سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۵اسفند

۱- به لطف هنرنمایی همسر به طور کامل از شیر مادر و شیر خشک جدا شد. اعتراف میکنم که من هیچ دخالتی نداشتم. به کمک مقداری آب ، فندق در کمتر از پنج روز کلا فکر شیر از سرش خارج شد. حالا شبها هم خودش راحت میخوابه و هم مادر و پدرش. البته همچنان همسر کنار فندق میخوابه و من کنار بالش!! 

۲- بعد از گرفتنش از شیر، به شدت میلش به آب افزایش پیدا کرده. اما در عوضش وعده های غذاییشو کامل و منظم میخوره.

۳- این ماه اولین پیتزای عمرشو تجربه کرد. مرغ با کاری رستوران جرس. قبل از این هم جلوش پیتزا خورده بودیم اما توجهی نشون نداده بود. بیشتر تمایل داشت ساندویج دستش بگیره و گاز بزنه. اما اینبار طعم پیتزا رو هم چشید و اتفاقا خوشش اومد.

۴- سردی، داغی، ترشی رو تشخیص میده. این آخری رو خود من هم نفهمیدم از کجا یاد گرفته.

۵- قبلنا یه چیزی بود به نام قلک. این چیز ابزار آموزشی خیلی خوببه. اشتباه نکنید، نمیخوام درباره فوائد آموزش ذخیره کردن نقدینگی توسط نونهالان صحبت کنم. از یک سالگی هر هفته منو قلک نشستیم جلوی فندق و بنده قلک جان (که مربوط به صندق محک هستش) رو تغذیه کردم و از فندق هم خواستم که داخلش سکه بندازه. یادم میاد اوایل سعی میکرد سکه رو برگردونه بیرون، وچون نمیتونست عصبی میشد و گریه اش میگرفت. اما واقعیت اینه که هدف من تمرین و سنجش مهارت انگشتان و بینایی فندق بود. اوایل موفق نمیشد سکه رو حتی درست دستش بگیره، بعدا دستش میگرفت اما نمیتونست طوری تنظیم کنه که سکه داخل شیار قلک بیفته.... مرتب مهارت بیشتری پیدا کرد و در نهایت از این ماه یعنی از ۱۸ ماهگی تونست به راحتی سکه رو با کمترین صرف زمان داخل قلک بندازه.

۶- قلک، حلقه های استوانه ای، لگوهای خانه سازی اندازه بزرگ و عروسک های انسان گونه بهترین ابزار آموزش و بازی برای کودکان زیر دوسال هستن. 

۷- فندق یه حساسیت عجیبی درمورد برخورد فیزیکی من و همسر داره. یعنی حتی کنارهم، هم بشینیم، دلخور میشه و معمولا منو کنار میزنه! حالا دیگه در مورد هم آغوشی که دیگه خودتون فکرشو بکنین واکنشش چیه. نکته اش اینه که چون تا به حال من مدت بیشتری کنارش بودم، توجه اصلی به مادرش معطوف میشه و من کنار زده میشم. یعنی درواقع برخلاف معمول

۸- خب حقیقتش خیلی هم برخلاف معمول نیست. چون جناب آقای فروید، مقوله "عقده ادیپ" رو درباره کودکان ۳ تا ۵ سال مطرح کرد و اظهار نظر خاصی درباره کودکان زیر ۲ سال نکرد.

۹- یه اتفاق جالب دیگه اینه که جز در خلوتای دونفره پدر و دختریمون، در بقیه موارد و در جمع من رو با اسم کوچیک صدا میکنه!! 

