سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱۵ مطلب با موضوع «اندیشه ناگهانی» ثبت شده است

یکی از نعماتی که خدا به انسان های عادی عطا کرده که اونها رو تا شان آدمهای برگزیده بالا میبره، نعمت معمولی بودنه!! بعله، درست شنیدین. معمولی بودن... این از اون دست ویژگی هاست که همیشه شمارو از گزند آسیب ها و حسادت ها و خباثت ها و بخل و کینه نجات میده. به علاوه گرفتاریاتون خیلی کم میکنه. 

معلم ها حواسشون به تنبلا و شاگرد زرنگاست و اون وسطیا دیده نیشن، تو خیابون ماشین های آنچنانی یا اوراق توجه ها رو جلب میکنن و خودروهای قشر متوسط هیچ جذابیتی ندارن، لباس های مارک و آنچنانی یا درب و داغون و پاره پوره مارو میبره تو چشمها و لباس های معمولی از گزند بقیه در امان نگهمون میداره...
در دنیای خاص بودن و جلب توجه و افراط، آدمهای معمولی رو باید شناخت و دوست داشت و حفظ کرد. آدم هایی که شان دیگران رو به واسطه تفرعن بی اندازه اشون زیر سوال نمیبرن و ساده و راحت و بی دغدغه حرف میزنن. هیچ دقت کردین که آدمها هرقدر که پا به سن میذارن ساده تر و صریح تر و صادق تر عمل میکنن؟ گاهی فکر میکنم معمولی و ساده بودن بخشی از فراینده رشد و تکامله.
حالا این وسط یه مشت فریک (Freak) هم پیدا میشن که ادعا میکنن خیلی خاص و عجیب و تک و منحصر بفرد هستن!! آدمهایی که انواع و اقسام کارها و رفتارها و حرف های احمقانه و کودکانه رو به بهونه خاص بودن و پیچیده بودن انجام میدن و تازه ادعا میکنن ما آزاد و رها هستیم و هرکاری ذات سرکشمون میخواد انجام میدیم. دوستانی که برعکس تصورشون دقیقا اسیر و ابیر مخاطبین و فالوورها و حتی خودشون هستن. برعکس تصور این دوستان ذات الهی انسان ابدا سرکش و عاصی و عوضی نیست. 

وحید خزائی، ملیکا تهامی، سحرتبر، ندایاسی، ماهان ملک، سایه افضلی و هزار کوفت و زهرمار دیگه نماد کامل این طرز فکر هستند. موجوداتی که تبدیل به مفاخر و مشاهیر این کشور شده اند و ...



۹ نظر ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۵:۵۲
آقای پدر

وقتی کسی رو دوست دارید مرتب اسمش رو به زبون میارید. باهاش با صدای بلند حرف میزنید و با انرژی. بی جهت میخندید. مرتب لب پایینتون رو مرطوب میکنید. مرتب خودتون رو بو میکنید. مرتب بر میگردین و نگاهش میکنین... تازه اگر اصلا ازش چشم بردارین!

اطراف رو نمیبینید، دنیا رو نمیبینید... دنیاتون چشمهای اونه، لبها و صورت و گونه هاش... 

وقتی کسی رو دوست دارید حوصلتون باهاش سر نمیره. به فکر فرو نمیرید. کلی رویا و برنامه و خاطره تو ذهنتون نمیاد... خنگ میشید.

وقتی کسی رو دوست دارید کارهاتون رو تند تند انجام میدید تا با اون تنها بشید... یا با خاطره اون، با تصویر اون، با خیالش...

وقتی کسی رو دوست دارید با اون میخوابید، با اون بیدار میشید، با اون نفس میکشد... یا با گوشی همراهتون!

وقتی کسی رو دوست دارید بهتر نفس می کشید، بهتر میخوابید، بهتر میخورید، بهتر زندگی می کنید... حتی بیشتر!

وقتی کسی رو دوست دارید گاهی نفستون بند میاد، قلبتون میگیره، صورتتون داغ میشه، دستاتون عرق میکنه... قلبتون میگیره!

وقتی کسی رو دوست دارید مرتب اسمش رو به زبون میارید...


پی نوشت: 

اینها علائم عاشقی اند...


بعدا نوشت:

«ماهی» که معرف حضورتون هست. ظاهرا به دلایلی تصمیم گرفته فعلا یه مدتی نباشه و یا ننویسه. از من خواست که با توجه به تعداد قابل توجه خوانندگان مشترکمون در اینجا اعلام بشه که نگرانش نباشید و حالش خوبه و ان شالا در آینده دوباره برمیگرده!


۳۶ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۴
آقای پدر

یکی از چیزایی که توی ده روز گذشته بدجوری آشفته ام کرد یه آدم بود! ادمی که چند روز پیش رفتاری رو از خودش نشون داد که باورم نشد این همون آدمه!! خاطرات و رفتارها و حرف های گذشته ناگهان فروپاشید... از بین رفت، خاکستر شد... و من هم خاکستر شدم. 

میدونید جالبتر قضیه چیه؟ من کاری رو انجام دادم که خودش انتظار و حتی توقع انجامش رو داشت. اصلا آرزو میکرد که انجام بدم و من هم نه صرفا به خاطر او، بلکه بواسطه خواست قلبی خودم و با رضایت خاطر اون کارو براش، برای خودم، انجام دادم. اما نتیجه فاجعه بار بود. شاید برای اینکه ... بماند. این نیز بگذرد.

گاهی درک این که آدمها از اطرافیان و دورو برشون چه انتظاراتی دارن و دقیقا دنبال چه چیزی هستن، ساده است... اینکه شمایی وجود داشته باشید که با در تنگنا قرار دادن شما، خودشون رو محک بزنن! آزارتون بدن تا آزار ببینن و از این آزار دیدن احساس زندگی و حیات پیدا کنن و یا حتی لذت ببرن. همونایی که به آزار دیدن و آزار رسوندن عادت کردن و باهاش خو گرفتن.


پی نوشت: 

- شاید در آینده درباره این آدم های ابری بیشتر نوشتم.

- به پستهای تا این حد کوتاه عادت ندارم. اما چه کنم که مغزم سردتر از اونه که خلاقیت و آفرینشی ازش رخ بده... قلبم از اون هم وضعش بدتره.

- من اصولا رمزی نمینویسم به استثناء پستهای «پلاک ۴» در مورد اینها هم دنبال رمز نباشید. کسی تا به حال اون ها رو نخونده.

۱۱ نظر ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۲
آقای پدر

وقتی شما یک کرگدن هستید ... یا وقتی حس اینو دارید که میتونید یه کرگدن باشید، ناخودآگاه ذهنت میگرده دنبال چیزایی که به این کرگدنیه وجود شما دامن میزنه. حالا اصلا کرگدنی نه...، گرگی، خرسی، خری، سگی یا هر جک و جونور دیگه. دیدین مثلا میگن: «عین سگ پاچه میگیره» یا مثلا: «عین خر کار میکنه!» ما هرروزه کلی از این جک و جونورا دوروبر خودمون داریم، اصلا باهاشون زندگی می کنیم، کار می کنیم، ناهار یا شام میخوریم، معاشرت میکنیم حتی آمیزش داریم باهاشون. نکته جالبش اینه که از این خلق و خوی حییونیشون خیلی هم بدمون نمیاد. اما وقتی اسم کرگدن رو میشنویم چهره درهم میکشیم و رو برمیگردونیم.


 ما آدمای شکمو رو خرس یا گاو میدونیم، آدمای بزدل و ترسو رو موش خطاب میکنیم، بد اخلاقا و عنق ها رو سگ میدونیم، اونایی که زبون تند و تیز و گزنده دارن مار و عقرب به حساب میاریم و کلی موارد دیگه. اما چه اتفاقی میوفته؟ از همین حیوونا به عنوان حیوان خانگی استفاده میکنیم و کلی هم باهاشون حال میکنیم و گاها حتی ارتباط عاطفی ای که با این حیوونات ایجاد میشه جای روابط انسانیمون میگیره. اما حاضر نیستیم یه کرگدن به عنوان حیوون خونگیمون نگه داریم. چرا؟ چون هیکلش بزرگه و شاخ هم داره. خب عزیزمن گاوم هم گنده است و هم شاخ داره... نه، داستان چیز دیگه ایه. احتمالا کرگدن مارو قبول نمیکنه که پیشمون بمونه. اون حتی حضورمارو تو محیط زندگیش تحمل نمیکنه چه برسه به اینکه زیر یه سقف با ما بخوابه.

