سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱فروردين

۱- تا الان داستان ما سه نفر اینجوری پیش میره که بازی و شیطنت و سروکله زدن و دله بازی فندق با منه و لاو ترکوندن و قربون صدقه رفتن و حال کردنش با بزرگه!!

۲- یکسال پیش که مهد بردن فندق رو شروع کردیم تا آخر تابستون فقط سه روز در هفته میرفت... اونم اگر میرفت. خب دردسرایی داشتیم. واقعا سختش بود بره و کلی بهونه مثل مریضی و دل درد و خستگی و کارتون و حتی ظرف شستن رو بهونه میکرد که همون سه روز رو هم نره و بمونه پیش مادر من که خب شدنی نبود. اولا بخاطر اینکه ثمره نگهداری مادر من، میشد یه گهی عین خودم و یا بدتر مثل برادرم و در ثانی درگیر خرید جهیزیه و آماده سازی تشکیلات خواهرم برای عروسی بود و طبیعتا اصلا خونه نبود که بتونه فندق رو نگه داره. پس از ابتدای شهریور کل هفته فرستادیمش مهدکودک. حرکت کاملا به جا و درستی بود. حالا دختر من هرروز صبح با مادرش بیدار میشه و خیلی خوشحال و خندان میره مهد. باور کنین عین حقیقته. همچین هم توی راه شلنگ تخته میندازه و شیطنت میکنه که خیلی قابل باور نیست که ایشون ساعت 7 صبح داره میره مهدکودک!! فقط موقع خداحافظی چشماشو پر اشک میکنه و چندتا بغل و ماچ آبدار و جانانه از من یا بزرگه میگیره... طوری که حس میکنم میخواد بره سفر حج!

آقای پدر
۲۲فروردين
گذر زمان، مسائل را حل نمی کند...
آدم ها را حل می کند!
آقای پدر
۱۹فروردين
پر خشمم
انگار یه دلجویی وامانده انجام نشده...
 شده زخم توی دلم!
- برای اینکه درد یه دوستی رو هیچوقت فراموش نکنم.
آقای پدر
۱۸فروردين

تو راهن. تا چند ساعت دیگه،‌ تعطیلات نوروز برای اون ها هم تموم میشه. بزرگه برمیگرده سرکار و کوچیکه مهد.

نگاهی به خونه میندازم... ظاهرا همه چیز همونطوره که باید باشه. انگار نه انگار که ۱۸ روز زنی توی این خونه نبوده. خب البته راستش وقتایی هم که من تنها هستم اوضاع کاملا خوبه. حالا شاید جارو نمیکردم یا دستمال بر نمیداشتم و گردگیری نمیکردم اما دستکم وقتی میومد، همونجوری که رفته بود خونه رو تحویلش می دادم.

آقای پدر
۱۸فروردين
در مورد بعضی آدم ها باید گفت:
بیشتر از اینکه بخوام به زندگیم برگرده، میخوام از ذهنم بره ...و دلم!
آقای پدر
۱۷فروردين
وقتی نمیتونی منو توی بدترین شرایطم تحمل کنی و رهام میکنی تا خودم آروم بشم...
قطعا لیاقت منو در بهترین شرایط هم نداری!
آقای پدر
۱۶فروردين
من چیزی رو فراموش نمی کنم...
فقط انتخاب می کنم که کی به یاد بیارم و کجا به یاد بیارم!
آقای پدر
۱۴فروردين

۱- من از آدمهایی که انجام تصمیماتشون رو موکول به زمان خاصی میکنن، خوشم میاد. آدمهای «از فلان موقع شروع میکنم...». مهم نیست رژیم غذایی باشه یا نماز خوندن یا ترک خودارضایی یا هر تغییری در خصایل رفتاری. این آدم ها میدونن یه جای کار اشکال داره و اونقدر فروتن و‌ ساده هستن که بخوان خودشون تغییر بدن. فقط نیاز به کمی حمایت و عزت نفس دارن. به «از فلان موقع...» گفتنشون روی خوش نشون بدین و زرتی نگین: "چرا بعدا؟ از همین الان شروع کن..." به جاش شرایط رو فراهم کنین که سر تصمیمشون بمونن. انتظار یه استحاله کامل نداشته باشید، فقط قراره بهتر بشن... بهتر باشن.

آقای پدر
۰۲فروردين

متاسفم برای خودم...

بیشتر از اونکه تصور میکنی، میدونم!

نمیدونم بیشتر از اسفند متنفرم یا فروردین یا...


پی نوشت:

نیمی از اولین روز سال جدید به سردرد گذشت... و تمام روز دوم به تلاش برای نداشتن سردرد!

آقای پدر
۰۱فروردين

۱- فکر کنم اولین عید و سال تحویلی که حدودا یادمه مربوط به سال ۶۷ میشه... دقیقا سی سال پیش! اینکه اونقدر عمر دارم که عددی مثل سی در اون جا میگیره برام عجیب میرسه. فکر میکنم سالهایی رو که گذروندم باید بهتر میگذروندم. اما یه چیزی رو میدونم، حالا بهتر میدونم از زندگی و لحظاتم چه طور لذت بیشتری ببرم. با خوندن، با نوشتن، با پیاده روی، با مسافرت، با بازی با فندق، با خرید با بزرگه، با کار، با درس، با همکار، با دوست، با دمنوش، با قهوه، با رانندگی، با شمع، با گلدون... میتونم خوب و خوشحال و سلامت و راحت باشم و عاشق هم نباشم! 

۲- در ده سال گذشته، این دومین باره که لحظه سال تحویل، در کنار خانواده همسر نیستیم. راستش یادم میاد که در آغاز زندگیمون، دقیقا ده سال پیش اینجوری باهم هماهنگ کردیم که یک سال درمیون عید پیش خانواده یکیمون باشیم. گفتن نداره که هنوز اون «یک سال درمیونه» من نرسیده که ما کنار خانواده من یا حتی اصلا خونه خودمون باشیم. از این موضوع دلخور نیستم. راستش برای خودم ابدا مهم نیست کجا باشیم اما بی توجهی بزرگه نسبت به اون قول و قرار آزاردهنده شده. 

آقای پدر