۱۰- یه کار جالب دیگه اش که تا به حال فقط در مورد من و مادرش و مادرم اتفاق افتاده نشان از رشد کلامی عاطفیش داره. سرشو میاره جلو، تو صورتت نگاه میکنه و میگه :" دوست دارم!" نمیدونم میتونید حس کنید شنیدن این جمله از زبون یه کودک یک سال و نیمه چجور حس بینظیری بهتون میده یا نه. خب واقعیتش اینو از من یاد گرفته که تقریبا هر روز و با برنامه، فقط یه بار این جمله رو بهش گفتم که :" دوست دارم باباجون"

۱۱- دیگه کاملا واضحه که کلمات رو به درستی انتخاب میکنه، معنیشون میدونه و مهمتر از همه میدونه از دایره کلماتش چطور استفاده کنه. میتونم فروتنانه اعتراف بکنم تا الان هیچ کلمه ای رو نا به جا به کار نبرده. البته علیرغم اینکه بسیار جالبه اما حالا خیلی هم غرور آفرین نیست. اشتباهات کلامی در کودک -و حتی بزرگسال- با افزایش دایره لغات اتفاق میفته.

۱۲- فندق یه لک قهوه ای پایین زانوی راستش داره، به اندازه دوزاری اگه یادتون بیاد. ازش میپرسم: "باباجون این چیه روی پاته؟" یه نگاهی بهش میندازه و میگه : " ممه"!!!!

۱۳-  این ماه برای اولین بار فندق به باغ وحش بردیم. یادتون باشه که بهترین وقت برای رفتن به باغ وحش ماهای اسفند، فروردین، اردیبهشت، مهر و آبانه (چرا؟). اعتراف میکنم که کمی برای فندق زود بود که از دیدن حیوونای مختلف ذوق کنه و بالا و پایین بپره. اما وقتی چندتا حییون جدید رو یاد گرفت و برای دیگران تعریف کرد فهمیدم به اندازه کافی لذت برده. خلاصه اینکه تجربه خوبی بود. بخصوص اینکه خودم هم تا به حال فیل و کانگورو و گورخر و پلنگ ایرانی از نزدیک ندیده بودم.

۱۴- واقعیت اینه که وضع باغ وحش ارم از آخرین باری که رفته بودم، فکر کنم سه سال پیش، به مراتب بهتر شده بود. هم تر و تمیزتر و مرتب تر بود و هم وضع رنگ و رخ قفسا و حیوونا بهتر شده بود. واقعا اگر در محل سکونتتون باغ وحش هستش و حداقل یه بار در سال سری بهش نمیزنید، کم شعورید. اصلا زورم نیومد که نفری شش تومن ورودی باغ وحش و سه تومن ورودی پارکینگ دادم. 

۱۵- باغ وحش ارم دوتا فیل داره. خب در نگاه اول واقعا فیلن اما یکم با فیلایی که توی تلویزیون و برنامه های مستند دیدیم متفاوتن. اینا فیل سریلانکایی هستن. تقریبا نصف فیلای افریقایی و دو سوم فیلای هندی هستن، عاج ندارن، رنگشون خاکستری روشن و یه دسته. البته همچنان از جثه بزرگشون لذت میبرید. تازه زبون غیر سیلانی هم نمیفهمن. ظاهرا فیل بانشون یه مقداری آموزش دیده که باهاشون ارتباط برقرار کنه. ولی به شخصه از دیدن این دوتا فیل فعال و پرجنب و جوش لذت بردم. جایگاه مناسبی هم بهشون اختصاص داده شده بود. مهمترین چیزی هم که از باغ وحش یاد فندق موند همین فیل ها بودن.

فندق


فندق



آقای پدر
۱۸اسفند

خلوتگاه

اصلا نمیدانم چرا به اینجا می آیم اما میدانم که به این آمدن نیاز دارم. بوستان پرواز ، یکی از شمالی ترین پارک های تهران. کار خاصی انجام نمیدهم، می آیم، مینشینم، سیگار میکشم، آبمیوه یا دلستری میخورم، مینویسم، میخوانم و میروم. امروز کمی سرد است و من هم در قسمت بلند پارک نشسته ام. فکر نمیکنم با این لرزی که به تنم افتاده است مدت زیادی بتوانم اینجا دوام بیاورم و باید جایم را عوض کنم.