۳ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۶
آقای پدر

نمیدونم داستان عبور طالوت و دارو دسته اش از صحرای تاریک رو شنیدین یانه... ظاهرا طالوت در میانه صحرا به قومش میگه که  این سنگریزه های کف صحرا واقعا سنگریزه نیست. هرکسی که از سنگریزه های کف این صحرا برداره صبح فردا پشیمان خواهد شد و هرکسی هم که برنداره باز پشیمان میشه... یه عده کمی دست به کار شدن و جیبها و سوراخ و سمبه هاشون پر کردن. با خودشون اینجوری استدلال کردن که «که خب حالا برمیداریم دیگه، چیزی که از دست نمیدیم، فقط یه شب بارو بنه امون سنگین میشه...» عده بیشتری هم ساده لوحانه ادای آدمهای قانع و با عزت نفس و «خدابس» رو در اووردن با خودشون فکر کردن «ما که از اوضاع زندگیمون راضی هستیم چه کاریه که الکی بارمون سنگین کنیم...» و دست خالی از صحرا عبور کردن. صبح فردا که از صحرا گذشته بودن جیبهاشون خالی کردن و دیدن ای دل غافل، همش در و مروارید و هر کوفت دیگه ایه که تو اون زمان ارزشمند بوده. خلاصه هر دو دسته افسوس خوردن اساسی. عده ای برای اینکه دست خالی بودن و عده دیگری برای اینکه بیشتر برنداشته بودن...

۱۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
آقای پدر

نمیدونم تا به حال براتون پیش اومده که چیزی رو با تمام وجود بخواید اما در عین حال ازش دوری کنید؟ بند بند وجودتون پر بزنه برای چیزی یا کسی اما خودتون و احساستون و میلتون و هر کوفت دیگه ای که هست مهار کنید؟ هم خوشحال باشید و هم از مواجهه باهاش بر بخت بد خودتون لعنت بفرستید؟ هر لحظه و هر دقیقه فقط به اون و نیاز شدیدی که بهش دارید فکر کنید و در عین حال آرزوی بی نیازی و استقلال از اون داشته باشید؟ هم عاشقش باشید و در عین این عاشقی، ازش متنفر باشید که شما درگیر عشق خودش کرده؟ تا حالا خواستید اونقدر غرق کار و فشار و روزمرگی بشید که دیگه زمانی برای خلوت و فکر کردن و حس کردن نداشته باشید؟ تا حالا خواستید زمان به قبل از اون برگردونید تا مثلا شاید ازش اجتناب کنید؟ تاحالا از شدت علاقه، متنفر شدید؟ تا حالا شده هر تصمیمی بگیرید براتون شکست باشه؟

بهش میگن گناه...!!!!

۱۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰
آقای پدر
علمای تعلیم و تربیت که نه، ولی علمای سبک زندگی و موفقیت و این دست علوم کوچه بازاری که اتفاقا ید طولایی هم در برگزاری نشست های تهییج و برانگیختگی و ویاگراوار دارند، اعتقاد غریبی دارند به تغییر. سق این دوستان رو به طور گسترده با این واژه یرداشته اند و در پاسخ به هر سوال و مساله و ابهام کوچیک و بزرگی که باهاشون درمیون گذاشته میشه یه "تغییر کن" گل و گشاد به خیک مبارکتون میبندن و بعد هم کلی داستان و افسانه و مثل از آدمهای آشنا و ناآشنا میارن که با تغییر در مثلا کارشون یا زندگیشون تونستن به چه کامیابی های عسل واری برسند... القصه، نتیجه این میشه که شما یا کارتون رو تغییر میدید یا همسرتون رو!!!
۱۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۷
آقای پدر
۱- هیچ دقت کردین که وقتی از مصائب و مشکلات زندگی مشترکتون برای کسی، دوستی صحبت میکنید و به قول معروف درددل میکنید، حس اون آدم نسبت به شما و تیره روزی هاتون به مراتب بیشتر از اون چیزیه که خودتون در زندگی باهاش مواجه هستید؟ اصولا وقتی برای دیگران از بدبختیاتون میگید اون دیگری، زتدگیتون رو خیلی نکبت تر از اون چیزی که هست میبینه.

۲- نمیدونم "یک عاشقانه تند" من یادتون هست یا نه؟ به هر حال در این ماه صاحب فرزند شد و اونهم مثل من دختر دار شد. براش خوشحالم. اینکه اینو اینجا میگم به این معنی نیست که حس خاصی دارم فقط...هیچی، همین.

۱۹ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۹
آقای پدر

 گاهی سرکی به بعضی وبلاگ ها میکشم و آروم و بیصدا از کنارشون رد میشم. گاهی از طریق لینک ها از وبلاگی به وبلاگ دیگه ای میرم تا خط فکری نویسنده رو کشف کنم... اما همیشه با کلی وبلاگ متروک و مظلومی مواجه میشم که به امون خدا رها شدن و ماه ها و چه بسا سالهاست که کسی به اونها سر نزده... احتمالا نویسنده یا درگیر کانال های تلگرامه و یا پیج های اینستاگرام و یا حتی مرده! هیچ کدومش برام مهم نیست، فقط افسوس اندیشه ها و احساساتی رو میخورم که به دور ریخته شدن. نفرت انگیزه... بدتر از همه اینکه عموما کاملا ناگهانی و بدون هیچ دلیلی متوقف شدن و تنها نویسنده تصمیم گرفته دیگه ننویسه. چطور آدمهایی که برای احساس و ادراک و اعتقاد خودشون به اندازه کافی ارزش قائل نیستن، قراره برای زندگی این احترام و ارزش رو خرج کنن؟ وقتی من درونی رو رها میکنن آیا من بیرونیشون رو حفظ میکنن؟ خوبیه زندگی اینه که نمیشه دست از نوشتنش برداشت، باید تا لحظه آخر و ثانیه آخر بهش ادامه داد و سطر به سطر روزهاشو با دقت پر کرد...با دقت!؟

 ایکاش سیستمی وجود داشت که هر وبلاگی که بیشتر از سه ماه چیزی در اون نوشته نمیشد، معدوم و محذوف میکرد. کاش برای حیات آدم ها هم چنین سیستمی وجود داشت.

لطفا بنویسید...

لطفا بخونید...

لطفا حرف بزنید..


۳۳ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۴
آقای پدر

۱- در ماه گذشته رشد چشمگیری در زمینه مطالعه داشتم. ماه عسل در پاریس(جوجو مویز) نفرین خاکستری(مهسا محب علی) رو خوندم و بارون درخت نشین(ایتالو کالوینو)، خانه(تونی موریسون)، ملت عشق(الیف شافاک) رو به صورت گویا گوش کردم. اعتراف میکنم لذت زیادی بردم. بخصوص اینکه رانندگی هم برام ساده تر و دلنشین تر شد و شاید براتون جالب باشه که من اساسا بعضی روزها با ماشین میرفتم سرکار تا توی راه داستان ها رو گوش کنم. اصولا هر قدر به فصل امتحانات و درس خوندن من نزدیک تر میشه اشتیاق و علاقه ام هم به مطالعه رمان و دیدن فیلم و سریال افزایش پیدا میکنه. حالا گفتن نداره از دیروز خوندن کتاب جدید سیزده دلیل برای اینکه...(جی آشر) و همچنین دیدن سریال stranger things هم شروع کردم!

۲- روزایی که میخوام در خرداد به واسطه امتحاناتم مرخصی بگیرم رو به آقای مدیر اعلام میکنم. یکم سبک سنگین میکنه و با همه اش موافقت میکنه. هرچند مثل همیشه کمی هم منت سر آدم میزاره که یعنی "حواست باشه من دارم بهت لطف میکنم..." حقیقتش لطفی نمیکنه. من در یکسال سی روز مرخصی دارم و اینم در همون چارچوبه. سوای همه اینا دوباره عصر منو درسام و پارک لاله شروع میشه. تنها ایرادش ماه رمضونه که احتمالا نفسمو میبره. بدون آب، بدون سیگار...

۲۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۲
آقای پدر