سمفونی مردانه

آخرین نظرات

دوسالگی در انزوا و سکوت و دی ماه

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ

سخن اول

وقتی پشت فرمون نشستم و درجه هوا رو دیدم... خب نمیتونم بگم چه حال بدی بهم دست داد. دمای هوا در حد روزهای عادی بهار بود. حتی اوایل تابستون. درحالی که الان باید سردترین وقت سال باشه. یه چیزیو صدقه سر شغل بزرگه میدونم. فقط وضعیت کشور ما اینجوره. بقیه جاهای دیگه دنیا اوضاع مثل همیشه است. هم دمای هواشون و هم میزان بارندگیشون. نمیفهمم چرا پس اوضاع کشور ما اینقدر بهم ریخته است. من سرما و زمستون و متعلقاتش رو دوست دارم و تمام سال منتظر زمستونم و از تموم شدن اون حالم گرفته میشه. اما آخه این زمستون؟ با این هوا؟ با این بارندگی؟ با این آلودگی؟ تو این شهر؟ من زمستونی نمیبینم. دیگه دلم نمیخواد درباره آلودگی و زلزله و گرونی و بی نظمی و بقیه چیزا بنویسم... فقط میدونیم که هست.


سخن دوم

دیروز میتونست یکی از روزهای خوب زندگیم باشه اما تصمیم گرفت که در جهت مخالف پیش بره و دقیقا گند بخوره به حالم. خیلی ساده و بدون دلیل و راحت عکس اون چیزی که باید میشد، اتفاق افتاد!!! نمیدونم، شایدم اتفاق خوبی افتاد... فقط چندان باب طبع من نبود. دلم سوخت، حالم گرفته شد و ... هیچی دیگه، بریدم!

دی ماه هیچ وقت برای من خوب و اسوده و خوش نگذشته. سالهاست که بدترین اتفاقات اون سال، در این ماه برای من میوفته. امسال هم از این قائده مستثنی نبود. حتی با این که فقط چهار روز ازش گذشته. بامزه اینکه تا دیروز به این موضوع توجهی نداشتم و یه چیز از پیش تلقین شده نبوده. بلکه از بس اتفاق افتاده در نهایت به این نتیجه رسیدم. این بخاطر اتفاقاتیه که در این ماه برام میوفته نه حس و حال خودم. چندتا بحران کاری در سال های مختلف، چندتا رابطه بهم خورده، خیانت... حتی تموم شدن "یک عاشقانه تند"!! لامصبا همشون توی دی ماه اتفاق افتادن. حتی وضعیت تحصیلیم هم در دی ماه پایین تر از خرداد و تیر بوده و هست. اما من همچنان دی رو دوست دارم چون بخشی از زمستونه


سخن سوم

این وبلاگ دوساله شد. در سکوت و انزوا و تنهایی محض. هم خودش و هم نویسنده اش. وقتی شروع شد اینجوری نبود. نویسنده اش با نام آقای پدر شروع کرد و اتفاقا بیشتر درباره تجربیات پدریش مینوشت و البته مسایل پیرامون خانواده و زن و مرد و ارتباط. اما کلا یادش نمیرفت که آقای پدره و این اسم با معنا و مفهوم بود. اما رفته رفته روحیه کرگدنی اون نویسنده خودش رو تحمیل کرد. حالا دیگه «آقای پدر» جز یه اسم خاص و صرفا یک عنوان چیزی نیست!! میشه به هرچیزی تغییرش داد و آب هم از آب تکون نمیخوره. حتی برای خودش هم فرق نمیکنه که چی خطاب بشه.

نمیدونم این توقع زیادی هست یا نه. نمیدونم اصلا کسی براش مهم هست که اینکارو بکنه یا نه اما ازتون میخوام تحلیل یا هرگونه دیدی که در این دوسال یا هرمدتی که با من بودین، نسیت به این وبلاگ و نویسنده اش پیدا کردین برام بنویسید. هرگونه قضاوت و تحلیل و اتهام و شک و تردید هم آزاده.فقط فحش ندید لطفا.


پینوشت:
میتونید من رو از طریق اینستاگرام و آدرس Daddyonn هم دنبال کنید.


  • آقای پدر

نظرات  (۱۷)

زمستون دوست نداشت...
خیلی افکار و نوشتنت شبیه کسی هست.اما نوع زندگی متفاوتی داری.با اینجال گریز میزنم که نکنه اون تویی و تو اون؟ بعد یاد تفاوتها میفتیم و میگم تو تویی و اون اون.

کلا هیچی خوب نیست‌.‌.هست؟
پاسخ:
فکر نمیکنم من اون باشم، ولی خوش به حالت که به همچون ادمی رو میشناسی.خخخخخخ
وقتی خودت رو مقید به وضعیت و شرایط میکنی، هیچ چیز خوب نیست!
تنها وبلاگ نویس مردی هستین که می خونمتون .از اول احساس کردم که افکار نزدیک به همی داریم و نوشته هاتون رو میشد درک کرد .گاهی تلخ می شوید که خب ...به ما چه
وقتی از دخترتون می نویسید کیف می کنم اوایل بیشتر می نوشتید بعد تغیی رویه دادین.
از محیط کارتون و تجربیاتتون هم که می نوشتین خوب بود طوری توصیف می کردین که می شد همه همکارها و مدیر وناظم و محیط اونجا
 رو تصور کرد.و حتی این جرات رو به من میداد که اگر جایی مخالفم ٬ هر چند به ضررم هم باشد عکس العمل نشون بدم.
هنوز هم شما رو به اسم آقای پدر سرچ‌می کنم و توی اینستا هم فالو کردم.
نمی دونم جای دیگری از دخترتون می نویسید یا نه ! اما حالا که دست به قلم خوبی دارید لحظه ها رو ثبت کنید .دخترا خیلی زود بزرگ میشن .حیفه
نکنه شما هم از وبلاگ نویسی خسته شدین ؟؟؟
پاسخ:
واوووو... ممنونم که بهم لطف دارین. من معمولا تلخ هستم مگر اینکه عکسش ثابت بشه.
خودم نوشتن از کارم رو دوست نداشتم فکر میکردم روزانه نویسی برای دیگران خسته کننده است. 
حتما دوباره از فندق مینویسم. حتما حتما
من از نوشتن خسته نمیشم. عاشق این کارم. وبم رو هم به هر صورتی که باشه نگه میدارم.
من این حس رو به تیر و مرداد ماه دارم  تمام از دست دادنی های زندگیم در این دو ماه بود
اولین  بار یک دوست ادرس وبلاگت بهم داد و گفت نازلی بیا در مورد وبلاگ تو یک مقدار نقد نوشته
خواستم کامنت بذارم اما دیدم طولانیه و در غالب پست نوشتم .یادمه متعجب شده بودی که خوندمش
اوایل که اغلب نوشته ها در مورد فندق جان بود و بعد رفته رفته هرچیزی دوست داشتی و پراکنده مینوشتی و این یک حسن هست
از نزدیک ندیدم که بتونم نظر قطعی بدم اما من رک گویی پستهات و دوست دارم
اون هوش بالات که گاهی خبیثانه میشه هم خوبه هم بد
خیلی وقتها اون چیزی که خودت دوست داری ارجحه برات

کلا بچه خوبی نیستی ( انتقام از اینکه گفتی پیرم خخخخخ)


پاسخ:
به نظرم هرکدوممون اگر دقیق بشیم توزندگیمون شاید به این نتیجه برسیم که یه مقاطعی ازسال، اوضاعمن خوب نیست.
نقد ننوشته بودما، اتفاقا تعریف کرده بودم. بامزه اینه که پربیننده ترین پست من به نام وب تویه!! 
اینو میدونم که بچه شیطونی هستم اما خیلی هم خودخواه نیستم. اتفاقا ترجیح میدادم باشم... شاید شادتر میبودم.
خوب شد ندیدی از نزدیک، خودم دوست داشتنی تر از پستامم!!! خخخخخخخخخخخخخخخ
سلام
قبلا واسه یه پستتون نظر گذاشتم ولی تایید نشد شایدم سند نشده نمیدونم
از افکارت خوشم میاد نوع تجزیه و تحلیل و نگاهت به زندگی آگه مجرد بودی دوست داشتم پیشنهاد ازدواج بهت بدم😃 
جدای از شوخی از اینکه بچه نیستی خوشم میاد خیلی از آقایون هنوز بچه هستن و آدم با دیدنشون و صحبتاشون حالت تهوع میگیره آن شاالله شوهر خوب و وفاداری واسه بزرگه و پدر خوبی واسه فندق بمونی
 بنویس آقای پدر
پاسخ:
من اصولا کامنتی رو بی جواب نمیزارم، احتمالا نرسیده.
اینکه نوع تجزیه و تحلیل ام جالب باشه به معنی اینکه در عمل هم جالب رفتار میکنم نیست. اما بحث دیدگاه به زندگی یه چیز دیگست. اینو به نوعی تعریف برداشت میکنم و ممنونم.
ممنون که منو بزرگ میدونی. اصلا کلی کیف کردم. چشششششم حتما مینویسم.
من ی سوال ازت پرسیدم خیلی وقت پیش، احتمالا یادت رفته قرار بود جواب بدی ولی.... 
پاسخ:
اوه اره. واقعا نمیدونستم چی باید بگم. انگار خودت تی سوال جواب هم داده بودی. 
متاسفم بابت اینکه اونطور شد.
سلام آقای پدر.مدتی است میخونمتون،احساس من اینه که شما میتونین و کاملا بلدین همسر بهتری باشین اما نمیخواید،یعنی تلاشی نمیکنید.ببخشید برای بار اول نظر صمیمانه ای گذاشتم.اما فکر میکنم پدر خیلی خوبی هستین.
پاسخ:
ممنون از لطفتون و پیغام صمیمانه اتون.
برای خوب بودن انگیزه و توان و انرژی و البته خواست هم لازمه... فکر نمیکنم داشته باشم.
سال قبل پدر بهتری بودم

  • بهار شیراز
  • نمی دونم چطوری با وبلاگتون آشنا شدم اما تحلیل ها و نوع نگاتون به جزییات رو دوست دارم، فندق نوشته هاتون عالیه...
    انسان احساساتی هستید و عشق رو خوب می شناسید و مدیریت می کنید..
    پاسخ:
    فکرکنم دوباره باید دست بکار بشم و پای فندق اینجا وا کنم.
    خط دوم کلا نمیفهمم چرا اینجوری حس کردین... یعنی واقعا هستم و حالیم نمیشه؟
    من نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم آقای پدر!
    توی نوشته هاتون با خودتون تعارف ندارین، که احتمالا پاسخیه به همه تعارف هایی که توی زندگی شخصی با خانواده و اطرافیان دارید.
    در کل«جانا سخن از زبان ما می گوبی».
    لطفا همیشه بنویسید.
    پاسخ:
    ممنووووووونم
    نمیتونم بگم با اطرافیان هم خیلی تعارف دارم، با دوستان که اصلا. فقط خیلی باهاشون راحت نیستم. کلا تنهایی بیشتر حال میکنم
    حالا که خودت خواستی میگم چیزی رو که همیشه از ذهنم گذشته:
    اینجا من یه ادم باهوشو میبینم که تو زندگیش سر جای خودش نیست. این ادم به عنوان یه مرد لزوما جذاب نیست. به نظر میرسه گاهی دارای درجات بالایی از خودخواهی است. از‌اونجا که حرف برای گفتن داری من میخونم همیشه. 