میدانم که به این خلوتگاه نیاز دارم تا دمی با خودم باشم. اساسا اعتقاد دارم هر انسانی به پناهگاه هایی برای خودش نیاز دارد. مکانی که در آنجا از هیاهوی روزمره اش جدا شود و به آن چیزی که هست و آن چیزی که می کند، فکر کند. مکانی که بهتر است تنها و بدون هیچ عزیزی فقط با خودش باشد. برای من با این شخصیت انزوادوستم -نمیگویم انزواطلب که اساسا تخصص و حرفه ام در نقطه مقابل آن قرار دارد- که دیگر از واجبات است. فعلا ۴ مکان به عنوان پناهگاه یافته ام. بوستان پرواز، امامزاده صالح و بهشت زهرا و گردنه دیزین (آنجا که مشرف میشود به پیست اسکی دیزین). همه این مکان ها برایم دوست داشتنی و آرامش بخش هستند. آرزو میکنم که در زندگی ام روزهایی داشته باشم که بدون دغدغه چند ساعتی در این خلوتگاه هایم وقت بگذرانم. نکته خنده دارش این است که هر سه این پناهگاه ها، مکان عمومی و گاها مملو از انسان است. این را میدانم که به دیدن این آدمهای غریبه نیاز دارم، حتی بیشتر از اشناها.

این را درک کرده ام که ارتباط عمیق و پیوسته با آدم ها، آن چیزی که بقیه از آن به دوست و همکار تعبیر میکنند برایم دشوار است. شاید پیوندها و علقه ها و ارتباطات است که مرا میترساند. شاید ترجیح میدهم که من ببینمشان، من دوستشان داشته باشم، من غصه اشان را بخورم تا اینکه مورد دیدن، دوست داشته شدن و غصه خوردن قرار بگیرم. وقتی آدم ها تو را میبینند، دیگر مال خودت نیستی... آن چیزی میشوی که باید باشی، آن چیزی که میخواهند باشی... و نه آن چیزی که واقعا هستی و یا میخواهی باشی. ارتباطات مارا شکل میدهند، اجتماعی میکنند، جمعی امان میکنند و از فردیتمان دور. میشویم مشتی موجود مشابه. بدون جذابیت، بدون زیرکی، بدون زیبایی. می شویم بشر... و نه انسان که این دومی ماهیتی منحصربفرد و جذاب دارد. من آدم تجزیه ام، آدم تحلیل ام. نمی توانم برای همه یکسان نسخه بپیچم. باید دست جمعی و گله ای ببینمشان ولیکن دونه دونه و یک به یک فصل بندی اشان کنم و بخوانمشان. آن وقت، زمانی که کشف شدند، برملا شدند، دیگر تمام شده اند. دیگر جذابیتی ندارند، خالی اند...

 بعد از ظهر تهران از بوستان پرواز

Tehran


پی نوشت:

- اصلا نمیگم که من درست میگم و آدم باید اینجوری باشه... من اینجوریم.

- نظرتون بگید اما سعی نکنید عقیده منو تغییر بدید. نسخه من مربوط به آدمیه که با عنوان آقای پدر میشناسیدش. لزوما برای شما کارکرد نداره.

- توی دانشگاه هم کلاسی دختری داشتم که در حالت عادی خیلی بامزه و نمکی بود و البته مشابه مطالب بالا. یادم میاد اون موقع بودن بعضی همکلاسیای شیطون که سعی میکردن مارو کنار هم بزارن. شاید حتی همسرم. مراسم عروسیش دقیقا ۵ روز بعد از ما بود. با مرد فوق العاده با شخصیت و دوست داشتنی ای ازدواج کرد، به نظرم تنها کسی که اون دختر میتونست باهاش زندگی مناسبی تشکیل بده. اما خالی از فان (fan) هم نیست. مثلا بعضی روزها و یا حتی شبها، از همسرش میخواد که خونه رو ترک کنه تا تنها باشه یا در بعضی از مهمونی هایی که اتفاقا از طرف خانواده خودش ترتیب داده میشه، شرکت نمیکنه و آقا به تنهایی حضور پیدا میکنه، اونم بدون دلیل. خداییش من دیگه اینجوری نیستم.

- میتونم پارک لاله و بام تهران رو هم به خلوتگاه هام اضافه کنم که البته اولی رو همیشه تنها رفتم و دومی رو همیشه با همسرم. احتمالا به خاطر اینکه بام تهران داف خورش خیلی ملسه و همسر احتمال میده گول بخورم... یا گول بزنم! اصلا فرقش چیه؟!!

- حالا اینجوری هم نیست که همیشه تنها برم، تقریبا سالی یکی دوبار، با همسرم و حالا دیگه فندق هم، همه اینجاهارو میریم.

- و من الله توفیق...

آقای پدر
۱۱اسفند
مثل پسربچه هایی که دختر شیرین و نمکی و خوشگل مهد میاد به سمتش و خوراکیشو بهش میده، ذوق کردم... همونقدر بچه گانه و صاف و خالص.
امروز ، از اول صبح داره برام اتفاقات عجیب میوفته، اونقدر عجیب که در تعبیرشون به مثبت و منفی گیر کردم. به نظرم تمام المان های یک روز خاص داره، از پیشنهاد شغلی مناسب اول صبح تا یکی دوتا اتفاقی که برای چندتا از دوستانم افتاد و در نهایت این.
توصیه میکنم این لینک رو مطالعه کنید، بخصوص اگر پست قبلی رو مطالعه کردید یا احتمالا کامنتی براش گذاشتید.
از اون دوست بدجنسی هم که منو فروخت... متشکرم. 
آقای پدر
۱۱اسفند

۱- روز به روز سرعت رشد فندق بالاتر میره و این منو مجبور میکنه که بیشتر درباره اش بنویسم. به نظرم توی این ۱۰ روز که از این ماه گذشته این سومین باره که درباره ایشون مینویسم.

۲- چند روز پیش، فهمید که دفتر نقاشی ای به وسعت کل خونه داره!! من توی حال داشتم کتاب میخوندم و همسری هم داخل حمام داشت با مینی واش ور میرفت، اینجور وقتا فندق پشت در حمام میشینه و بازی میکنه و یا مرتب در میزنه و افاضات میفرماین، اما اون روز صدایی ازش نمیومد. وقتی همسر بیرون اومد صدام کرد تا شاهکار دخترشو ببینم... کل دیوار کنار در حمام به ارتفاع قدش، خط خطی کرده بود. از تمام ۶ رنگ مداداش هم استفاده کرده بود. خلاصه چنان با شدت و علاقه به خلق اثرش مشغول بود که حیفمون اومد مانعش بشیم. الحمداله که به لطف همه کاره اکتیو و کیفیت نقاشی آپارتمان، به راحتی نقاشی فندق خانم پاک شد.

۳- وقتی دیدم به نقاشی دیواری علاقه داره، چندتا برگ A4 چسبوندم به دیوار و سه تایی شروع کردیم به نقاشی. خدایی من تو این کار افتضاحم.

۴- به نظرم ۲ ماه پیش بود که افتاده بود به صرافت دلستر خوردن، یا به قول خودش دلس! طبیعتا اصلا مناسب حال ایشون نبود. برای همین برای حدود یک ماه هرگونه نوشیدنی خنک به غیر از دوغ از سبد خانواده خارج شد. از هفته پیش دوباره دلستر برگشت. خب راستش من و بخصوص همسر یه جورایی شدیدا طرفدارشیم. نکته اش اینجاست که فندق دیگه تصوری ازش نداره و ظاهرا فراموش کرده که یه موقعی چه قدر آویزون ما بود که بهش "دلس" بدیم. 

۵- به شخصه ماء الشعیر مارک عالیس یا شمس رو ترجیح میدم، همسر نیز هم. به نظرم بیخودترین نوع ماءالشعیر همون دلستره. در اینجا من به طور کلی همه رو میگم دلستر. راستی کسی میدونه چه بلایی سر بیت مالت اومد؟

۶- شروع کرده به جمله سازی، جمله های کوچک و کاربردی که عموما هم از دوکلمه تشکیل میشه. فعل و مفعول یا قید یا اساسا کلید واژه مد نظرش. فعلا از ضمایر استفاده نمیکنه. 

۷- کی از مشکلاتی که تو این سنین و حتی پایین تر از اون باهاش مواجه میشید, نحوه نشستم کودک نوپاست. چرا که ترجیح میدم به صورت دوزانو بشینن. این امر صرفا بخاطر این اتفاق میوفته که کودک ترجیح میده سریعتر بتونه بلند بشه و بشینه و ثانیا با وجود پوشک حقیقتا بهترین و راحت ترین شیوه نشستنه. اما خب, طبیعتا ما میدونیم که این نحو نشستن در درازمدت تاثیر منفی بر روی لگن و رشد و نحوه راه رفتن کودک میزاره. لطف کنید با بچه دعوا نکنید, فقط ازشون بخواین که جور دیگه ای بشینن, پاهاشون جلوشن بزارن. حتی اگر لازمه, هزاربار در روز این تذکر رو بدید. ما اینو روی فندق امتحان کردیم و جواب گرفتیم. شما هم میتونید. فقط بهش میگیم که "اونطرفی بشین" یا " خوب بشین" و فندق بلافاصله حالت پاهاشو عوض میکنه. طبیعتا با تشویق ما مواجه میشه. قبول دارم که کار پرزحمت و خسته کننده ایه. ولی باور کنید بعدا از خودتون ممنون میشید. و از من احتمالا.

۸- به لطف پازلی که عکسشو میبینید، این حیوونا رو میشناسه و صداهاشون بلده. به علاوه اینکه از این ماه به راحتی هم تشخیص میده که کدوم شکل باید کجا باشه. صفحه رو برگردوندم تا ببینم بر اثر مقایسه تشخیص میده یا نه از روی عادت. نتیجه به شدت رضایت بخش بود.

۹- اعضای بدن رو به خوبی میشناسه. صرفنظر از دست و پا و شکم و چشم و گوش و دهان، اعضای جزئی تری مثل، لب، ابرو، چونه، پیشونی و دندون رو هم میشناسه. به هردو صورت هم تشخیص میده. یعنی هم میتونه در صورت پرسش، نشون بده و هم در صورت اشاره، اسمشو بگه.

۱۰- دیروز واکسنای یک سال و نیمگیشو زد. یکی بازوی راست و یکی هم بازوی چپ. احتمالا میدونید که این واکسن هم درد داره و هم تب. فندق خانم جون، برعکس بچه های دیگه ای که توی خانه سلامت محله ما بودن، خم به ابرو نیوورد!! تازه موقع بیرون اومدن از مطب، برای دکترا، بوس هم میفرستاد و بای بای هم میکرد!! اساسا فندق هیچ تصور منفی نسبت به دکتر و آمپول و دارو نداره. علتش واضحه. ما به هیچ عنوان نترسوندیمش. حتما بارها بین اطرافیانتون دیدین که مثلا وقتی میخوان بچه رو ترغیب به پوشیدن لباس بیشتر کنن، با پرخاش و یا حتی نرمی به بچه میگن که: اگر لباستو نپوشی مریض میشی باید ببریمت دکتر بهت آمپول بزنه! خب این اولین مرحله ایجاد دافعه در کودکه. حقیقتش بیشتر گرفتاریای بچه ها بخاطر ضعف و عدم مهارت ما پدر و مادراست.


pazzle

آقای پدر
۰۸اسفند

۱- به نظرم موقع خلقت جنس زن یه چیزی اشتباه شده... یا برق رفته و مواد خوب ترکیب نشدن و یا یکی شیطنت کرده و یه چیزی کم یا زیاد اضافه کرده. وگرنه نباید اینجوری میشدن. نباید تا این حد خودشون آزار میدادن یا جنس دیگرو سردرگم میکردن. 

۲- برام جالبه که خانم ها(برخی) از یه سنی بزرگترین دغدغه و ناراحتیشون، تنهایی و نیافتن شریک و غمخوار از جنس دیگه است و اونو بزرگترین غم عالم میدونن اما وقتی بهش میرسن و ترکیب اتفاق میفته، کلا یادشون میره. چرا که اونقدر دغدغه های جورواجور پیدا میکنن و اونقدر درگیر ریزه کاری ها و مشکلات زندگی میشن که اصلا یادشون میره. نمیخوام قضاوت کنم و مثلا بگم این بواسطه تکامل فکری یا تعارض رفتاری بوجود میاد، نه. فقط میخوام بگم همیشه مسایل مهمتری هم هست.

۳- نمیدونم تا حالا به این موضوع توجه کردین که جنس مذکر ترجیح میده از روابط جنسی خارج از چارچوب خانواده، بخصوص قبل از ازدواج صحبت کنه (حتی پیاز داغش هم زیاد میکنه) و نه روابط جنسی زناشوییش در حالیکه جنس مونث به راحتی درباره این روابط، چند و چون و کم و کیفش، بعد از ازدواج صحبت میکنه؟! 

۴- آقایون، خانم ها، در اسلام نه تشابه حقوق و زن و مرد وجود داره و نه تساوی و نه برابری. حالا هی توی کتاب دینی یا بینش اسلامی یا هر چیز دیگه ای که الان اسمشه، تو کله بچه های مردم میکنن که در اسلام تساوی حقوق زن مرد وجود دارد و نه تشابه. بعد کلی دلیل و برهان میارن که این به دلیل تطابق با شرایط خلقت و روحیات و زیستی زن و مرد بوجود اومده. اینا قصه است برای من و شما تا درمقابل هجمه عجیب و غریب غرب آمپاس نشیم. ولی واقعیتش اینه که هرجای قران و اسلام رو که نگاه کنی به مرد و حقوقش بیشتر بها داده میشه... به جای اینکه هی تو سر خودتون و خودمون بزنیم، بهتره اینو بپذیریم و باهاش کنار بیایم. دنیا جای بهتری برای زندگی میشه.

۵- به شخصه اعتقاد دارم زن بودن به مراتب سخت تر از مرد بودنه. هیچ ربطی هم به جامعه و کشور و نژاد و مذهب نداره. هر جای هستی که بشری وجود داره، مونث بودن دردسرهای بیشتری داره.

پی نوشت:

- عنوان پست علیرغم اینکه متناسبه اما از روی وبلاگی به همین نام برداشته شده. یکی از قدیمی ترین وبلاگ هایی که میخونم و اتفاقا برام قابل احترامه. اما تا بحال کاملا خاموش بودم.

- اینو برای مورد۴ و ۵ میگم. همراهان حضرت عیسی(ع) ۱۲ مرد و ۲ زن بودند. اما فقط مردها رو به عنوان حواریون معرفی میکنن. اینم از مسیحیت که بیش از همه دم از حقوق زنان میزنه.

- حفره گمشده تکامل انسان، همونی که ازش به حلقه گمشده داروین نام برده میشه، جایی بین انسان های نئاندرتال و انسان کنونیه. نئاندرتال ها آخرین نسل انسان های میمون گونه بودند. خنده دار میدونید چیه؟ شواهدی وجود داره دال بر زن سالار بودن جوامع نئاندرتال!! یعنی خدا یه جایی تغییر عقیده داد؟

- این پست اساسا به درد قرار گرفتن در وبلاگ "عقاید یک کرگدن" میخورد تا اینجا. ولی چه کنم که فعلا تعطیلش کردم. پس اگر کمی گزنده و تنده، این بار تحملم کنید.

آقای پدر
۰۸اسفند

یادم میاد یکی دوسال پیش، با چندتا از دوستان اتفاقا باشعور -که اصولا دوروبر من کم پیدا میشه، منظورم قسمت شعورش نیست، کلا قسمت دوستشو میگم- بحثمون افتاد به موضوع مرگ. خب چیز چندان عجیبی نیست و همه مون حداقل یه بار در سال بهش فکر میکنیم و حتی دربارش حرف میزنیم. اما این بار بحث درباره، خود مرگ و ماهیتش نبود. بلکه موضوع به زمانش بر میگشت. من تنها کسی اونجا بودم که ادعا کردم مایلم از زمان دقیق مرگم با اطلاع باشم!! موردی که باعث تعجب توام با ساده لوحی دوستان شد. میگم ساده لوحی چون براساس آموزش های مکرری که از پدر و مادر و جامعه و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون (خدایا مارو از شر این دیو خبیث نجات بده) گرفته بودند، این تصور رو داشتن که آگاهی از زمان مرگ با فطرت و روح بشر ناسازگاری داری. اینقدر هم این تفکر در دوستان جا افتاده بود که عقیده مخالف یا بهتر بگم، متفاوت من براشون، عجیب و سوال برانگیز بود.

ولی حقیقت اینه که میتونم بگم این آگاهی، یعنی اطلاع از زمان مرگ، میتونه بزرگترین و لذت بخش ترین موهبت هستی برای من باشه. دقت کنید، برای من. چون مطمینم که اگر همه بشر از زمان رفتنشون اطلاع داشتن، دنیارو گند و کثافت و جنایت بر میداشت. کمی اگر دربارش تامل کنید متوجه میشید چرا اینو میگم.

اما داستان برای من متفاوته. همین الان اگر بهم اطلاع بدن که چه وقت و چه زمانی قراره با جناب عزرائیل دیدار کنم، احتمالا مثل یک مسافر هیجان زده، همه کارامو همون جور که مایلم انجام میدم و وسایلمو جمع و جور میکنم و کنار جاده می ایستم تا اتوبوس مرگ و راننده اش سر برسن و سوارم کنن و ببرن. حتی شاید از دیدنش خوشحالم بشم.

اینکه بدونم کی قراره برم، ربطی به اینکه قراره کجا برم نداره، هرچند یه جورایی مطمینم در اون صورت حتی با قرض و قوله هم که شده بلیط یه جای بهترو میگیرم. اما کلیت داستان، دونستن و اگاهی از فرصت باقیمانده حیاته تا بتونم -ومطمینم- لذت فوق العاده بیشتری از حیات، تنفس، تغذیه و حتی معاشقه میبرم. به گمونم اون موقع از هر چیز مادی بیشتر لذت میبرم و بالطبع بیشتر هم دست به معنویات میزنم. چرا فکر میکنم همین معنویات هستن که سرمایه لازم برای خرید بلیط جای بهتر رو برام فراهم میکنن؟ هر چند مطمینم لذت بردن از مادیات هم بهش کمک میکنه. یه جورایی اعتقاد دارم خدا بیشتر دوست داره ما از هرچیزی که در اختیارمون گذاشته استفاده کنیم. 

مطمینم خوشحال خواهم بود، مطمینم حتی اطرافیانم هم خوشحال خواهند بود.

به قول امام سجاد (ع) : یاد مرگ را برای من گاه به گاه بگردان.

آقای پدر
۰۳اسفند

بحث اول

- اولین کسانی که برای من کامنت گذاشتن به ترتیب اینا بودن: دلارام، بهارشیراز، ماهی، آنا(اون موقع ها رها) و مینو. راستش یه سری به بلاگفا زدم و تصمیم گرفتم ببینم اولین کامنتارو کیا برام گذاشتن و چی نوشتن. 

- چندتا از پستای قدیمی هم خوندم. چقدر حیف شد که بخاطر گندبازی بلاگفا نمیتونم انتقالشون بدم. البته فکر میکنم اگر با بیان تماس بگیرم این کارو برام انجام بدن.

- به نظرم نوشتنم از قبل بهتر و روون تر شده. با اعتماد بنفس بیشتری مینویسم و بی پرواتر شدم. تنوع مطالب هم بالاتر رفته. مخاطبام هم بهتر میشناسم و گاهی هم سعی میکنم غیر مستقیم تحت تاثیر قرارشون بدم.

- من برعکس بقیه آدمها شدم. اومدن تلگرام و واتس آپ و بقیه، ملت رو از وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی دور کرده ظاهرا، اما در مورد من نتیجه عکس داد. نیازم به نوشتن باعث شد از پاییز که شروع به وبلاگ نویسی کردم، به تدریج از اپلیکیشن های موبایلی دور بشم.

- با اینکه وبلاگ های شخصی کمی میشناسم که واقعا ازشون لذت ببرم اما تصمیم گرفتم تعداد پیوندهامو افزایش بدم. زیاد هم تو نخ تبادل لینک و اینا نیستم. شاید نوشته های اونها برای من جذاب باشه و برای دل خودم میخونمشون. دلیل نداره یه حس دوطرفه باشه.

بحث دوم

- با توجه به نحوه نقاشی کردن یا همون خطی خطی کردن فندق، متوجه شدم که رنگ های مورد علاقه اش زرد و نارنجی هستن و از آبی و مشکی خیلی خوشش نمیاد. البته مداد آبی فندق بیشتر سرمه ایه تا آبی.

- مدتیه قصه گفتن برای فندق شروع کردیم. شاید ۱۰ روزه. هم دوست داره و هم آروم میشینه یا میخوابه و گوش میده. شخصیت اصلی قصه رو خودش انتخاب میکنه که میتونه گیسو، شعبون، موتض یا حتی خودش باشه. قصه بچه های زیر سه سال لازم نیست داستان پیچیده و مهیجی داشته باشه، قرار نیست براشون "بلندی های بادگیر" تعریف کنید. اتفاقا بهتره برشی از زندگی خودشون باشه. مثلا اینکه وقتی از خواب پامیشن تا وقت خواب چه کارایی انجام میشه، یا مثلا رفتار قهرمان داستان توی مهمونی چه جوریه.

- ما برای فندق کتابایی خریدیم که بیشتر از عکس بچه های کوچیک و هم سن وسال خودش استفاده شده. مهم نیست توی کتاب چی نوشته، ما برای هر عکس داستان خودمون میسازیم. با همسر هماهنگیم تا داستانمون مشابه باشه.

- باباهای انکرالاصواتی مثل من هم میتونن برای بچه هاشون لالایی بگن. فقط کافیه یکم تن صداشون پایین بیارن و یه ریتم ثابت رو تکرار کنن. این نکته مهمیه. وقتی لالایی میخونید حتما یه ریتم کوتاه رو مرتب تکرار کنید. مکانیسم خواب بچه ها -وحتی آدم بزرگا- براساس تکرار نظم شکل میگیره. خلاصه اینکه بالاسر بچه مثنوی نخونید.

- ما ایرانی ها عموما بچمون میزاریم روی پاهای دراز شدمون و تکون میدیم تا بخوابن. کسی میدونه غربیا بچه های لوس و بی رنگ و رو و چسوشون چطوری میخوابونن؟ چرا ما اونکارا رو نمیکنیم. والا من و همسر هردومون کمر درد گرفتیم.

بحث سوم

۱- چرا وقتی یه پسر و دختری باهم دوست میشن گفته میشه  "پسره مخ دختررو زده" ولی همون دخترو پسر وقتی ازدواج میکنن اصطلاحش اینه که "دختره پسررو خر کرد"!!!؟

۲- قبلا هم یه بار پرسیدم که چرا اصطلاح ابتیاع همسر برای زن و مرد تا این حد متفاوت و حتی بالعکسه! زن گرفتن-شوهرکردن؟! چرا زنو میگیرن ولی شوهرو...؟

۳- یک چیزی که توی دانشگاه و دوستان و بعده ها در مدرسه، برام جالب بود تعبیر انتخاب دوست از جنس مخالف بود. جنس مونث غالبا از اصطلاح دوست پسر گرفتن و جنس مذکر همیشه از اصطلاح دوست دختر پیداکردن. استفاده میکنن!!


پی نوشت:

- من انکرالاصوات نیستم. اتفاقا سخنران خوبی هم هستم.

- وقتی این وبلاگ خلق شد، به طور موقت عنوان "آقای پدر" رو انتخاب کردم. متاسفانه با اینکه اصلا ازش خوشم نمیاد، اما دیگه کاملا جا افتاده.

فانتزی: قلعه التز Eltz Castle (حنوب آلمان)

قلعه التز

قلعه التز

قلعه التز

آقای پدر