سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰مهر

یکی از چیزایی که توی ده روز گذشته بدجوری آشفته ام کرد یه آدم بود! ادمی که چند روز پیش رفتاری رو از خودش نشون داد که باورم نشد این همون آدمه!! خاطرات و رفتارها و حرف های گذشته ناگهان فروپاشید... از بین رفت، خاکستر شد... و من هم خاکستر شدم. 

میدونید جالبتر قضیه چیه؟ من کاری رو انجام دادم که خودش انتظار و حتی توقع انجامش رو داشت. اصلا آرزو میکرد که انجام بدم و من هم نه صرفا به خاطر او، بلکه بواسطه خواست قلبی خودم و با رضایت خاطر اون کارو براش، برای خودم، انجام دادم. اما نتیجه فاجعه بار بود. شاید برای اینکه ... بماند. این نیز بگذرد.

گاهی درک این که آدمها از اطرافیان و دورو برشون چه انتظاراتی دارن و دقیقا دنبال چه چیزی هستن، ساده است... اینکه شمایی وجود داشته باشید که با در تنگنا قرار دادن شما، خودشون رو محک بزنن! آزارتون بدن تا آزار ببینن و از این آزار دیدن احساس زندگی و حیات پیدا کنن و یا حتی لذت ببرن. همونایی که به آزار دیدن و آزار رسوندن عادت کردن و باهاش خو گرفتن.


پی نوشت: 

- شاید در آینده درباره این آدم های ابری بیشتر نوشتم.

- به پستهای تا این حد کوتاه عادت ندارم. اما چه کنم که مغزم سردتر از اونه که خلاقیت و آفرینشی ازش رخ بده... قلبم از اون هم وضعش بدتره.

- من اصولا رمزی نمینویسم به استثناء پستهای «پلاک ۴» در مورد اینها هم دنبال رمز نباشید. کسی تا به حال اون ها رو نخونده.

آقای پدر
۲۹مهر

وقتی شما یک کرگدن هستید ... یا وقتی حس اینو دارید که میتونید یه کرگدن باشید، ناخودآگاه ذهنت میگرده دنبال چیزایی که به این کرگدنیه وجود شما دامن میزنه. حالا اصلا کرگدنی نه...، گرگی، خرسی، خری، سگی یا هر جک و جونور دیگه. دیدین مثلا میگن: «عین سگ پاچه میگیره» یا مثلا: «عین خر کار میکنه!» ما هرروزه کلی از این جک و جونورا دوروبر خودمون داریم، اصلا باهاشون زندگی می کنیم، کار می کنیم، ناهار یا شام میخوریم، معاشرت میکنیم حتی آمیزش داریم باهاشون. نکته جالبش اینه که از این خلق و خوی حییونیشون خیلی هم بدمون نمیاد. اما وقتی اسم کرگدن رو میشنویم چهره درهم میکشیم و رو برمیگردونیم.


 ما آدمای شکمو رو خرس یا گاو میدونیم، آدمای بزدل و ترسو رو موش خطاب میکنیم، بد اخلاقا و عنق ها رو سگ میدونیم، اونایی که زبون تند و تیز و گزنده دارن مار و عقرب به حساب میاریم و کلی موارد دیگه. اما چه اتفاقی میوفته؟ از همین حیوونا به عنوان حیوان خانگی استفاده میکنیم و کلی هم باهاشون حال میکنیم و گاها حتی ارتباط عاطفی ای که با این حیوونات ایجاد میشه جای روابط انسانیمون میگیره. اما حاضر نیستیم یه کرگدن به عنوان حیوون خونگیمون نگه داریم. چرا؟ چون هیکلش بزرگه و شاخ هم داره. خب عزیزمن گاوم هم گنده است و هم شاخ داره... نه، داستان چیز دیگه ایه. احتمالا کرگدن مارو قبول نمیکنه که پیشمون بمونه. اون حتی حضورمارو تو محیط زندگیش تحمل نمیکنه چه برسه به اینکه زیر یه سقف با ما بخوابه.

آقای پدر
۲۷مهر

باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم. باید با یکی حرف بزنم... 

لعنتی! دارم خفه میشم، دارم بالا میارم، سردرد عضوی از بدنم شده و من باید با یکی حرف بزنم... 

بدبختی اینه که اگرم یکی باشه نمیدونم باید بگم یانه... میتونم بگم یا نه... 

