سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱مرداد

نمیدونم تا به حال براتون پیش اومده که چیزی رو با تمام وجود بخواید اما در عین حال ازش دوری کنید؟ بند بند وجودتون پر بزنه برای چیزی یا کسی اما خودتون و احساستون و میلتون و هر کوفت دیگه ای که هست مهار کنید؟ هم خوشحال باشید و هم از مواجهه باهاش بر بخت بد خودتون لعنت بفرستید؟ هر لحظه و هر دقیقه فقط به اون و نیاز شدیدی که بهش دارید فکر کنید و در عین حال آرزوی بی نیازی و استقلال از اون داشته باشید؟ هم عاشقش باشید و در عین این عاشقی، ازش متنفر باشید که شما درگیر عشق خودش کرده؟ تا حالا خواستید اونقدر غرق کار و فشار و روزمرگی بشید که دیگه زمانی برای خلوت و فکر کردن و حس کردن نداشته باشید؟ تا حالا خواستید زمان به قبل از اون برگردونید تا مثلا شاید ازش اجتناب کنید؟ تاحالا از شدت علاقه، متنفر شدید؟ تا حالا شده هر تصمیمی بگیرید براتون شکست باشه؟

بهش میگن گناه...!!!!

آقای پدر
۲۹مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای پدر
۲۷مرداد
۱- امروز تولد سه سالگی فندقه. دختر کوچولوی شیطون و ناقلا و پرحرفی که حواسش به همه جا هست و در تمام طول روز دلش میخواد بازی کنه. دخترکوچولوی من. خیلی چیزارو مدیون فندق هستم. جریان پیداکردن مجدد رابطه منو بزرگه، تغییر مسیر جریان کاریم که به هرحال از لحظه اطلاع از بارداری بزرگه به طور فزاینده ای رو به رشد گذاشت تا جاییکه من غرغرهام معطوف شد به انتخاب بین خوب و خوبتر و حتی پیشرفت های مالی و سطح زندگی. اعتقاد دارم حتی در روحیه ام هم موثر بوده، در روحیه هردونفرمون. به علاوه شوروحال و انرژی بیشتری هم به کل خانواده ما بخشیده. شاید براتون جالب باشه که آخرین فرزند متولد شده در خانواده ما -منظور بستگان درجه یک- الان سال سوم دانشگاهه!!
آقای پدر
۲۴مرداد
علمای تعلیم و تربیت که نه، ولی علمای سبک زندگی و موفقیت و این دست علوم کوچه بازاری که اتفاقا ید طولایی هم در برگزاری نشست های تهییج و برانگیختگی و ویاگراوار دارند، اعتقاد غریبی دارند به تغییر. سق این دوستان رو به طور گسترده با این واژه یرداشته اند و در پاسخ به هر سوال و مساله و ابهام کوچیک و بزرگی که باهاشون درمیون گذاشته میشه یه "تغییر کن" گل و گشاد به خیک مبارکتون میبندن و بعد هم کلی داستان و افسانه و مثل از آدمهای آشنا و ناآشنا میارن که با تغییر در مثلا کارشون یا زندگیشون تونستن به چه کامیابی های عسل واری برسند... القصه، نتیجه این میشه که شما یا کارتون رو تغییر میدید یا همسرتون رو!!!
آقای پدر
۲۲مرداد

چهارشنبه است و من در اولین جلسه شورای داخلی مجموعه شرکت میکنم. وسطای جلسه مدیر صدام میکنه... نمیدونم یه بار یا چندبار صدام کرده اما وقتی سرمو بلند میکنم و لبخند بیحالم تحویلش میدم بهم مهربونانه میگه: "چی شده آقای پدر؟ چرا پژمرده شدین؟ هنوز یه هفته نشده اومدین اینجا!" و بقیه هم از شوخی اون میخندن. من هم میخندم اما میدونم که هیچ ربطی به کار نداره. مدتهاست من همینم.

آقای پدر
۱۷مرداد


۱- خب قبول که من یه مدتیه نیستم، نه اینجا و نه تو وبلاگ های شما. نه خوندم و نه کامنت گذاشتم و نه اصلا خودم چیزی نوشتم. اگر اشتباه نکنم در این یه ماه گذشته فقط یه پست نوشتم. صرفنظر از اینکه من بواسطه روحیه ضدگرمام از تابستون بیزارم و کلا تو این فصل کلافه و عصبی و افسرده و بیحالم، اما کلی اتفاقات مختلف هم دست به دست هم داد تا از وبلاگ و حواشی اون دور باشم. 

آقای پدر
۰۷مرداد

۱- دوروبر من پر شده از ازدواج های عجیب و غریب و ناهمگون. نوعی بی تناسبی و ناهماهنگی و در هم ریختگی توی ذوق زننده بین مرد و زن، بین عروس و داماد، بین دختر و پسر... برام قابل درک نیست که چرا دخترها حاضر میشن با مردی که بین ۸ تا ۱۴ سال بزرگتر از اون هاست ازدواج کنن؟ یا بدتر از اون، اصرار به ازدواج با پسری که بیشتر از ۴ سال ازشون کوچکتره دارن... یا چطور حاضر به ازدواج با مردی میشن که یا قدوقواره کوچکتری داره و یا ظاهر خیلی پایین تر. (قبول دارم این یکی خیلی هم ایراد تلقی نمیشه در صورتیکه بقیه مسایل جور باشه) بدتر از همه شاید همکلاسی دانشگاه ما باشه. اون موقع ها فکر میکردیم با توجه به تکبر و غرور و بدخلفی سرکار خانم، ماتحت مبارک همسر آینده ایشون پاره است!! اونم به کرات. حالا اما این اعصاب ماست که از زندگی ایشون پاره است. صرفنظر از اینکه حالا خیلی هم آدم تو دل برو و جذابی نبود اما بیشتر ازدو ساله که دیده نشدند یعنی دقیقا از سالن عروسی! ظاهرا همسر ایشون کوچکترین تمایلی به رفت و آمد و دید و بازدید نشون نمیده و حتی نوعی مخفی کاری بیمارگونه هم در رفتارش دیده میشه. تصور کنید که مادر خانم تا پنج ماهگی اطلاع از بارداری دخترش نداشته!!! اما این آخر داستان نیست. در نقطه مقابل پدرو مادر آقای شوهر از نعمت داشتن کلید منزل برخوردارن و ظاهرا اصلا هم اعتقادی به در زدن و زنگ زدن و اساسا هرگونه اطلاع رسانی قبل از ورود به منزل عروسشون ندارن و بارها عروس خانم با حوله یا لباس زیر غافلگیر شدن!!!!! وای خدایا سردرد گرفتم از این جماعت. این لیست همچنان ادامه دارد. دختر خوش بروروی دیگری را میشناسم که از قضا تک فرزند یک خانواده مرفه است به تازگی با دوست پسر بیکار و بی پول و غربتی اش نامزد کرده که به وضوح معشوق همسر برادرش است و از او خط میگیرد و چه و چه و چه...

آقای پدر