید و یا مثلا نتوانند شیر آب زنگ زده را باز کنند... دنیارا به خون میکشند. بعد از گفتن انواع دری وری های پایین و بالای هجده سال به زمین و زمان و سازنده و گیرنده و دوست و دشمن و البته خود، جوری دست به واکنش میزنند که خود خدا باید وارد عمل شود تا گندشان را سروسامان دهد. 

اما میدانید بدتر از این دو دسته چه کسانی هستند؟

ترکیب این دو دسته!! 

حتی فکر کردن بهشان هم سرم را درد میاورد...


۲ نظر ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۵
آقای پدر


اصولا ما ایرانی ها خیلی اهل زندگی هستیم!!!!! برای همین ضرورتی ندارد در تحلیل زندگی اشان حقیقت را بگویید. فقط کافی است حرفهای خوب و کلیشه ای در ستایش خانواده و ازخودگذشتگی و صبر بزنید. از همان دست که در سریال های به ظاهر خانوادگی وطنی از زبان داریوش ارجمند و چه میدانم ثریا قاسمی می شنوید. چرا که اساسا ما ایرانیها بیشتر تمایل داریم حرف های خوب بشنویم تا واقعیات.

مثلا وقتی به کسی، دوستی که چرندترین زندگی ممکن را دارد بگویید (( خب عزیز من طلاق بگیر خیال خودتو راحت کن... )) براق می شود. چپ چپ نگاهتان میکند و یحتمل اولین تصوری که پیدا میکند این است که شما چه نفعی از بهم ریختن زندگی نکبتی او میبرید؟!! اگر به او  می گفتید همسرت را به قتل برسان برایش  راحت تر بود. تازه شما به خانه خراب کنی و بدخواهی و نفهمی هم متهم میشوید. کلی از دوستان و همکاران مشاور و روانشناسم را میشناسم که بعد از تحلیل و بررسی ، وقتی کاملا منطقی و البته صحیح چنین پیشنهادی به مراجعینشان دادند ، با برخورد سرد و حتی خشنشان مواجه شدند.  اساسا تصور مردم این است که وقتی در زندگی به مشکل خوردند برای ترمیم رابطه اشان باید به مشاور مراجعه کنند ، حال آنکه بیشترمان نیاز به خودشناسی داریم تا رابطه شناسی. تلاش مشاور هم در همین جهت است. او می داند با برون رفت از رابطه و قرار گرفتن در رابطه جدید مشکل شما رفع نمی شود. اما گرفتاری این است که معمولا یکی از طرفین اگر به مشاوره اعتقاد نداشته باشد، دستکم روی خوش هم نشان نمیدهد. یا اصلا نمی خواهد تغییری در خود ایجاد کند. این دقیقا همانجاست که بهتان گفته میشود بکشید کنار... اما خود کنار گذاشته میشوند!!

پس بی زحمت به دوستانتان دروغ بگویید. از این دست که  (( یکم صبر داشته باش، اوضاع بهتر میشه...)) مدیونید اگر بهتر بشه ، فقط فرصت تغییر مسیر وبهتر شدن زندگی خاک بر سری اشان را ازشان سلب کرده اید. جهنم... خودشان هم همین را میخواهند.

۵ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۵
آقای پدر

کاش میتونستم یه پلاکارد یا برچسب به خودم آویزون کنم یا نصب کنم یا هر کار دیگه ای و روش بنویسم : "آدمها از من دور بشید... حتی شما دوست عزیز" اکر نئون بود و روشن و خاموش هم میشد چه بهتر. اینجوری حتی مجبور نبودم تو خیابون آدرس بدم یا جواب سوال کسی رو بدم یا از پسرک دستمال فروش پشت چراغ قرمز بخواهم که از منو ماشینم دور بشه. چون اساسا کثافت هایی که دوروبر زندگی من نشسته اونقدر زیاد و وسیع و حجیمن که با یه بسته پاک نمیشه و نیاز به کل محصول اون کارخونه داره. عمده این کثافت از آدمهای دوربرم متصاعد میشه و نه از خودم. یه چیزی بهم میگه اگر اون اعلان رو به خودم آویزون کنم و از خلائق دور بشم، آلودگی کمتری رو مجبورم به دوش بکشم.


پی نوشت: این پست هیچ مخاطب خاصی ندارد.


                                                           تنهایی

۴ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
آقای پدر