خدایا من باید با یکی حرف بزنم

آقای پدر
۲۷مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای پدر
۲۴مهر

برای مادرم صرفا یک فرزندم، بیشتر از ده دقیقه نمیتونیم همو تحمل کنیم و کارمون به دعوا و مرافعه میکشه. همچنان فرزندشم، نگرانم میشه، سراغمو میگیره براش مهمه چکار میکنم و چی به سرم میاد اما فقط بخاطر اینکه فرزندشم و نگرانه آبروشه. شاید چندان براش مهم نباشه که چی توی دلم و ذهنم میگذره و چه سلیقه و نظر و عقیده ای دارم...

برای همسرم هم که... خب ما بیشتر دوتا همخونه ای هستیم که یه موضوع مشترک به نام فرزند داریم. به ندرت کنار هم میخوابیم، به ندرت تر ارتباط زناشویی داریم و به ندرت ترتر ابراز علاقه توامان... باز گلی به جمال خودم. نه واقعا میگم. من ابراز علاقه امو انجام میدم. نه به جهت اینکه خرش کنم یا بکشم تو اتاق خواب یا هرجای دیگه. برای اینکه میخوام بهتر باشیم، برای اینکه میخوام زندگیمون گرمتر باشه و هوایی نشم. اما میدونید چیه؟ حتی به اندازه یه «منم دوستت دارم» ساده هم جواب نمیگیرم. با هم مسافرت میریم، باهم خرج میکنیم، باهم خرید میکنیم، باهم گردش و رستوران و مهمونی میریم، باهم میخندیم... چون زن و شوهر هستیم، چون من فقط یه شوهرم!

آقای پدر
۲۴مهر

نمیدونم داستان عبور طالوت و دارو دسته اش از صحرای تاریک رو شنیدین یانه... ظاهرا طالوت در میانه صحرا به قومش میگه که  این سنگریزه های کف صحرا واقعا سنگریزه نیست. هرکسی که از سنگریزه های کف این صحرا برداره صبح فردا پشیمان خواهد شد و هرکسی هم که برنداره باز پشیمان میشه... یه عده کمی دست به کار شدن و جیبها و سوراخ و سمبه هاشون پر کردن. با خودشون اینجوری استدلال کردن که «که خب حالا برمیداریم دیگه، چیزی که از دست نمیدیم، فقط یه شب بارو بنه امون سنگین میشه...» عده بیشتری هم ساده لوحانه ادای آدمهای قانع و با عزت نفس و «خدابس» رو در اووردن با خودشون فکر کردن «ما که از اوضاع زندگیمون راضی هستیم چه کاریه که الکی بارمون سنگین کنیم...» و دست خالی از صحرا عبور کردن. صبح فردا که از صحرا گذشته بودن جیبهاشون خالی کردن و دیدن ای دل غافل، همش در و مروارید و هر کوفت دیگه ایه که تو اون زمان ارزشمند بوده. خلاصه هر دو دسته افسوس خوردن اساسی. عده ای برای اینکه دست خالی بودن و عده دیگری برای اینکه بیشتر برنداشته بودن...

آقای پدر
۱۹مهر

1- فندق از دیشب یه ذوق عجیبی داشت برای امروز. چون قرار بود همراه بزرگه بره سرکار. کله سحر اومده بین من و بزرگه خودشو جا کرده و بعد از چند دقیقه با دست و پا منو هل میده و میگه: "گرمم شده تو بلندشو برو!" هیچی دیگه جا خوابم هم اشغال شد. موقع رفتن بهم میگه: "من دیگه دخترکوچولوی بزرگی شدم، میتونم برم اداره!!"

2- از اول مهر اوضاع خوب پیش نمیره. موسسه دیوانه شده و هر هفته که از مهر گذشته برای ما یه چالش جدید ایجاد کرده. مدیر رو مجبور کرده که 3 تا از نیروهاشو کنار بزاره. تخفیف شهریه ها رو وتو کرده، حقوق تابستان تا دهم مهر پرداخت نمیشه... اول صبح مدیر خیلی خندون و سرحال اعلام یه جلسه فوری با کل کادر رو میکنه!! صبح؟ در تایم مدرسه؟ اتفاقی که نباید بیفته افتاده. در جلسه دیروز با مدیر موسسه کار بالا گرفته و دست آخر مدیر اعلام کرده یا شرایطمون میپذیرن یا استعفا میده!!! مدیر خیلی شفاف و صادقانه عین ماوقع رو توضیح میده. همه چیز بهم ریخت. کل کادر ثابت اعلام میکنه که در صورت نبودن مدیر کارو رها میکنه. به جرات میتونم بگم دستکم نیمی از دبیران هم عطاشو به لقاش میبخشن و نمیان. هفته آینده، هفته آینده، هفته آینده... شاید کل متوسطه اول و دوم از هم بپاشه... طوفان در راهه. 

