سمفونی مردانه

آخرین نظرات

نشستم و زل زدم به صفحه خالی لپتاپ... خالی که نیست اما اینکه صرفا صفحه نوت ات باز باشه به معنی اینکه چیزی وجود داره نیست. وقتی میگم خالی شاید بیشتر منظورم صفحه خالی ذهنمه. ظاهرا الان دارم مینویسم اما واقعیت موضوع اینه که تنها چیزی که الان دارم مینویسم اینه که چرا چیزی ندارم که بنویسم؟!
عجیبه. واقعا برام عجیبه . انگار این وبلاگ رو قبلا یه نفر دیگه مینوشته. چون اولا که من چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم و ثانیا وقتی پستای گذشته صاحب این وبلاگ رو میخونم یه جورایی، زیادی حال میکنم از موضوع و متن و نحوه نگارشش! اونقدر که اصلا به نظر نمیرسه خود من نوشته باشم. اون آدم اگر موضوع و وقت و آرامش کافی بهش می رسید (و یا حتی نمی رسید!) بلد بود و میتونست یه داستان سرگرم کننده و بانمک ازش دربیاره و یا طوری بهش بپردازه که کلا تصورات ذهنی خواننده اشو نسبت به موضوع بهم بریزه. ولی من... بیشتر شبیه یه لطیفه میمونه، چون تنها چیزی که الان میتونم درباره اش بنویسم همینه که «نمیتونم و نمیدونم چی بنویسم؟»
به دلایلی فکر می کنم که منو به این حیطه برده. اینکه چرا وقتی فقط چهارماه دست از نوشتن برمیدارم، دیگه ندارم که بنویسم؟ انگار این چهارماهی که نبودم منو مثل یه سطل سوراخ رها شده، خالی کرده؟! واقعیتش نبودم تا از یه چیزایی خودم رو خالی کنم اما قرار نبود از همه چیز خالی بشم. فقط قرار بود از فضا دور بشم و سرگرم چیزای دیگه بشم تا حال و هوام عوض بشه... اما ظاهرا کلا همه چیم عوض شده!!!!!
وقتی عمیق تر به خودم نگاه میکنم، میبینم که بهتر و آزادتر از چهارماه پیش هستم. ذهنم و حواسم کمتر مشغوله و از اون مهمتر دغدغه های کمتری دارم. اما دوتا چیز نوشتن منو از تک و تا انداخته. اولیش نداشتن صبره. مدتیه به این نتیجه رسیدم که من ابدا ادم صبور و شکیبایی نیستم ( درواقع قبلا بودم و حالا نیستم!) و همین هم باعث شده تمرکز لازم رو نداشته باشم. یعنی حتی اونقدر صبر ندارم که بتونم روی موضوع خاصی تمرکز کنم. این حتی درباره برخوردم با چیزهای دیگه هم صادقه. در فیلم وسریال دیدن، در کتاب خوندن، در کارکردن، در حرف زدن با آدمها و... و حتی خود آدم ها!!! دیگه حتی حوصله حرف زدن و خندیدن و گریه کردن و کپ زدن و کلا همراهی کردن با آدم ها رو ندارم... و بخصوص حوصله احساسشون رو.
یه موقعی هنر بزرگم «خوب گوش کردن» بود اما حالا توی هر گفتگویی مرتب صحبت طرف مقابلم رو قطع میکنم. فرق نمیکنه بزرگه باشه یا دوست و همکارم و یا حتی رییسم. نمیتونم بگم علت رفتاری داره. شاید بیشتر از ذهن من نشات میگیره که زودتر از گوینده به چیزی که میخواد بگه، پی میبره و بدتر از اون اینکه توان منتظر موندن برای شنیدن مابقی صحبتا وجود نداره. حراف نیستم اما دیگه شنوا هم نیستم.
مشکل دوم برمیگرده به سستی و رخوتی که دچارش شدم. اینکه حتی برای کارهایی که دوست دارم و باب طبعم هست هم دست دست میکنم و اونقدر لفتش میدم تا زمان از بین میره!!! اونوقت من میمونم حس گند وقت تلف کردن و بیهودگی. گاهی یادم میره که احتمالا نیمی از طول عمر طبیعیم رو سپری کردم و فرصت زیادی برای لذت بردن از این زندگی ندارم. یادم میره که زمانی برای هر مرحله ای هدف و برنامه ای داشتم. الان فقط دارم روزها رو میگذرونم. مساله اصلا تنبلی نیست. اتفاقا همه کارهایی که باید توی طول هفته انجام بدم رو همون اول هفته لیست میکنم و معمولا هم در انتهای هفته، نهایتا ۱۰% انجام نشده باقی میمونه، فقط ایرادش اینه که اون درصد باقی مونده معمولا مربوط به همون کارهایی میشه که خودم و بدون هیچ ضرورت اجرایی توی برنامه ام گنجوندم. ساده بگم فقط چیزایی میمونه که مجبور نبودم انجام بدم اما دوست دارم انجام بدم! حالا یا دوست داشتنم اشکال داره -که به جرات میتونم بگم تو این زمینه اشکال دارم- و یا همون دو دلیله که قبلا گفتم.
داستانی شده ها. هم صبرو حوصله ندارم و هم حال و حوصله!! (بامزه است که معنی «حوصله» تحت تاثیر کلمه قبلیش متفاوت میشه!) یه جا عجله میکنم تا زودتر همه چیز تموم بشه و بتونم به چیزای مورد علاقه خودم برسم و بعد که زمانش میرسه اونقدر کندی به خرج میدم و کارهای بیهوده انجام میدم که کل وقت و زمان نازنین به فنا میره!
این وقت لعنتی...

  • آقای پدر

نظرات  (۵)

خیلی خیلی خوشحالم که برگشتید و میتونم از نوشته های نغزتون بهره ببرم.
واقعیت اینه که گاهی زیادم بدون موضوع هدف نیستیم اما نای نوشتن نداریم و این حقیقتیه که مدتهاست درمورد من اتفاق افتاده.:(
امیدوارم موفق باشین.:))
http://rooznegareman.blogsky.com
پاسخ:
ممنونم از لطفتون.
امیدوارم شما هم رو به راه بشین.
اااااااااا
اینجایی که؟
خوشحالم برگشتی
ای بابا انگار بیدار شدن و زندگی کردنمون به اختیار خودمونه، مجبوریم، میفهمی مجبووووور
وگرنه من که کلن نباید از خواب بیدار شم یعنی باید مثل خرس قطبی برم تو غار و همونجا تا ابد به خواب عمیق فرو برم
پاسخ:
والا من همه چی دارم و اگر به خودم باشه که خواب رو از زندگی روزانه حذف میکنم. ولی درست بهش نمیپردازم متاسفانه
خب پس در ادامه ارشیو گردی،سایلنت بخونم و رد شم که شما حتی حوصله افاضات و نظرات یک فرد جدید هم ندارید
پاسخ:
نه بابا، کی گفته من حوصله افاضات ندارم، شما افاضه بفرمایید
پدر شما همزاد من نیستی آیا؟   هر خط این پست رو میخونم انگار دارم ورژن مذکر خودمو میخونم ، به شدت قلب درد شدم انگار تمام رفتارا خودم بودن.../ من دقیقا مدتهاست که این حس هارو دارم...
قبلا با نوشتن تخلیه روحی میشدم و کلی ارامش میگرفتم اما الان مدت هاست که حتی نمیدونم چی بنویسم منم زمان زیادی رو جلوی مانیتور میشینم و خیره میشم تا بتونم کلمات رو تایپ کنم...
بابت کارایی که برنامه ریزی میکنمم هم دقیقا همینه مدتها فکر میکنم که کاری رو انجام بدم و وقتی زمانش میرسه انقدر دست دست میکنم که ...
دچار یه جور رکود و رخوت عجیبی شدم...
پاسخ:
با خوندن بعضی کامنت ها نمیدونم خوشحال بشم یا غمگین! خوشحال از اینکه در اون وضعیت و حالت روحی تنها نیستم و نوعی همذاتپنداری رخ میده و غمگین از اینکه شخص دیگه ای هم دروضعیت من قرار داره...
این از اون کامنت هاست. میبینی که بسیاری از حالات و رفتارهامون در اشخاص دیگه هم اتفاق میوفته و صرفا یه موردخاص نیست. مطمینم که من و شما هم از پس این حالت روانی و رفتاریمون برمیایم.
خوب باش دندون جان
سلام مرد مومن
چطوری؟خوبی؟
خوووش برگشتی:-)

همین الان حال و احوالت از تیلو پرسیدم!
بعد زارت زدم روی لینک وبت و باز شد و من مشعوف شدم..

پاسخ:
سلام نل خانوم جون. ممنون خوبم.
هاهاهاها. الان رفتم دیدم که حالمو ازش پرسیدی. بنده خدا فکر کرده حال پدرش رو میپرسی :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی