سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱ارديبهشت

۱- در ماه گذشته رشد چشمگیری در زمینه مطالعه داشتم. ماه عسل در پاریس(جوجو مویز) نفرین خاکستری(مهسا محب علی) رو خوندم و بارون درخت نشین(ایتالو کالوینو)، خانه(تونی موریسون)، ملت عشق(الیف شافاک) رو به صورت گویا گوش کردم. اعتراف میکنم لذت زیادی بردم. بخصوص اینکه رانندگی هم برام ساده تر و دلنشین تر شد و شاید براتون جالب باشه که من اساسا بعضی روزها با ماشین میرفتم سرکار تا توی راه داستان ها رو گوش کنم. اصولا هر قدر به فصل امتحانات و درس خوندن من نزدیک تر میشه اشتیاق و علاقه ام هم به مطالعه رمان و دیدن فیلم و سریال افزایش پیدا میکنه. حالا گفتن نداره از دیروز خوندن کتاب جدید سیزده دلیل برای اینکه...(جی آشر) و همچنین دیدن سریال stranger things هم شروع کردم!

۲- روزایی که میخوام در خرداد به واسطه امتحاناتم مرخصی بگیرم رو به آقای مدیر اعلام میکنم. یکم سبک سنگین میکنه و با همه اش موافقت میکنه. هرچند مثل همیشه کمی هم منت سر آدم میزاره که یعنی "حواست باشه من دارم بهت لطف میکنم..." حقیقتش لطفی نمیکنه. من در یکسال سی روز مرخصی دارم و اینم در همون چارچوبه. سوای همه اینا دوباره عصر منو درسام و پارک لاله شروع میشه. تنها ایرادش ماه رمضونه که احتمالا نفسمو میبره. بدون آب، بدون سیگار...

آقای پدر
۲۸ارديبهشت

فکر میکنم این دومین بار باشه که من و نازلی دست به موازی کاری میزنیم... حالا البته خیلی هم موازی نیست، شاید بیشتر بشه گفت من میرم روی اعصابش و دختره رو به واکنش درمیارم. اما حسن نازلی در اینه که دقیقا به واژه ها و نکات اصلی توجه میکنی و صرفا با یک برداشت کلی از نوشته اعلام حمایت یا انزجار نمیکنه. روشن، واضح، سختگیرانه و نازلی وار نظرشو میگه. وقتی کامنت رساله وارش رو درباب پست قبل خوندم، حیفم اومد که چند خط جواب بدم و تایید کنم تا در قسمت نظرات پست، خاک بخوره. پس برش گردوندم تا به طور کامل خودش پستش بکنه. این مطلب رو در اینجا میتونید مطالعه کنید.

کلا وبلاگ «هزار سال زنانگی» علیرغم یک جانبه نگرانه بودن افراطیش، اما بواسطه نحوه نگارش و بیان نویسنده و همچنین دیدگاه روشنش، ارزش خوندن داره. بیشتر از بسیاری از ما.

آقای پدر
۲۵ارديبهشت

اول صبحی همکارای هم دفترم، مشاور ارشد دوست داشتنی و معلم ورزش سرشناسمون دورهم نشستن و سر همسرانشون بار گذاشتن و حسابی داشتن کیف میکردن. هردوشون مرافعه های بانمکی توی خونه دارن که هیچ کدوم اصلا جدی نیست و بیشتر بانمک و خنده داره تا تلخ و دردناک. معلم ورزش در نتیجه گیری ای تمام کننده میفرماین: " خدا زنو آفرید تا دهن مردو سرویس کنه... وگرنه ما دویست سال عمر میکردیم!" صرفنظر از طنز تلخی که در بیانش وجود داره، صرفنظر از اینکه من تا همین الان غیر از اینجا در حضور هیچ کسی نه همسرمو نقض کردم و نه مقوله ازدواج، اما این به این معنی نیست که کاملا هم با نظر این دوستان مخالف باشم. کما اینکه ایمان دارم خودشون هم خیلی موافق نظر فانتزی خودشون نیستن و این بحث بیشتر یه جور درددل و تخلیه روانیه یا شاید قمپز در کردن الکی.

آقای پدر
۲۱ارديبهشت

۱- برام واقعا سواله که چطوری بعصی افراد هم کار میکنن و هم بچه دارن و هم درس میخونن؟!! تازه خیلی هم خوشحال و سرحال و قبراق هم تشریف دارن... موندم چرا من همش اینارو دشمن همدیگه و دشمن خودم میدونم!

۲- یه اصل مدیریتی خیلی شاخ هستش که میگه اگر کاری رو در زمان خودش انجام ندین، بعدا باید ۸ برابر (شایدم ۷ برابر) بیشتر برای انجامش وقت و انرژی صرف کنید. حالا نمیدونم از کجا و با چه محاسباتی به این عدد رسیدن. این وضعیت الان منه. سر پیری و با دوتا مدرک و زن و بچه و کار ثابت و علاقه ذاتی به خوندن و نوشتن،‌ دوباره، ببخشید سه باره افتادم دنبال درس و مشق و مدرک و دانشگاه!! بدتر از همه اینه که بعد از سی سالگی فهمیدم که به چی و چرا علاقه دارم. ایراد اصلی اما نه از من بلکه از اولیای من بود... حالا حوصله اشو ندارم بگم ولی به این موضوع اشاره میکنم که بعد از گذروندن سال اول دبیرستان گفتم که میخوام تغییر رشته بدم و برم تجربی یا انسانی! خب پس اقدام کردم اما مادر محترمم زحمت کشیدن و سنگی انداختن که عجیب بزرگ بود. فرمودن: «باشه. میتونی اما مدرسه ات رو نمیتونی عوض کنی... اونم بعد از اونهمه تلاشی که برای ثبت نامت شده و اونهمه مرحله آزمون». حالا انگار خودش ازمون داده بود! بعله... همون دبیرستان که در پست قبلی ذکرش رفت که از شانس هم فقط رشته ریاضی داشت و چقدر هم به این میبالیدن. خلاصه نشد. حالا و در نیمه چهارمین دهه زندگیم و وقتی بیشتر از دوبرابر اون زمان سن دارم اصلا هم وقت آزاد ندارم،‌ دارم همون رشته ای رو میخونم که قلبا دلم میخواد و میخواست. مادرمم زندگی عادی خودشو داره.

آقای پدر
۱۷ارديبهشت

سرجلسه آزمون هفتگی نشسته ام و رفته ام به دوران کودکی ام. البته بیشتر نوجوونیه تا کودکی. حدود ۱۰ تا ۱۵ سالگی. اون وقت ها که هم اوضاع درسی خیلی خوب بود و هم اوضاع بازی و ورزش. نه از موبایل و تبلت خبری بود و نه از شبکه ها و برنامه های تلویزیونی آنچنانی و نه اساسا کامپیوترهای خانگی خیلی رواج داشت. همه بچگی امان در دوچرخه و توپهای پلاستیکی صورتی رنگ و یکی دوساعت برنامه کودک شبکه یک و دو خلاصه میشد. همه چیزی که از اون موقع ها یادمه همیناست؛ و البته علاقه عجیب و غریبم به کتابهای داستان و جغرافی و تاریخ. علاقه ای که به تدریج ناتمام ماند و محو شد. نمی گویم کودکی استثنایی ای داشتم که خب نداشتم. پدر بدخلق و لجوج، مادر سختگیر و جدی. کمتر یادم میاید با آنها بازی کرده باشم. انگار آن روزها پدری و مادری به معنی بزرگ کردن بچه ها بود و نه تربیت و ... نمیدونم دقیقا چه لفظی باید بکار ببرم. به علاوه بیشتر هواسشون به خواهر و برادر کوچکتر و شیره به شیره بعد از من بود.

آقای پدر
۱۴ارديبهشت

من الان، دقیقا همین الان تو مجلس نامزدی دوست دختر اولم نشستم و دارم به مراسم رقص چاقو نگاه میکنم...!

دروغه اگر بگم حس خاصی ندارم. اتفاقا برعکس خیلی هم براش خوشحالم... هر سه نفرمون خوشحالیم.

آقای پدر
۱۳ارديبهشت
۱- این جور که از شواهد پیداست آقای مدیر به جد تصمیم داره امسال خونه تکونی اساسی ای در قسمت دبیرستان انجام بده. شاید به جرات بشه گفت اون که بیشتر از همه در امانه آقای ناظمه. بقیه یا مطمین نیستن و یا قصد رفتن دارن. من اما وضعیت خودم رو نمیدونم. چندبار جلوی همکارام گفتم که اگر پیشنهاد بهتری بهم بشه خودم زودتر میرم. بعید میدونم به گوشش نرسونده باشن. راستش رابطه من و مدیر چندان جور نیست. کوچکترین دیالوگی غیر از مسایل کاری بینمون ردوبدل نمیشه. نگاهامون سرده و کوتاه. نه... من اینجا موندنی نیستم. شاید تنها چیزی که مانع کنار گذاشتن من میشه،‌ قابلیت های خاص خودمه و البته ارتباطم با بچه ها و همکارا. به علاوه از همکار موازیم موفق تر بودم.
آقای پدر
۰۸ارديبهشت

۱- امروز اخرین روز از بهترین مسافرت زندگی ماست، خیلی راحت و البته با برنامه اومدیم به یه مسافرت جاده ای تا انتهای استان گلستان. تا اینجا سه روز فوق العاده.

۲- دوتا خانواده هم سن و سال هستیم که هر کدوم یه دختر تقریبا ۳۰ماهه داریم. البته فندق تقریبا ۵۰ روز بزرگتره. البته چندبرابر تواناتر.

۳- به دخترا خیلی خوش گذشته. به هردوشون. شاید بشه گفت کلا نظر همسر درباره مسافرت های اینچنینی برگشت.

۴- دریاچه شورمست، دریاچه عباس آباد بهشهر، بندرترکمن، آق قلا، گرگان، ترکمن صحرا، دریاچه علی آباد کتول، آبشار کبودوال، جنگل گلستان، آبشار لوه، آرامگاه خالدنبی، گورستان آلت، برج گنبد کاووس، جنگل ناهارخوران و... جاهایی بود که تا حالا رفتیم. ولی خب این لیست امروز هم ادامه داره!

۵- کلی کامنت درباره پست قبل دارم که میام و به انضمام این پست یه جا پاسخ میدم و تایید میکنم‌ لطفا نزارید به حساب بی توجهیم. 

آقای پدر
۰۴ارديبهشت
از یه دوست خوب، از یه خواننده محترم خواستم که تحلیلی از من بده. در واقع تحلیل که نه. راستش مدتی بود متوجه شده بودم که با گوشه و کنایه و خیلی سربسته میخواد منو متوجه مساله ای بکنه. دست آخر خودم ازش خواستم راحت حرفش رو بزنه. خب ایشونم زد اما نه خیلی راحت. درواقع همونطور که انتظار میرفت خیلی محترمانه و مودبانه تحلیلی انجام داد و انتقاداتی مطرح کرد و از دید یک زن پیشنهاداتی مطرح کرد. تصمیم گرفتم اینو اینجا بزارم. کلیت حرف درست و منطقی و آموزنده است. حیف بود که شما نخونیدش. اما امیدوارم دوستان دیگه هم با الگو قرار دادن ایشون در این زمینه، در مورد من و زندگیم، بخصوص اون قسمتش که به همسر مربوط میشه، نظرات خودشون رو بگن. همیشه که نمیشه من حرف بزنم و شما یاد بگیرید. والا...
آقای پدر