حالا گیر کردم. باید از امروز همسر رو در جریان امور بزارم یا نه؟ باید بدونه که اوضاع کار بهم ریخته یا نه، بزارم که وضعیت کلا بهم بریزه یا کلا بهبود پیدا کنه و بعد درجریانش قرار بدم؟ اصلا نمیدونم خانم ها میخوان این چیزا رو بدونن یا نه.

3- بهم میگه: «آقا بعضی وقتا هستین اما نیستین، چیزی نمیبینید... چهره اتون شبیه آدمایی میشه که شب شنبه یادشون میوفته فردا چهارتا امتحان دارن!» در جوابش میگم: "بعضی وقتا اینقدر خودتو مشغول میکنی تا به هیچی فکر نکنی... اما امان از لحظه ای که دیگه کاری نداری".


پی نوشت:

ناخوداکاه یاد مجموعه سال گذشته افتادم. دم آخر منو خواستن و باهام جلسه گذاشتن و حاضر شدن تمام شرایط مالی مورد نیازمو تامین کنن... قبول نکردم فقط بخاطر مسافت!

آقای پدر
۱۷مهر

گزیده ای از بیانات و کردار سرکارخانم در یک ماه اخیر:

الف) اخر شهریور چندتا عروسی رفته و کلا افتاده تو خط عروس و داماد بازی! اومده جلوم وایساده و میگه: "پدر میای ازدواج کنیم؟"

از لحظه ای که کت و شلوار پوشیدم عنوانم به «داماد» تغییر کرد. تصورشو بکنید که موقع راه افتادن، موقع پیاده شدن از ماشین، موقع ورود به سالن و کلا در تمام مدت عروسی، دست منو گرفته و منو «داماد» صدا میکنه!!! ملتم عجیب چپ چپ نگاه میکردن.

تمام مدتی که توی قسمت زنانه حضور داره، بین عروس و داماد میشینه و هرجا عروس میره دنبالش راه میوفته. حتی تا پشت در سرویس بهداشتی!!

آقای پدر
۱۳مهر

به نظرم یکی از سخت ترین حالات دنیا اینه که جلوی ابراز علاقه خودتون رو بگیرید. از شدت نیاز به گفتن «دوستت دارم» همه درزای بدنتون باز بشه اما بازم دهنه رو محکم بکشید و اجازه خارج شدن الفاظ و حتی انفاس رو به خودتون ندید. به دلایل مختلف ما جلوی گفتن این دوتا واژه ساده رو میگیریم. دم دستی ترین دلیلش خجالت و شرمه، و پیچیده ترینش... پیچیده ترینش رو من باهاش مواجهم. اینکه هم من بدونم دوسش دارم، هم اون بدونه و هم هردومون بدونیم طرف مقابل میدونه و بدتر از همه اینکه میدونیم گفتنش بیشتر دردناکه تا شیرین و لذتبخش... نتیجه اینکه از هم دوری میکنید و حرص میخورید که چرا محبوب مورد نظر -که خودش هم میدونه- پیش نمیاد و وقتی هم یکیتون طاقت از کف میده بعد از چند روز پیشقدم میشه، از شدت خشم سردترین رفتار رو باهم انجام میدین و گاها به انحای مختلف همدیگرو رنج میدین و در انتها از رنج کشیدن طرف مقابل درد میکشید... درد میکشید که چرا اون دوتا کلمه سحرانگیز رو نگفتید و چرا نشنیدید. میشید دوتا آدم مازوخیست! اصلا بگید که چی بشه؟ قراره چی بشه؟ چی میتونه بشه؟

میگویند عشق آنست که هیچگاه پشیمان نشوید... اما گاهی به جایی میرسید که هرلحظه پشیمانید که چرا عاشقی تان را فریاد نمیزنید.


آقای پدر
۰۱مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای پدر