سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰بهمن

قبل از اینکه شروع کنم باید عرض کنم که بدجوری از مسیر اصلی این وبلاگ منحرف شدم. راستش این دومین وبلاگی بود که شروع کردم و قرار بود یه وبلاگ تحلیلی درباره تربیت کودک و روابط خانوادگی و این چیزا باشه، البته با زبان عامیانه و نوشتن تجربیات روزانه ام با فندق. اما در ادامه با هدف اصلی زاویه پیدا کرد و تبدیل شد به عقاید یه مذکر که در جایگاه های پدر و پسر و البته همسر قرار داره. شاید بتونم بگم مهمترین دلیلش بستن وبلاگ کرگدن بود. تا وقتی اونجا مینوشتم -آره، عقاید یک کرگدن رو من مینوشتم- عقاید و نظرات عموما تند و تیز و نقادانه امو اونجا مطرح میکردم. عموما هم جدی و گزنده بود. از اون وبلاگا نبود که روزی چندبار رفرش کنی و منتظر پست جدید بمونید، شاید نهایتش هفته ای یه بار. اما اعتراف میکنم خودم بیشتر دوسش داشتم و اوایل هم بیشتر مینوشتمش. بعدا دیدم که اینطرف مخاطب بیشتر و جدی تری داره و به علاوه نمیتونستم به هردوتا وب برسم. پس موقتا تعطیلش کردم. ولی خیلی دلم براش تنگ شده. بخصوص اندیشه های ناگهانیش...

اما برسیم به گاه نگار فندق خانم شیطون

۱- سه روز پیش رسما یک سال و نیمه شد.

۲- خوب راه میره، قدماشو مستقیم بر میداره و البته شصتش کمی به داخل متمایل میشه. کمتر زمین میخوره و تند هم میدوه. از دستاش به خوبی استفاده میکنه و کلا فیزیک مناسبی داره و البته یکم کپله. اصولا دختر بچه ها زودتر از پسر بچه ها مهارتهای حرکتی پیدا میکنن و سریعتر توان استفاده مفید از دستها و انگشتاشون پیدا میکنن.

۳- بالطبع در رقصیدن هم تبحر بیشتری پیدا کرده، حالا حرکات جدیدتر، ظریف تر و متنوع تری انجام میده. فسقلی یکم لوندی هم به خرج میده.

۴- دیگه اصلا گاز نمیگیره. فهمیده که حرکت مناسبی نیست اما هنوزم وقتی محبتش قلمبه میشه یه گاز مهربونانه و با خنده میگیره.

۵- تقریبا همه کلماتو با صدا و تلفظ بچه گانه خودش میگه. حتی آب پرتقال و نقاشی و ترس از ارتفاع!! دقیقا از دیشب به جای "پئو" میگه پتو. این یعنی توانایی شنوایی و تفکیک آوایی و بالطبع ترکیب حروفش داره رشد میکنه. مطمئنم از اون دختر پر حرفا میشه.

۶- این ماه یه بازی جدید یاد گرفته. تمام سبدا وآبکش ها و چمیدونم سطل و لگنا و ظرفای پلاستیکی که توی کابینت آشپزخونه است میاره میچینه وسط حال!!! بعد هم دورشون میچرخه و یه سره حرف میزنه!

۷- ماشین قدیمی رو که هنوز نفروختم، ماشین بابا میدونه و ماشین جدید رو ماشین خودش!! اینقدر هم دوسش داره که نگو.

۸- از هفته گذشته دست به قلم شد. یه مداد رنگی کوچیک ۶ رنگ و کلی کاغذ A4 گذاشتم جلوش و شروع کردم به نقاشی. اول خوب نگاه کرد و بعد مداد قرمز برداشت و نقاشی منو خط خطی کرد. حالا هر روز وقتی رو به خط خطی کردن کاغذاش اختصاص میده. یه نکته مهم اینه که اصلا سعی نکنید در این سن یادش بدید که چه طور مداد دستش بگیره یا چه چیزی رو چطوری بکشه. با اینکار فقط بیزارش میکنید، نگران نباشید خودش راحت ترین حالت دست گرفتن قلم پیدا میکنه.

۹- شخصیت محبوب و مورد علاقه اش پدر منه که حالا دیگه "موتضا" صداش میکنه. نکته تراژیکش اینه که پدر من که الان، فندق مثل نفسش میمونه، زمان بچه گی ما و حتی الان، اصلا آدم خوش اخلاق و تو دل برویی نبود و نیست. در تمام زندگیم خیلی از بچه های فامیل و مدرسه بودن که بخاطر روابطشون با پدرشون، منو حسرت زده میکردن. راسته که میگن: بچه مثل بادومه و نوه مغز بادوم!!

۱۰- شعبون خان یا به قول فندق، "شبو" همچنان موقعیت برتر خودشو به عنوان محبوب ترین عروسک حفظ کرده. اما باید اعتراف کنم که "گیسو" -همان عروسک بلونده قرمزپوش- فاصله رو کاهش داده. به علاوه اینکه عروسکای جک و جونوری مثل خرسی و هاپو و پیشی و کرگدن هم وارد بازی شدن. آره، فندق عروسک کرگدن هم داره!

۱۱- حالا خیلی زوده که بخوایم از پوشک جداش کنیم ولی "جیش و پی پی" رو میشناسه و مفهومشون میدونه. وقتی میخواد پی پی کنه، میره پشت مبل یا پشت در اتاق من و آروم برای خودش زور میزنه. اگر اینجور وقتا بری به سمتش، دلخور میشه و با خشونت و البته همراهی حرکت تند دست داد میزنه "بلووو"

۱۲- وقتی کودکتون داره قضای حاجت میکنه و یا میشوریدش، خوددار باشید و ناراحت نشید و با علاقه این کاره انجام بدین... خب حالا نه با علاقه ولی دستکم رو ترش نکنید و مثلا حتی نگید "اه... ببین چکار کردی..." طبیعیه که کودک کار خارق العاده و ناگواری انجام نداده و نیاز طبیعی حیاتش رو برطرف کرده. خب خود شما هم روزانه و به وسعت و قدرت بیشتر اینکارو انجام میدین، چطوره که وقتی خودتون تمیز میکنید، نمیگید: اه ببین چه کردم!؟ خب به کودک هم نگید. بهش عذاب وجدان ندین و بزارید اون کارشو راحت انجام بده و بدونه که نباید بابتش شرمسار باشه. اتفاقا همین باعث میشه در آینده نزدیک راحت تر بهتون بگه که نیاز به رفتن به دستشویی و توالت داره، چرا که احساس عذاب وجدان نداره.

۱۲- همسر به جد تاکید داره که تو این ماه کلا از شیر بگیردش. والا ما که خوشحال میشیم.

۱۳- داشتن دختر لذتبخش ترین حسیه که تا بحال تجربه کردم...آفرودیت من توی خونه و در آغوش منو همسرمه.

آقای پدر
۲۸بهمن

دلم میخواد یه بار دیگه درباره آفرودیت بنویسم. نه درباره خودش. درباره خود پست و البته شما.

بخاطر تمام سالهایی که وبلاگ نداشتم متاسفم. بخاطر تمام سالهایی که همه چیز رو با عقل متوسط خودم و تنها از دیدگاه خودم بررسی میکردم. سالها فقط من بودم که مجبور به تحلیل آدمها و شرایطشون بودم و همیشه هم در وجود خودم از این موضوع گله کردم که تا چه حد از این بابت رنج کشیدم که هیچ کس نیست که منو، وضیتمو، دیدگاهمو و سرانجام احساسمو وارسی کنه و هم بزنه. هممون به مشاوره نیاز داریم. به نظرم برای چندمین باره که میگم احتمالا بهترین جمع خواننده های ممکن رو دارم. دلتون بسوزه! از همتون ممنونم.

نوشتن پست قبل واقعا کار سختی بود. برام یه مرز باریک وجود داشت که در ورطه خشم و تنفر گرفتار نشم و فقط حسمو بنویسم. ممکن بود مثل تراویس با موجی از خشم و نفرت و جذابیت توامان مواجه بشم. اگر رمزدار شد فقط به این دلیل بود که مطمین نبودم با چه واکنشی ممکنه مواجه بشم. دوستی میگفت من ذهنیت دیگران نسبت به خودم برام مهم نیست -در ادامه خیلی صریح گفت که از من خوشش نمیاد- ولی واقعا به حرف زدن، نوشتن، گفتن و مورد تحلیل قرار گرفتن نیاز دارم. اشتباه نکنید. گدایی کامنت نمیکنم -که اگر اونجوری بود، پستمو رمزدار نمیکردم- اصلا وقتی که شروع به وبلاگ نویسی میکردم تصورش رو هم نمیکردم که آدمهایی تا این حد معقول بیان و منو بخونن.

اما خود افرودیت... دیگه حتی یادم هم نیست که چه شکلی بود اما اون چیزی که منو مسموم کرد، احساس خفگی و گرفتگی اون لحظه بود. مثل موجودی که توسط عقرب یا ماری گزیده شده باشه و اثری هم از گزنده نباشه ولی سم موجود توی خون به پیشروی ادامه بده... آره، من گزیده و مسموم شدم. فقط پادزهر و گذر زمانه که اثر گزیدگی این نیش رو برطرف میکنه. کامنتای شما حکم پادزهر داشت. بقیه اش هم که قطعا با گذر زمان برطرف میشه.


آقای پدر
۲۸بهمن

خب راستش این پست از اون چیزاییه که نمیتونم اجازه بدم همه بخونن. یه جورایی ازش احساس شرم میکنم. نوع نوشتنش هم با نثر معمول من متفاوته. بلد نبودم جور دیگه ای بنویسم. از خواننده های خاموشم معذرت میخوام اگر نمیتونن اینو بخونن، نمیخوام ذهنیت منفی و غیر واقعی از من پیدا بکنید. مطمینم دوستان قدیمی که احتمالا منو بیشتر میشناسن در صورت خوندنش منو مورد قضاوت قرار نمیدن.

هرکسی که رمز میخواد همینجا بگه. چون ممکنه به بعضیا رمزو ندم و نمیخوام سوء تفاهمی بوجود بیاد، کامنت دوستانی که رمز میخوان تایید نمیشه. حالا چه رمزو بفرستم و چه نه. پس فقط بین خودمون میمونه.

به نظرم داره زیادی جنایی میشه. چیز خیلی خاصی هم نیست. فقط برای خودم یکم عجیب و نا متعارف بود و نگران قضاوت های احتمالی.

آقای پدر
۲۸بهمن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای پدر
۲۲بهمن

دلم میخواد از همه آدمها، از همه زندگی هایی که من میشناسم و منو میشناسن، دور بشم. برم یه جای جدیدتر و کوچکتر و سردتر، جایی که چندتا خیابون اصلی، چندتا مرکزخرید نسبتا مدرن، یه بازار سنتی و کلی کوه و بیابون نزدیک و در دسترس داشته باشه. بتونم لبه های کتمو بدم بالا و دستهامو فرو کنم توی جیبهامو سرمو پایین بگیرم بین مردم، بین آدمها غرق بشم... بعد که خوب راه رفتم و تنه زدم و تنه خوردم، بایستم سر یه کوچه و سیگارمو دود کنم. با اتوبوس برگردم خونه و چایی بزارم و بشینم "موراکامی" یا "ایشی گورو" بخونم. یه جایی مثل اراک یا همدان...

صبح ها بعد از خوردن یک یا دو فنجون قهوه، برم سرکار و عصرها پیاده برگردم خونه. احتمالا یه سوئیت کوچیک و جمع و جور با کلی وسایل تزیینی چوبی آویزون به در و دیوارش که قبل از رفتن از تهران، یه روز جمعه میرم پارکینگ پاساژ پروانه و به سلیقه خودم ، کلی وسایل ریز و درشت چوبی ، کلی شمع و جا شمعی، احتمالا یه نمد کرم قهوه ای و حتما یه آینه با قاب مشبک چوبی میخرم و میریزم پشت ماشین و با خودم میبرم.

بخاری روشن میکنم و دستامو روش گرم میکنم و به روزم فکر میکنم، به "اندیشه های ناگهانی" که از ذهنم گذشته. یاد کرگدن بخیر. به وبلاگم سر میزنم، کامنتارو که هیچ وقت زیاد نیستن، جواب میدم. چندتا وبلاگ میخونم و بعد یه فیلم یا کتاب انتخاب میکنم و مشغول خوندن یا دیدنش میشم. شام مختصر و جمع و جور و حاضری میخورم و میزنم بیرون. اینجا شهر بزرگی نیست، از ۹ شب به بعد تقریبا شهر تعطیله. پس فقط دوروبر خونه قدم میزنم و سیگار پشت سیگار میکشم و سعی میکنم به افکارم نظم بدم. حسن زندگیمو برای خودم تکرار میکنم : مجبور نیستی با کسی صحبت کنی یا حتی بهشون فکر کنی. 

میرسم خونه. چای میخورم و مینویسم. داستانمو یا وبلاگمو. وقتی خوب با افکارم و نوشتنم حال کردم، آماده میشم برای خواب و به این فکر میکنم که این آخر هفته رو به کدوم شهر سر بزنم و چه جوری بگذرونم. آروم میخوابم تا ۶ صبح روز بعد.


پی نوشت : این واقعا فانتزیه. جزایر فارو Faroe Islands ( اقیانوس اطلس، بین انگلستان و ایسلند)

Faroe islands-2  Faroe islands-3

                                              faroe islands-1

آقای پدر
۱۹بهمن

نزدیک بود صاحب باجناق بشم! ولی خب نشدم، یعنی نشد که بشم، بیچاره میخواست که بشه یا لااقل احتمالشو میداد که بشه ولی خب... اژدهاست دیگه!

در این ۱۲ سالی که همسر و بالطبع این خانواده رو میشناسم، این دومین خواستگار نیمه رسمی اژدها بانوست. اولیشون که پسرعموی خوش قلب و کاربلد و مهربون ایشون بود که طبیعتا بعد از اعلام تمایل به وصلت با ایشون، بد رقمه از چشمم افتاد. نه بخاطر اقدام برای اشغال پست باجناقی بنده -که ابدا هم کار راحتی نیست- بلکه بخاطر سطح دید و درک پایین که خودش و پدر فوق العاده دوست داشتنی اش به خرج دادن. یعنی واقعا از پدروپسر، چنین اشتباهی بعید بود که نتونن تفاوت های وحشتناک این دو نفر رو ببینن. صرفنظر از اختلاف عقیدتی این دونفر که اصلا یه چیزی در حد تفاوت مذهبه، فقط به این نکته اشاره کنم که درحالیکه پسرعموجان به شدت درحال کار در عسلویه است و امسال دومین فرزندشو به دنیا اوورده، سرکار خانم دقیقا همین الان دارن با دوستان علاف تر از خودشون برای مسافرت آخر ماهشون به دوبی نقشه میریزن، اونم بدون اینکه در این سی سال گذشته حتی یک روز کار کرده باشه!! یا اصلا حتی زودتر از ۱۱ بیدار شده باشه.

حالا بعد از گذشت ۵ سال از اون خواستگار سرو کله این یکی پیدا شد... یا شایدم نشد! میگم نشد چون واقعا هم نه دیده شد و نه شنیده. همه چیز در حد پیامک باقی موند.

داستان اینه که تماس تلفنی مادر خواستگار صبح شنبه هفته پیش و قبل از بیدارشدن عروس، برقرار شد و مادران گرامی با اغوش باز پذیرای هم شدن. روز بعد، سرخود و بدون هماهنگی با دوطرف اصلی، همینجوری خوشحال، برای دختروپسرشون قرار گذاشتن که مثلا برن و همو ببینن. طبیعتا با مخالفت اژدها مواجه شد که "برای چی واسه خودتون الکی قرار گذاشتین و من امروز آمادگیشو ندارم". حالا از مخالفت یا موافقت آقای خواستگار اطلاعی در دسترس نیست. شماره ها ردوبدل شد تا قرارومدار خودشون بزارن. ذکر این نکته ضروریه که حضرت آقای داماد دانشجوی دکترای حقوق یا چه میدونم وکالت تشریف داشتن و طبق براوردهای دوستان از اون پاستوریزه های درس خونده و آقا... با لهجه مارندرانی البته! اما ظاهرا توی دانشگاه ها شعور یاد ملت نمیدن چون آقای دکترای حقوق به جای اینکه تماس بگیره و خیلی مودبانه قرار شام یا ناهار یا هر کوفت دیگه ای رو که این روزا میدن، بدههههههه... همه چیزو در حد اس ام اس برگزار کرد!!! پیشنهادش هم هیچ هزینه ای دربرنداشت و فقط کوچه و خیابونای خلوت مدنظر داشتن که مثلا یه وقت اژدها با مرد نامحرمی دیده نشه و براش حرف درست نشه!! هیچی دیگه فرداش رفتن سر قرار... نه دیگه نرفتن. چون یه روزشو آقای حقوقدان اضافه کار بود و  نمیتونست بره سر قرار روز بعدش اژدها با دوستاش دوره هفتگیشون داشتن!  برای روز بعدش هم که قرار گذاشته شد،چند ساعت قبل از موعد وعده، اژدها پیامک زد که "ببخشید من یادم نبود اصلا، امروز نمیتونم بیام، باشگاه دارم!!!!" 

هیچی دیگه. آقای دکتر دید که ظاهرا مشغله سرکار خانم خیلی هم کم نیست و اصلا شاید بخاطر همین چیزاست که تاحالا بیکاره. به علاوه ایشون که از باشگاه بدنسازی برای قرار با خواستگارش نمیگذره، لابد بعدا تره هم برای ایشون خورد نمیکنه و نهایتا شاید در حد دیلدو مورد استفاده قرار بگیره.... کلا عطاشو به لقاش بخشید و عاقبت بخیر شد!!


پی نوشت:

- به شخصه دوست دارم باجناق دار بشم. ترجیحا گرین کارت داشته باشه یا حتی سیتی زن یه جایی باشه. دست زنشو بگیره بره یه گوشه دنیا، زندگیشو بکنه. یا حتی یه گوشه اون دنیا

- دوستانی که میخوان اطلاعات بیشتری دررابطه با اژدها به دست بیارن پست مربوط به خودشو مورد مطالعه قرار بدن.


آقای پدر
۱۸بهمن

داخل کتابخونه نشستم، کتابخونه یه دبستان دولتی حوالی میدان امام حسین. بچه های خورده ریزه، دونه دونه میان اینجا و از کتابخونه درهم و برهم و آشفته مدرسه، کتاب های رنگ و رورفته و گاها درب و داغون انتخاب میکنن، به مسوول پرورشی مشخصات خودشون و کتاب و میدن و خوشحال، دقیقا خوشحال، از کتابخونه خارج میشن. بعضیاشون از همون جلوی در شروع به ورق زدن و خوندن کتاباشون میکنن. اصولا قفسه کتابخونه از سه قسمت مذهبی، علمی و داستانی تشکیل شده. جالبه که کتاب های علمی و مذهبی بیشتر از داستان ها مشتری داره و من افسوس میخورم که چرا بچه های کوچیک ما کمتر سراغ کتاب های داستان کودکانه میرن. چرا سعی می کنن حتما کتاب های معما و چیستان و چه میدونم مرجع های کودکانه رو انتخاب بکنن؟ چرا حتما باید از کتاب ها برای بالا بردن علم و مذهبشون استفاده کنن؟ مگه خودمون ، ما بزرگترا به بهانه درس و تلویزیون و هزار ابزار جورواجور دیگه اینکارو انجام نمیدیم؟ بهتر نیست که یکم داستان و قصه بخونن و کمی، فقط کمی زندگی کردن یاد بگیرن؟ همون کتاب های داستان به ظاهر بچه گانه و پرشکل و رنگ رو ، همون کتاب هایی که خیلی عوامانه و کودکانه سعی میکنن به بچه ها مهارت زندگی یاد بدن.

یاد بچه گی خودم میوفتم، همون زمان هایی که پدربزرگ فوق العاده ام منو کنار خودش میخوابوند و برام قصه میگفت. قصه هایی که کاملا شیرین و جذاب و با جزئیات برام نقل میشد. داستان هایی که عموما تو فضای روستایی برای یه کشاورز یا شکارچی اتفاق میفتاد. همیشه اسب داشتن، سگ باوفا و گاو و مرغ و خروس داشتن و یه تقابل دایمی بین حفظ داشته هاشون در مقابل مشکلات بود. در مقابل، گرگ، خرس، پلنگ، طوفان و حتی مرگ. پر از محبت و ازخودگذشتگی و فداکاری بین اعضای داستان بود. پر از زندگی بود. نمیدونم هنوز هم پدرها و مادرها برای بچه هاشون قصه میگن؟ یا فقط به خریدن کتاب های پرنقش و نگارو گرون قیمت اکتفا میکنن؟ باید برای بچه ها کتاب خوند، قصه گفت تا یاد بگیرن...

پی نوشت:

یکی از داستان های بچه گیم، قصه ای بود که دایی سربازم از دوران جنگ برام تعریف کرد. یه تراژدی محض بود. یه صحنه سازی زیبا از خانواده ای در یه شهر مرزی که صبح جمعه داشتن برای صبحانه اماده میشدن که مورد حمله موشکی قرار گرفتن و تنها کسی که سالم موند پسرک ۵-۶ ساله ای بود که توی حیاط بازی میکرد... انصافا داییم فوق العاده تعریفش کرد طوری که کاملا احساسات منو برانگیخت. این تنها داستانی بود که برام تعریف کرد و شاید بهترین داستانی که شنیدم. جز به جزءشو هنوز به خاطر دارم.

     

                    کتابخانه

آقای پدر
۱۲بهمن

بند اول- درتمام مدتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم، اینهمه حرف برای زدن نداشتم. اونقدر ذهنم پر و شلوغ و آشفته است که نمیتونم دسته بندیش کنم. حتی اگر از اون پستای شماره گذاری شده از هر وری و دری سخنی ... هم بخوام بنویسم بازم اشفته و بهم ریخته خواهد بود. نمیتونم بنویسم. اصلا یه اوضاع گندیه. 

بند دوم- خیر سرم شروع کردم به نوشتن که هم تمرینی داشته باشم و هم تفریحی و هم ذهنمو دسته بندی کنم و مهمتر از همه یه چیزایی داشته باشم برای آینده، برای فندق. اما در عمل افتادم تو حاشیه. اصولا ما ایرانی ها بیشتر حواسمون به حواشی هست تا متن. در نتیجه از مسیر اصلیمون منحرف میشیم. یادمون میره برنامه و هدف اصلیمون چی بوده و اصلا به چه قصد و منظوری فعالیتمون شروع میکنیم. نه درس خوندنمون مثل ادمیزاده و نه کارکردنمون و نه حتی تفریحاتمون. کلا یه ملت خنگی هستیم. نه تکلیفمون با خودمون روشنه و نه با اطرافیانمون و نه حتی با دنیا. معمولا از بدو تولد اینقدر مانعمون شدن که وقتی به دوره اختیار و استقلال میرسیم، به جای اینکه کار درست انجام بدیم، کاری که دلمون میخواد انجام میدیم. این میشه که آلوده لذت های آنی و زودگذر میشیم و آینده و عاقبت و آخرت و شخصیت و زندگیمون قربانی میکنیم. به همین سادگی. اینهم اعتیاده، حتی اعتیادی بدتر از مواد افیونی. اونقدر به مصرف خوشی های آنی عادت میکنیم که متوجه نمیشیم داریم هر چیزی که بدست آوردیم و قرار بوده بدست بیاریم، فنا میکنیم.

بند سوم- یه قانون غیر رسمی همیشه بین وبلاگ نویس ها وجود داشته که میگفت: "با خواننده هاتون ارتباط برقرار نکنید." اره، میگفت. ظاهرا دیگه این قانون خیلی هم در نظر گرفته نمیشه. بعضی دوستان فکر میکنن وقتی گفته میشه باهاشون ارتباط برقرار نکنید، یعنی فقط باهاشون نخوابید!!! نخیر برادر من، نخیر خواهر من... منظورش اینه که فقط حرفتون -همون پست- بزنید و نهایتا کامنتاتون جواب بدین و کاری به اصل و نسب و تیپ وقیافه و سن و سال و فاز و فوزشووووووون... نداشته باشید. شماره و قرار و کانال و سندیکا و اتحادیه تشکیل ندین. شاید تو نوجونی ما یکم مخ زدن خلاقیت میخواست -یا حتی مخ خوردن!!- حالا که دیگه همه خودشون بالفعل این کارن، دیگه نیاز به وبلاگ نداره. اونم وبلاگی که بواسطه انواع اقسام برنامه های ارتباطی مثل واتس آپ و تلگرام و کیک و وی چت و بی تاک و کیک و هزار کوفت و زهرمار دیگه، چندان رونقی نداره.

- بند چهارم- این بند مربوط به دوستی (خب ما اصلا دوست نیستیم، بهتره بگم وبلاگ نویسی) که قربانی امیال درونی و مکر زنانه شد. براش متاسف شدم چون به نظرم اشتباه خاصی انجام نداد غیر ایجاد ارتباط با خواننده های دو اتیشه اش. صرفنظر از نادرست بودن خود عمل اما، شبیه ستاره های تازه به دوران رسیده راک که غرق مخدر و سکس و قمار میشن، عمل کرد. یعنی خب روش عمل شد. البته نه حالا به اون شدت. بیشتر منظورم اینه که بخاطر محبوبیت و علاقه ای که بهش نشون داده شد، کنترل رفتار معقولانه رو از دست داد و باقی ماجرا.

بند پنجم- همیشه پای یک زن درمیونه... یا حتی زن هایی!!!

بند هفتم- یک خواننده خوبم یا خوبمون مرد! یعنی خودکشی کرد، شایدم من کشتمش. اما هر اتفاقی هم که براش افتاده، از اول هم میدونست که براش میوفته و اتفاقا این مرگ براش شروع یک حیات فکری دوباره میتونه باشه. فقط امیدوارم بیشتر به خودش و چیزی که هست اعتماد کنه و خودشو پشت نقاب های مختلف مخفی نکنه.

بند هشت- خب، حالا من که ادعای فضل و کمالتم ماتحت دنیارو سوراخ کرده، قطعا باید حواسم باشه که وارد این ورطه خودسوزی و وبلاگ سوزی نشم. اینارو برای تاکید بیشتر به خودم گفتم. شما یادتون نمیاد اما اون قدیما بقالی ها یه اصطلاحی داشتن که با خط داغون روی کاغذ مینوشتن و میچسبوندن بالای سرشون. یه قسمتش این بود: ...حتی شما دوست عزیز! آره، حتی شما دوست عزیز.

پی نوشت:

-یه اعتقاد عجیبی دارم مبنی بر اینکه من خیلی خواننده های خوب و عاقل و درستی دارم. یعنی وقتی چندتا وبلاگ دیگه رو میخونم تازه میفهمم شما چقدر خوبید، یا شایدم من خیلی خوش شانسم.

-حرف بالامو اصلاح کنم، خواننده های فعال خوبی دارم... خاموشا که خب خاموشن، ممکنه زشت و پلید و سفیه و حتی چرک هم بینشون باشه. والا من که خبر ندارم.

ویژه: آوای عزیز، تولدت مبارک. امیدوارم بهترین سالهای زندگیتو پیش رو داشته باشی.


آقای پدر
۰۷بهمن

۱- خب، اول اینکه هر چی به آخر هفته نزدیک میشیم، من هم مثل بیشتر آدمها حال بهتری پیدا میکنم. شاید بخاطر اینکه مدت بیشتری با همسر میگذرونم. البته مدیونید اگر ربطش بدید به شب جمعه ها. چون خب احتمالا میدونید که با وجود فندق خیلی هم فرقی با شبهای دیگه نمیکنه.

۲- گفتم فندق، بزارید یکم از قابلیت های جدیدش بگم. مثل چی حرف میزنه، کاملا میفهمه چی میگی و درباره چی صحبت میکنین و میتونه کلمات رو حتی به صورت درب و داغون ادا کنه. مثلا دلس(دلستر)، پاسا(پاستا)، موتض(مرتضی)، انو(انار و انگور) و خیلی چیزای با نمکه دیگه. حتما باید از حرف زدنش فیلم بگیرم که پس فردا بزرگ شد و وایساد توروم بلبل زبونی کرد، یادش بندازم چی چی بوده!!!

۳- این هفته ماشین جدید خریدیم. از این موضوع که من چندان رغبتی به این کار نداشتم و هنوز هم با قبلی که اتفاقا نونوارش هم کرده بودم، حال میکردم و اوضاع نابسامان مالی و کاری من و انواع و اقسام اقساط و صندوق های جورواجور که بگذریییییییم... فقط یه دلیل داشت. همسر دیگه حوصله قبلی رو نداشت و واقعا سوار اون شدن براش جذابیت که هیچ، حتی عذاب آور هم شده بود، ظاهرا. دارم فکر میکنم چند وقت دیگه شانس در خونه منو میزنه و منم براش عذاب آور میشم.

۴- حالا همچین سرنیزه هم نزاشته بودن پشت سرم، چون راستش دیگه داشت میشد شش سال و وقتش بود ردش کنیم. به نظرم سال ۸۹ که خریدیم هم برنامم این بود که بعد از ۵ سال مرخصش کنم.

۵- اصولا همسر خیلی علاقه داره که جلوی حساب بانکیمون وایسه و نزاره جوگیر بشه و خدایی نکرده دور ورداره. برای همین وقتی به ۱۰ تومن -دقت کنید، ۱۰ تومن- نزدیک شد، شروع میکنه به برشمردن راه های خرجش. انصافا بیشتر مواقع هم خوب فکر میکنه، البته با یکم دستکاری من. حالا دستکم یه پشتوانه برای آینده و روز مبادا و اینا داریم. فقط اگر به من بود ترجیح میدادم الان که جوونیم بیشتر حال میکردیم. ماشین بهتر، مسافرت بهتر... فقط سروضعمونه که ایراد نداره.

۶- فندق خانم جون، دیگه داره روی دیگشو نشون میده. از اون چیزی که بدم میومد داره سرم میاد. یعنی سرکار خانم به راحتی هر گوشی موبایلی دستش میگیره و قفلش باز میکنه و میره سروقت گالری. تازه فهمیده که از اپلیکشن تلگرام و واتس آپ هم میتونه به اهداف شومش برسه. خدا میدونه تا حالا چندبار مادرشو از گروه های مختلف که کم عکس داشتن، لفت داده!! نکبت فقط ۱۷ ماهشه!!!!! من از همین جا باید از خانواده محترم خودم که چنین گندی بالا اووردن، صمیمانه قدردانی کنم!

۷- آهان راستی، فندق برای پدربزرگش (پدرمن یا همون موتض) جونش درمیره. حتما باید هرروز ببیندش و جداکردنش هم کار سختیه.

۸- بیشتر این هفته، مسوولیت نگهداری از فندق برعهده مادبزرگش(مادر آقای پدر) بود. نتیجه اش این شد:

Δ فندق کف دستش به اندازه دوسانت برید و و کلا پوست اون قسمت کنده شد. فاجعه اینکه نمیدونه دقیقا به کجا دستشو زده!!

Δ اون دست زخمی و پوست کنده اشو، روز بعد تا مچ کرد توی قوطی رنگ! نمیدونم چطور و با چی پاکش کرده، جرات هم نکردم بپرسم چون احتمال داشت به جای الکل از تینر استفاده کرده باشه. اصلا نمیخواستم بدونم...

Δ برنامه غذایی فندق کلا بهم خورد. طوری که ناهارش بین ۳:۳۰ تا ۴ میخوره!

Δ روی لپای فندق دونه های ریز قرمز دراومده، کمی زبر شده، بیشتر شبیه اینه که گرمیش کرده باشه و ریخته باشه بیرون. نمیدونم چی بهش داده که زیاد بهش نساخته. قربونش برم خود فندق هم به هیچی نه نمیگه!!

Δ حاضر شرط ببندم تقریبا هر روز بهش بستنی شکلاتی یا نسکافه ای داده. یحتمل با کاکائو!

Δ علاقه و البته مهارتش در استفاده از گوشی موبایل بسیار بالا رفته!!

۹- یه علاقه عجیبی دارم به دیدن جاهای دیگه دنیا. یه جوری که دلم میخواست یه جهانگرد آواره و بی سر پناه بودم و همینجوری دور دنیا میگشتم. خب البته چندتا مشکل داشت، اولیش ملیتم بود که تقریبا هیچ جا رام نمیدادن و دومیش که کمی تا قسمتی قابل حل بود بحث پول بود. اما خب اگر جهانگرد نشدم شاید بتونم دستکم ایرانگرد بشم که. یه چیزی تو مایه های میلانی مثلا.

۱۰- تصمیم گرفتم فانتزی های جهانگردیمو براتون علنی کنم. برای همین شروع میکنم به گذاشتن عکس جاهایی که طبیعت دلپذیری دارن و دیدن تصاویرشون روح و روانمو جلا میدن.


موقعیت ۱ : سانتامادالنا-ایتالیا Santa Maddalena (شمال ایتالیا، نزدیک مرز اتریش و آلمان)

سانتامادلنا

سانتامادلنا

آقای پدر
۰۶بهمن

- دلم میخواد دوباره شروع کنم به نمازخوندن، صبح ها زودتر بلند بشم و یه صفحه قرآن بخونم و یه دعای کوچیک از صحیفه سجادیه. کلا دلم میخواد یکم خدادارتر بشم.

- دین دار به نظرم کلمه ابلهانه ای برای یه آدم معتقده. ادم هایی که دم از دین میزنن و مرتب سعی میکنن آیین و مسلک خودشونو تو چشم و چار ملت کنن، اصولا کمتر از خود خدا حرف میزنن. گاهی فکر میکنم احتمالا بعضیاشون سر پل صراط خفت خدارو میچسبن و ازش بازخواست می کنن. 

- مهم نیست دین شما چی باشه، مسلمان یا مسیحی و کلیمی یا اصلا اهل این فرقه های اسکولی مثل کابالاه و اینا باشین، همشون خودشون و قوائد و اداب و رسومشون  به خدا مقدم میدونن. اصلا خاصیت و ماهیت دین، تبدیل شدن به ابزاری برای به بردگی کشیدن انسانها شدنه.

- جان عزیزتون بیاین بزنید تو دهن من و با دلیل و مدرک یا بدون اون، حالیم کنید که دارم حرف مفت میزنم. چون ممکنه هی دور بردارم و کارم بکشه به اوین و کهریزک و قبرستون.

- هیچ دقت کردین که ما تا چه حد به آشیخ عباس قمی و مفاتیح ۱۵۰ ساله اش ارادت داریم، اما یادمون میره که امام سجاد (ع) قشنگ ترین و جذاب ترین و دلنشین ترین ادعیه رو برامون به جا گذاشته. یه جورایی شیفته اشم.

- تا حالا اصلا نهج البلاغه یا صحیفه سجادیه از نزدیک دیدین؟! چرا حافظ و مولوی و خیام و... پیشکش هم میکنیم اما کلام علی رو نه.


آقای پدر