    پاسخ:
    خیلی هم جذاب و تودل برو و خوبم...خخخخخخخ
    واقعا من خودخواهم؟ اونم درجات بالا؟
  • تیلوتیلو
  • من خودم را در حد تحلیل و نقد و قضاوت دیگران نمیبینم
    نه تخصصش را دارم نه به خودم اجازه ش را میدم
    اما حسی که از شما به من منتقل میشه یه آدم باهوش و با استعداد اما خسته و با رگه هایی از افسردگی هست که دنبال چیزهایی فراتر از چیزی هست که در اختیارمون قرار داره
    حس میکنم جای درستی قرار نداری
    حسم را گفتم چون خودتون اجازه ش را داده بودین
    پاسخ:
    تیلو تیلو جان فکر میکنم درست میگی. اتفاقا تحلیلت درست بود. ممنون
    باهوشین ، کمی افسرده (کمتر از من شاید!) و .‌.‌‌ یه تلخی تو وجود همه ما هست، شما اونو می کشین بیرون از درونتون و میریزید اینجا و شایدم اون بیرون(خبر ندارم) . من این مورد آخری رو در شما دوست دارم اتفاقا. تلخِ آزاردهنده ی دوست داشتنی:)
    پاسخ:
    ممنونم جین عزیز و خوب. خیلی کم پیدایی دختر.
    ممنون از تحلیل مختصر و مفیدت. 
    وقتی به خودم دقیق میشم فکر میکنم کاملا درست میگی. ما اون قسمت افسرده هم موافقم.
    یادمه اولین باری که وارد این وبلاگ شدم کلا ظاهر و... جور دیگه ای بود.
    تا حدی که بعد از مدتها دوباره اومدم بعد از چند بار گشتن فهمیدم که عه این همون وبلاگه... من آدم منعطفی هستم هر دو یعنی هم قبل و هم الان جذابیت های خاص خودش را داره . نمی تونم به صورت قطع بگم الان وضعیتش مناسب و دوست داشتنی هست یا نه! در کل اینکه اگر باب میلم نبود و یا کلا ناراضی بودم قطعا سر نمی زدم و نمی خوندم.
    به هر حال هر نویسنده ای با اقتضای روحیات و موقعیتش می نویسه این تغییرات کاملا طبیعیه... و دیگه اینکه میام و میخونم ولی ساکتم. یعنی خسته ام و نمی تونم کامنت بذارم :)
    پاسخ:
    ممنونم ماریا که مظرتو گفتی. حس کردم خیلی مستقل و بدون رودروایسی و بدون اینکه به خودت سخت بگیری نظرتو گفتی. 
    حرفی که درباره اقتضای روحیات و ... گفتی کاملا درسته. خودم دقیقا با همین حس وبلاگ بقیه رو میخونم. ممکنه گاهی شاد یا ناخوش بشن، این به معنی این نیست که همیشه همینطورن.
    واقعیتش رو بخوای شما رو ادمی باهوش والبته کمی بدبین میبینم شاید بدبینت بخاطر این باشه که فکر میکنی اینجای که هستی جایگاه تونیست و تصورت اینکه تلاش کردی که اینجا نباشی ولی نشده به همین دلیل بدبین شدی
    پاسخ:
    بدبین کلمه مناسبی نیست. من بیشتر دلزده و ناکام هستم. بیشتر برای اینکه موقعیتم رو‌قبول ندارم. درواقع از وضعیت موجودم راضی نیستم. ناشکری نمیکنم فقط خسته ام
    خب...
    مدت قابل توجهیه میشناسمت (البته در دنیای مجازی) شاید اگر خود واقعیت رو میشناختم قضاوتت کمی سخت تر میشد چون تو هم مثل خیلی از ادمای پیچیده و باهوش خود واقعیت رو در دنیای حقیقی کمتر نشون میدی و اینجا پشت مونیتور و کیبورد شاید اندکی راحت تر باشی
    ذکاوتت رو دوست دارم و همیشه برام تحسین برانگیز بوده، همینطور صراحتت رو(البته تو قالب کرگدن بیشتر بود). حال پرنده ای رو داری که پر و بالش قیچی شده و افتاده تو قفس گهگاهی خودش رو به دیواره قفس میکوبه و تقلا میکنه اما دوباره برمیگرده یه گوشه...
