سمفونی مردانه

آخرین نظرات

C.P.R

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۷ ق.ظ
فکر می کنم بیشتر از ۶ ماه پیش بود که یهو تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. درواقع تصمیم گرفتم «اینجا» رو ننویسم. در اون زمان کار درستی بود. باید یه اتفاقی می افتاد تا من طور دیگه ای باشم، طور دیگه ای رفتار کنم، طور دیگه ای زندگیمو ببینم... کاری ندارم که شد یا نه اما میتونم ادعا کنم که از اتفاقاتی که تو این دوره افتاد راضی ام، به استثناء یکیش. همین نوشتن... بعد از چند مدت دیگه نمی تونستم بنویسم. نمی دونستم موضوعم رو چطور باید بگم، یا اصلا باید بگم؟!
 وقتی به نوشتن فکر می کردم حال و هوام خیلی بدتر و آشفته تر و ترسناک تر از زمانی می شد که تازه میخواستم شروع به اینکار کنم. اون موقع ها نگران بازخورد دیگران بودم که منو به اراجیف گفتن یا مزخرف نوشتن متهم کنن. این اتفاق نیفتاد. برعکس مورد استقبال قرار گرفتم و اتفاقا وقتی به خودم اومدم دیدم سبک و سیاق خاص خودمو دارم که بخشی از شخصیت وبلاگیم شد. اما حالا... نگران بازخورد دیگران ابدا نیستم. برعکس برام چندان مهم نیست. مشکل اصلی اینه که میترسم تصور خودم از خودم بهم بخوره. حس می کنم دیگه اون توانایی رو (حالا هرطور که بوده) ندارم. حس می کنم این آدم فعلی دیگه در حد اون «آقای پدر» نمیتونه بنویسه. وقتی این احساس بیشتر هم تشدید میشه که پست های گذشته ام رو میخونم. فرقی نمی کنه که اون پست تحت عنوان «آقای پدر» نوشته شده باشه یا «کرگدن». به نظرم نوشته های اون دوران ها برام خیلی غیر قابل دسترسیه. دیگه بلد نیستم اونطوری بنویسم و بدتر از همه اینکه دیگه شور و شوقش رو هم ندارم. نوشتن رو دوست دارم و حتی بهش احتیاج دارم اما اون هیجان و ذوق برای نوشتن و حرف زدن و ارائه کردن از بین رفته... شاید کشته شده، کشتنش!!
به نسبت بیشتر خواننده ها و دوستان وبلاگیم، من یه تازه وارد هستم. یه تازه وارد پیر! آخه چندتا مذکر پیدا می کنید که تازه در ۳۲ سالگی شروع به وب نوشتن بکنه؟ اونم بعد از تولد فرزندش!! این کار زیادی زنونه بود حتی به زعم خودم. اما واقعیت موضوع اینه که تولد فندق صرفا بهانه ای برای شروع نوشتن بود. کما اینکه به تدریج هم سمت و سوی این وبلاگ از حال و هوای پدرودختری خارج شد و تبدیل به بیان زندگی و عقاید و اندیشه های یک مرد، یک پدر، یک پسر شد. البته با یکم تحلیل و بررسی و نقد و شوخی...
راهی پیدا کردم که رد و نشونه هام رو از بین ببرم، ادرس و لینک هام رو بشکنم اما وبلاگم رو حفظ کنم تا شاید روزی روزگار باز به سرم زد که یکم «اینجا» حرف بزنم. دلم نمیومد کلا پاکش کنم با اینکه بدجوری فکرش تو سرم وول میزد. واقعیت اینه که همیشه دلم میخواسته «اینجا» حرف بزنم اما مساله اینه که دیگه مطمین نیستم که حرفی برای زدن داشته باشم. فکر نمی کنم حرف زدن آدم ها تمومی داشته باشه اما... بیخیال
تو این نیم سال گذشته به ندرت سراغ وبلاگ ها رفتم، حتی اونایی که دوست داشتم رو هم نمی خوندم. انگار توی یه دوره ترک بودم. تلگرام و اینستا رو هم پاک کردم و شدم مرد خانواده. مردی که صبح همسر و فرزندش رو میبره مهد و سرکار و بعد هم وقتی سرکاره گوشی مبارکش رو میندازه کنار و جوری غرق کار و تلاش میشه که نمیفهمه زمان چطور میگذره. بعد از برگشت به خونه هم باز گوشی اش رو میندازه روی مبل تک اتاقش و خودش رو با سروکله زدن با همسرو فرزندش مشغول میکنه و خیلی زود هم همگی میرن به رختخواب. آدمی که گاها تا صبح بیدار بود حالا به ندرت ساعت ۱۰ شب رو میبینه! البته همیشه طلوع خورشید رو هم میبینه. دیگه چک کردن گوشی موبایل اولین و آخرین عمل روزش نبود. گاها اصلا جزء روزش نبود.
اینستا و تلگرام و واتس آپ هم به سرنوشت وبلاگ دچار شدند.
به سرنوشت کلی چیزای دردسرساز و وقت گیر و تحریک کننده (!) این چند سال گذشته تبدیل شدند.
پاک شدند.
اما من پاک نشدم... و همچنان ادامه پیدا میکنم.

پی نوشت:
- من دیگه آقای پدر نیستم. نمیخوام که باشم... همون چندسال هم برام خیلی ثقیل و نامانوس بود. حالا میخوام خودمو ازش پاک کنم.

  • آقای پدر

نظرات  (۵)

گاهی باید از اون قالبی که برای خودمون ساختیم جدا بشیم.....
بنویسید با هر عنوان و اسمی
گاهی نوشتن خیلی کمک میکنه
پاسخ:
ممنونم از دلگرمی و تشویقت
تو قالب نو حالت بهتره؟
حال دلت بهتره؟
روح و روانت آروم تره؟
آقای پدر نباشی چی باشی؟
کرگدن؟
پسر؟
هنوز خوب نشدی به نظرم ...
پاسخ:
راستش همه چی خوبه، یعنی اینقدر سرم شلوغه و غرق کارو زندگیم که دیگه به خوب و بدش فکر نمیکنم.
هنوز نمیدونم باید اسم جدیدم چی بزارم ولی واقعا به فکر تغییرش هستم. پیشنهادی نداری؟
یه چیزی بگم درگوشی؟
حس میکنم معشوقه ای را از دست دادی
انگار در لایه های درونی ذهنت چیزی از دست رفته
انگار کسی تو زندگیت بوده با یه دلبستگی عمیق... و حالا نیست و حالا دیگه نمیدونی که باید چیکار کرد
کاش حس هام غلط باشه
پاسخ:
خوشبختانه حست غلطه. این نیست.
حالا جالب شد که چرا اصلا به این موضوع رسیدی!؟
نمیدونم چرا اینطوری حس کردم
ببخشید
توی نوشته هات حس از دست دادن میدیدم... خب اشتباه کردم
پاسخ:
همه مون یه چیزایی یا یه کسانی رو از دست دادیم

شما کلا خودت رو از صفحه روزگار پاک کن!

حالم بد شد نوشته هاتو خوندم، کلا حالم بد شد دیدم زنده ای!

پاسخ:
معذرت میخوام که هنوز زنده ام

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی