سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰فروردين
یادم میاد وقتی این وبلاگ شروع کردم هدفم بیشتر نوشتن مسایل و اتفاقات مربوط به فندق و بزرگ شدن اون و البته حواشی مربوط به تربیت فرزند و خانواده بود. البته با توجه به تجربه شخصی خودم. از بخش دوم خیلی دور نشدم اما خدایی دختر کوچولو رفت تو حاشیه. راستش اتفاقات و مسایل مربوط به فندق اونقدر زیاده و متنوع که نمی تونم درست و درمون جمعش کنم. نتیجه اینکه ماهنامه ها تقریبا فصل نامه شد! میخوام یه دفعه دیگه تلاش کنم و به دختر خوبم ادای دین. نظم و ترتیب خاصی وجود نداره. تقریبا هر چی به ذهنم برسه میگم. اما برای ماه های بعد دقت بیشتری به خرج میدم. مطمینم یه روزی فندق از خوندنش لذت میبره.
آقای پدر
۲۴فروردين

چند روز پیش نشستم و به عمر نه چندان بلند اما مداوم وبلاگ نویسیم فکر کردم، اولین چیزی که برام جلب توجه میکرد این بود که دیگه راحت نمینویسم. انگار دچار سانسور و گزینشی گفتن شدم. میدونم که دوستان و آشنایانم از نوشتن من مطلع نیستن (یعنی اینجور فکر میکنم وگرنه چه سینه ها چاک میشد و چه جامه ها دریده میشد!) اما چی منو در حرف زدن مهار میکنه؟ شما. بله دقیقا شما. اوایل راحت تر و صریح تر و بی پرواتر مینوشتم، نگران دید و قضاوت هیچکس نبودم اما الان شاید چون میشناسمتون، شاید چون بهتون علاقه پیدا کردم دیگه صرفا برای خودم نمی نویسم. درواقع این شما هستید که به من موضوع و هدف و حتی واژه برای نوشتن میدید. خب از این موضوع راضی نیستم و حالا میخوام ازتون انتقام بگیرم. چه کاریه که همیشه من بنویسم و شما بیاید قضاوت و تحلیل و تفسیر کنید و در نهایت کامنت بزارید؟ تازه من باید جواب هم بدم؟!! این بار برعکسه. این بار من براتون یه جا کامنت میزارم و دقه دلیمو سرتون خالی میکنم.

آقای پدر
۲۳فروردين


خودم هم از این چیزی که میخواهم بگویم حالم بد است. چند دقیقه پیش سر جلسه آزمون ماهانه مرآت، از روی بیکاری سری به اینستاگرام زدم و با فکتی از زندگی گرگ ها مواجه شدم که حالم را منقلب کرد. 

آقای پدر
۱۸فروردين

پرده اول:

پشت میزم نشستم و مشغول تکمیل گزارش هفتگی هستم که آقای مدیر میاد و از همون جلوی در میگه: "ساعت ۴ یه نشستی داشته باشیم" خوشم نمیاد، خیلی بی موقع است. جلسه شورای داخلی روز قبلش بود. ساعت ۴ با بی میلی تمام دفتر یادداشتم برمیدارم میرم پشت میز کنفرانس دفترش میشینم. با تلفن مشغوله، تازه یادم میاد که وقتی میگه نشست -و نه جلسه- یعنی خیلی رسمی نیست و احتمالا به خاطر یه مساله خاص که در همین چند روز پیش اومده می خواد صحبت کنه. بعد از چند دقیقه من من کردن و این دست و اون دست کردن حرف اصلی رو خیلی شفاف میگه: «مشکلی پیش اومده؟ آقای پدر در  این چند روز بعداز تعطیلات اون شور و حال سابق رو نداره، تو خودشه، مثل قبل نیست... این فقط. حرف من نیست اتفاقا همکارای دیگه هم میگفتن...» دیگه بقیه اش زیاد مهم نیست. لبخند تلخی میزنم. بهش میگم که "خب مشکل که هست ولی مربوط به اینجا نمیشه... ولی اصلا فکر نمی کردم اینقدر واضح باشه..." دوباره تاکید میکنه که «همکارای دیگه هم گفتن که آقای پدر مثل قبل از عید نیستش و حتما سوال بکنیم ازتون که اگرمشکلی هست و کاری ازمون بر میاد انجام بدیم..." ربطش میدم به درس و مشق و یه مورد شخصی که البته ربطی به خانوادم هم نداره. بابت توجهش ازش تشکر میکنم، چندتا مزه میپرونم اما دقیقا با همون حس گس و سرد و کلافه قبل دفترش رو ترک میکنم.

پی نوشت- طبیعتا سر کار به من نمیگم آقای پدر با این حال من تنها فرد از شورای داخلی دبیرستان هستم که دقیقا هیچ وقت با اسم کوچیک مورد خطاب قرار نمیگیرم. این هم به خاطر فضاییه که خودم ایجاد کردم. شاید براتون بامزه باشه که ما گاها آقای مدیر هم با اسم کوچیک صدا میکنیم، اما من همیشه آقای پدرم

آقای پدر
۱۱فروردين

تعطیلات سال نوی امسال هم تقریبا تموم شد. یک بار دیگه برام ثابت شد که مهم نیست زمان و وقت رو چطور و به چه کاری سپری میکنی، مهم ترین خصوصیت زمان، سرعت اونه. وقتی یادم میاد که پیش از عید موقع بیرون اومدن از مجموعه بابت پیش رو داشتن تقریبا ۲۰ روز تعطیلی چقدر خوشحال بودم و حالا دو روز دیگه باید برگردم سرکار، غصه ام میگیره. فکر نکنید پشتم باد خورده و تکون دادن ماتحت مبارکم برای رفتن به سر کار سخت شده. ابدا اینطور نیست. فقط همچنان اعتقاد دارم من دارم خودم و علائق و توانایی هامو هدر میدم. کار عجیبی انجام نمیدم ها. دقیقا مثل همه آدمها صبح میرم سرکار و عصر هم برمیگردم در کنار خانوادم. محیط آروم و دلچسبی برای کار دارم، دخترنمکی و سالم و همسر همراهی دارم، کسی دارم -یا داشتم- که عاشقش هستم و کلی حس های خوب بهم داده، خونه و ماشین و زمین دارم و اصولا در شرایط زندگی مناسبی به سر میبرم... فقط هر روز حس میکنم دارم از اون چیزی که باید میبودم دورتر میشم.

آقای پدر
۰۲فروردين

دیروز به طرز عجیبی دلم میخواست بنویسم. بخصوص تا قبل از تحویل سال. اما بعد از ظهر دیگه اون علاقه و عطش رو نداشتم، حتی موضوعات و مطالب هم از ذهنم پریدن! انگار اون قرارداد لعنتی مبنی بر تعویض سال، منو هم فرمت کرد. امیدوارم این کارو کرده باشه، امیدوارم همه مون در این لحظه فرمت شده باشیم. یه حسی بهم میگه ذات و سرشت و خلقت ما از اون چیزی که رفتار و عمل میکنیم بهتره. امیدوارم در سال جدید آدمهای بهتری باشیم.

آقای پدر