سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱مرداد


۱- عقب نشستم! کنار وایسادم و سعی میکنم حتی به جهت کمک هم برای کسی کاری انجام ندم، مگر اینکه ازم خواسته بشه. اونوقته که باکمال میل وارد عمل میشم.

۲- بیشتر عصرها که درحال بازگشت به خونه هستم، حس می کنم بیشتر زمان روزم کار خاصی نداشتم و بیکار بودم. خب دوتا دلیل داره، یکیش بند اوله و دومیش هم اینه که من یاد گرفتم به سرعت و در لحظه کارامو انجام بدم. همین باعث شده بخشی از روز هیچ کار خاصی نداشته باشم.

۳- بند ۲ یه اشتباه کارمندای خوبه. البته در جامعه کاری ما. وگرنه که بیل گیتس اعتقاد داره بعد از اینکه نیروهاتون با دقت استخدام کردین انجام پروژه هاتون بدست تنبل تریناشون بسپرید، چرا که بخاطر تنبلی ذاتیشون اون کارو در سریعترین و با راحت ترین روش ممکن انجام میدن. اما خب، اینجا ایرانه و بهتره خیلی کند و همیشگی و بدون فشار زیاد به خودتون، کاراتون انجام بدین تا کارفرماهای محترمتون تصور کنن شما خیلی کار میکنید و کار سختی هم دارید انجام میدین. 

آقای پدر
۲۵مرداد

پیش نویس: این یک پست خسته کننده و طولانی است.

این هفته وقتش بود که یه خودی نشون بدم. خب، نشون دادم و البته با واکنشی مواجه شدم که بهم نشون داد اینجا رقیبای قدری دارم. بامزه بود که واکنش همکارام به عرضه اندام من در جلسه هفتگی شورای داخلی مدرسه منجر به برگزاری جلسه دومی در روز بعدش شد!

آقای پدر
۲۲مرداد

منزوی


مدت هاست که از این پستای شماره گذاری شده «از هر وری،دری..» ننوشتم. یه جورایی کلی حرفای یکی دوخطی تو دلم مونده.

۱- هفته ها برام به سرعت میکذره. یه جورایی باورم نمیشه یه ماه از شروع دوره کاریم گذشته. همین که شنبه میرسم سرکار، میشه آخر هفته. حالا نه اینکه خیلی خوش بگذره اما سخت و دردناک هم نمیگذره که منتظر آخر هفته بمونم.

۲- به دلایل معلوم در محیط کاری خوشحال تر و اساسا خوشبخت تر از خونه هستم. این برای اولین باره در ۸ سال گذشته که این دوگانگی رفتار به این شکل اتفاق میوفته. نکته بامزه اش اما اینه که برعکس هفته های قبل، هیچ روزی که تاخیر نداشتم هیچ، حتی زودتر از بقیه هم میرسیدم. داره باورم میشه که شبیه مردایی شدم که از خونه فرارین.

آقای پدر
۲۱مرداد

امروز میشه یک هفته... 

یک هفته از آن شب کذایی که مرا ، مارا کشت.

کمتر از نیم ساعت بعد از اینکه خسته و کوفته از یک روز سخت کاری به خانه رسیدم، شال و کلاه کردیم و شام گرفتیم و رفتیم خانه دخترخاله من. زن و شوهر جامعه شناسی خوانده اند؛ خانم لیسانسه و آقا دکترا.  مدتی کانادا زندگی کرده اند و چند هفته ایست به آپارتمان جدیدشان در شمال شهر نقل مکان کرده اند. دخترخاله من که از این به بعد به لطف حسن انتخاب فندق در نامگذاریش اورا «خیره» می نامم، کمی با یک زن جوان سی ساله معمولی متفاوت است. حالا نمیخواهم درباره او و وجنات و شخصیتش صحبت کنم فقط این را بدانید که واقعا خیره و سرکش است و علیرغم اینکه خودش را رادیکال و آزاداندیش میداند، چیزی بیشتر از یک هولیگان یا نهایتا آنارشیست نیست. از آنهایی که هیچ قاعده و قانونی را تاب نمی آورند و حتی با قوانینی که خودشان هم قبول دارند با تردید برخورد میکنند تا ببینند میتوانند یکجوری رد و نقضش کنند یا نه. خیلی هم ادعای مباحثه و جدل منطقی دارد، اما دریغ از پذیرش. بامزه اینکه اصرار هم دارد که همیشه درست و منطقی می فرمایند و حتما طرف خطاب باید قانع شود. وگرنه تا ابدیت خطابه اشان را ادامه میدهند که خوب شیرفهم شوید.

آقای پدر
۱۵مرداد

به نظرم این هفته خیلی به سرعت گذشت، نمیدونم حالا خیلی کار داشتیم یا اینکه نه، فقط خیلی بهم خوش گذشته. خلاصه اینکه تا به خودم اومدم، هفته به پایان رسید. باید اعتراف کنم بعد از نزدیک ده سال کار پیوسته، بلاخره جایی دارم کار میکنم که مثل آدمیزاد ساعت ۸ صبح سرکار هستم و ساعت ۵ بعد از ظهر هم راه خونه رو در پیش میگیرم. به اندازه کار میکنم، صبحانه و ناهار میدن و انتظارات معقول و به جایی هم از همکاراشون دارن. به علاوه در این سه هفته با هیچ کس اصطکاک پیدا نکردم، هرچند هنوز هم کارهایی گاهی ازم خواسته میشه که به نظرم متناسب و مرتبط با عنوان من نیست، مثلا سیمی کردن جزوه های مربوط به کلاس. اصولا آدمی نیستم که اگر کاری نداشته باشم و ببینم یکی دیگه از همکارا سخت مشغول و گرفتاره، کنار بایستم و کمکش نکنم. برای همین عموما اگر بتونم به بقیه کمک میکنم. همین باعث شده با خدمتگزارهای مجموعه رابطه خوبی داشته باشم. گاها چند دقیقه ای می ایستم به صحبت و شوخی باهاشون میگذرونم با احترام و گرم هم باهاشون برخورد میکنم. ممکنه از کنار حاج آقا یا مدیر رد بشم و چیزی نگم اما از کنار اون ها، نه. حتی اگر خیلی هم کار داشته باشم بازم چند دقیقه باهاشون گپ میزنم. خب برام خیلی فایده داره. هوامودارن، بخصوص اینکه دفتر من پایینه و دیرتر برای ناهار و صبحامه میتونم بیام، برام کنار میزارن، تازه اگر دنبالم نیان. دفتر و میزم هر روز تمیز میشه و مهمتر از همه از اخلاق و عادات بقیه کدهای جالبی بهم میدن.

آقای پدر
۱۵مرداد

یک جورایی همه چیز بینمون بهم ریخته. مدتهاست خیلی شبیه زن و شوهرها نیستیم. بیشتر دوتا دوستیم، دوتا رفیق، دوتا آدم که سعی میکنن درکنار هم زندگی بکنن و اهداف و مقاصدشون در کنار هم تامین کنن... دو تا شریک.

نمیدونم از کجا شروع شد. اما رابطه عاطفی ای که در سال های ۹۰ تا ۹۳ اوج گرفته بود و با ثبات و منظم و دلچسب پیش میرفت، بعد از تولد فندق به تدریج رو به زوال رفت تا رسید به الان... به شراکت صرف. ابدا نمیگم که به خاطر بدنیا اومدن دخترمون، از هم دور شدیم، نه. اتفاقا همکاری و همراهیمون در نگهداری و مسایل مربوط بهش مارو حتی بهم نزدیک تر هم کرده بود. ولی واقعا ما در حال دور شدن بودیم. تا رسیدیم به الان... دوروزه صحبت نکردیم و بدتر از اون اینه که حتی تمایلی هم ندارم که صحبت کنم. دلم میخواد نباشه، نبینمش و اصلا از وجودش اطلاع نداشته باشم. دیگه حتی فندق هم اون حس شیرین بی نظیر رو ایجاد نمیکنه. شایدم ایجاد میکنه، اما من در چشیدن و درک این شیرینی عاجزم.

آقای پدر
۰۶مرداد

دوهفته از شروع سال کاری جدیدمون میگذره و من همچنان درحال تلاش برای جا انداختن خودم در محیط کاری جدید هستم. طبیعتا هفته اول سخت تر بود. سعی میکردم از همکارای دیگه دور باشم و کمتر مجبور به مواجهه باهاشون بشم. بخصوص اینکه بیشترشون بین ۱۰ تا ۲۰ سال از من مسن تر هستن و سال های ساله که دارن تو مجموعه کنار هم کار میکنن و حتی یه جورایی قوم و خویش به حساب میان. نکته بامزه دیگه هم اینه که اینقدر تراکم ادم های شاغل در مجموعه زیاده که گاهی یادم میرفت که صبح با کی سلام و احوالپرسی کردم و با کی نه. همکارای کناری من هم با تردید بهم نگاه میکردن که این موجود عجیب و خجالتی که برعکس بقیه از انجام هیچ کار کوچک و بزرگی ابا نداره و روزانه بیست تا سی بار راه پله دو طبقه رو بالا و پایین میره، با اون دیالوگای متحیر کننده اش، آخرش قراره چه جوری این گروه دانش آموزی جدیدو که سرمایه مجموعه به حساب میان، جمع و جور کنه. به علاوه نبودن معاون انضباطی هم داشت این شائبه رو بوجود میاورد که احتمالا این پست هم باید به من واگذار بشه. خودم هم کم کم انتظار اینو میکشیدم که به من محول بشه و برام ثابت بشه که اصولا من شانس ندارم و هر جا میرم باید جای چند نفر کار کنم و به قول معروف خرحمالی کنم. آماده انفجار بودم. حتی همون هفته اول این حسو داشتم که اشتباه کردم اومدم این مجموعه و پیشنهاد دیگه امو رد کردم. هرچند هنوزم به انطباق پذیری خارق العاده خودم اعتقاد داشتم. فقط گرفتاری بزرگ این بود که در ۷ سال گذشته من یا مدیر بودم یا عضو کلیدی گروه. اما حالا دقیقا ضعیف ترین و نامطمین ترین فرد مجموعه به حساب میومدم.

آقای پدر