    بلندپروازی، طبیعیه خب این ویژگی آدما باهوشه، وقتی به تمام ایده الهاشون نرسن که اغلب نمیشه رسید منزوی و افسرده میشن و ظاهر زندگی رو حفظ میکنن و باطنش اما گاها آزارشون میده
    به هر حال امیدوارم یه روزی به ایده ال هات برسی
    کسی چه میدونه شاید اون روز نزدیک باشه!!!
    پاسخ:
    تو و بهار شیراز و ماهی (علیه رحمه)  و جین قدیمی ترین دوستان وبلاگی من هستین. شاید بیشتر و بهتر از هرکس دیگه ای منو اینجا میشناسین و برای نظرتون خیلی احترام و اعتبار قائلم.
    قبول دارم که طبعم و علائقم کمی با حصار زندگیم تفاوت داره. ولی منم مثل خیلیای دیگه سعی میکنم زندگی عادی داشته باشم و خرق عادت نکنم. این یه ضعفه.
    ممنون از دعای خیرت و محبتت و وفاداریت
    سلام آقای پدر عزیز
    یه مدت نبودم و نخوندمتون دو پست آخرتونو خوندم و مثل همیشه لذت بردم از تحلیلها و دیدتون.
    باید بشینم حتما پستهای قبل بخونم.
    ممنون که همچنان می نویسین و هستین.
    پاسخ:
    سلام مینوی عزیز، خیلی کم پیدایی. ممنون که هنوزم به من سر میزنی
    سلام
    تولد دوسالگی مرد ، پدر ، پسر یا همون سمفونی مردانه مبارک ❤️
    بارها حس های خوبی که از شما و این وب گرفتم اشاره کردم تو کامنتام اما دلم میخواس نظر این پست خاص باشه .. علت تأخیر منو میدونید الان ، کسالتم که رفع شد حتما مینویسمش کامل .زمستون برای منم با الرژی شروع شده فعلا :( اما علی الحساب اینو بگم اسم اقای پدر رو نمیشه به چیزی تغییر داد من اینطوری باورش کردم  و دوسش دارم :)  یه مشاور دوسداشتنی و اقای پدر که بیشتر نداریم وبلاگستان .  به امید دیدن روی ماهتون.  روزیکه دور هم جمع بشیم  و سراغاز این فضای دوستانه قشنگو جشن بگیریم که این دوستی برای من با ارزشه بسیار . 
    پاسخ:
    سلام و ممنون از کامنت گرمت.
    خصوصیات هم گرفتم و خوندم. واقعیتش اونایی که نام بردم منو از بلاگفا و بلاگ اسکای میشناسن، چندتای دیگه هم هستن اما اینا قدیمی ترترن. سوتفاهم نشه.
    ممنون از لطفت و امیدوارم رفع کسالت بشه. اگر از من مشورت نیگرفتی بهتون توصیه  میکردم تهران نیاین.
    واای اون خط بیشتر شوخی بود ، من کلی شرمنده شدم خب 🙈
    اره مهمون أین خونه مجازی شدم من فقط :)
    و گفته بودین وب قبلی تون کرگردن بوده  اسمش اما أز بلاگفا و أیناخبر نداشتم کلا ..
    فک کردم منظورتون اینجاس. مرسی گفتید و خوش به سعادت بچه ها
    أنشالله همیشه پایدار و عمیق🌹 

    + تهرانو إز چه بابت ؟! پیشرفت درسی منظورتونه ؟ راستش من کلا خیلی دلم میخواد إز شما مشورت بگیرم اقای پدر بخصوص که مشاور تحصیلی أید اما تو أین مورد آنقدر یهویی  و بِه سرعت همه چی اتفاق افتاد که درگیرشدیم أین مدت و نشد زودتر بگم . 
    من مشتاق شنیدن نظر شما هستم  الان و همیشه در هر موردی 
    کی بهتر إز یه دوست عزیز باتجربه که برام حس اعتماد و أرامش داره و اطمینان

    بابت پاسخ خوبتون و لطفتون إز صمیم قلب مچکرم :)  روی دختر ماهتونو ببوسید . 
    پاسخ:
    ممنون از لطف و محبتت.
    توی تهران همه چیز عصبی و کلافه و خاکستری و اعصاب خورد کنه، دقیقا همه چی و اصلا مزایاش با اندازه نیمی از مصائبش نیست. حتما بخاطر تو هم که شده یه پست درباره زندگی تو تهران میرم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی