سمفونی مردانه

آخرین نظرات

سوالات درماندگی

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ق.ظ

سوال اول:

یک روزهایی بی هیچ دلیل خاصی حالتون خوب نیست. عاقل باشید و دنبال علت جویی و پیداکردن مسببن بدبختیتون نباشید. تنها موجودی که میتونه مارو بدبخت کنه، خودمونیم نه کسی دیگه. حالا یا بخاطر عملکرد ضغیفمون یا تنبلیمون یا انتخاب اشتباهمون و یا بی هیچ دلیلی فقط حس «خود بدبخت پنداری» داریم. به علاوه طبع و میل و نیاز ما آدمها تمومی نداره و بعد از رسیدن به هرچیزی، حسرت بقیه اش رو میخوریم. حسرت، اندوه رو در پی داره و درنهایت به افسردگی منجر میشه. پس جسارتا هروقت حالتون مثل الان من بوی گند میداد، بستنی بخورید یا سیگار بکشید یا برید مستراح!! البته کارای دیگه هم میتونید بکنید که حالا من خیلی وارد جزئیاتش نمیشم. ولی واقعا دلم میخواد بدونم گند و زنگار روانتون چطوری پاک میکنید؟

سوال دوم:

زمانی فکر میکردم که زندگی ایده آل و مناسب اینه که مدرک و شغل ثابت ترجیحا اداری با ساعت کاری و مزایای معین داشته باشم و همسر و یک یا نهایتا دوتا فرزند و هردو صبح بریم سرکار و عصر برگردیم و پیاده یا سواره دوری توی شهر بزنیم و بگردیم و بخوریم و بخریم و بخوابیم و ماهی، دوماهی یه بار هم مسافرتی بریم و هر چند سال یکبار هم مسافرت خارجی داشته باشیم و پیر بشیم و بمیریم و تمام! یه زندگی متوسطِ نرمالِ سادهِ کم استرس. خب تا این مقطع سنی به اون هایی که باید، رسیدم. اما خدا گواهه تو تمام این سالهایی که گذروندم به این حد آشفته و پریشان و افسرده و رقت انگیز نبودم! حس اینو دارم که دقیقا تمام مراحل زندگیم اشتباه کردم. درس خوندن اشتباه، رشته اشتباه، ازدواج اشتباه، روابط اشتباه، همسر اشتباه، شغل اشتباه (درمورد این یکی خیلی هم اشتباه نبوده) شاید حتی فرزنددار شدن اشتباه...، خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی رو پیدا کنم که اشتباه نبوده‌. در نهایت فقط به وجود فندق میرسم. لعنتی، این یکی حتما باید اتفاق میوفتاد. (احتمالا یه روزی اینهم یه اشتباه دیگه قلمداد میکنم).

حالا سوال اینه که فقط من اینجوری ام یا هستن آدمهای دیگه ای که حس منو به زندگی خودشون داشته باشن؟

سوال سوم:

ظاهرا همه چیز به راهه. خرید و مسافرت و رستوران و پیاده روی و مهمونی و عکس سلفی و هر کاری که در ظاهر زن و شوهرا باهم انجان میدن... اما ما باهم حرف نمیزنیم جز در رابطه با فندق، بهم نگاه نمیکنیم جز... خب من گاهی نگاه میکنم. تماس فیزیکی با هم نداریم و رابطه زناشویی نداریم و کنار هم نمیخوابیم جز در هنگام مسافرت و به علت کمبود جا، عنصر حفظ کننده ما بهم تعامل بود که اونهم محدود شده به «انجام درصورت عدم انجام دیگری» ونه همکاری و همراهی... یکی به من بگه چرا اعتراض نمیکنه؟ چرا سروصدا راه نمیندازه؟ بابا چرا نمیره؟ یعنی تصور و خواست اون از زندگی همینه؟ گاهی فکر میکنم که بزرگه فقط همسر و فرزند و خانه و ماشین مناسب میخواست... خب به همه اش رسیده. الان تنها چیزی که ظاهرا نیاز داره، گوشی همراهشه!

سوال چهارم:

تف به ذاتتون! من هرچی بخوام میگم و هرطور که بخوام مینویسم. شما هم اگر خوشتون نمیاد، میتونید نخوندید یا بخونید و خاموش بمونید یا نظرتون رو بگید و ایراد بگیرید. میتونید قضاوت کنید و فحش و لیچار هم بار من بکنید... هیچ کدوم از اینها منو آزار نمیده. حتی تعداد خواننده ها و کامنت ها. اما فقط یه چیز رو درک کنید. اینجا وبلاگ شخصیه منه و هرکاری دلم بخواد میتونم باهاش انجام بدم! تورو خدا اینو بفهمید.

در همون راستا میتونم «پلاک۴» بزنم و رمز بزارم و به هیچکس هم ندم! جلب توجه؟ اخه این چه کوفتیه که میگید؟ من توی تمام زندگیم دلم‌خواسته اصلا دیده نشم. حالا توی یه فضای مجازی، برای یه سری آدم مجازی، حتی با وجود افکار مجازی شون بخوام جلب توجه کنم؟!!!!!!!

۹۶/۰۸/۱۸
آقای پدر

نظرات  (۳۴)

یه سوال یرلم پیش اومده آقای پدر.معذرت میخوام امه خصوصیه و بی ادبانه محسوب میشه.
چطور ارتباط جنسی ندارید؟میشه مگه؟ظاهرا که همه چیز سر جاشه.حالل خانومها زیاد ارتباط جنسی درگیرشون نمیکنه معمولا. همون محبته بسه.ولی آقایون نه.من چون خودم متاهلم اینطور میتونم نظر بدم.
پاسخ:
خب به نوعی هم درست میگید و هم نه، اولا که داریم، کم داریم. دوما ارتباط جنسی خانوم ها رو هم به اندازه آقایون درگیر میکنه. سوما در جواب سوال شما باید عرض کنم من همسرم دچار نوعی سردی و عدم تمایل در ارتباط هستش و چهارما برعکس برخی آقایون من هم مردی نیستم که بواسطه خواست خودم، تحمیل و اجباری از خودم نشون بدم. شاید باید میبودم. 
باورم نمیشه به این سوال جواب دادم!!
من اوایل حرفامو تو نامه م ینوشتم می دادم به همسرم... همه حرفامو .. اگه گلایه بود یا انتقاد ...
هرچی دلخوری بود
گاهی هم که حس نامه نبود با پیام!
الانم که وقتم به خاطر دخترک تنگه با تلگرام ...
اما حضوری هم زیاد وقت گذاشتیم حرف زدیم.. که البته همیشه پیشنهاد دهندش من بودم . به هرحال حرف زدن به هر شیوه ای اثر مطلوب داره
امتحانش کن
پاسخ:
خب پس به هر طریقی شده حرفتو به گوشش میرسوندی. مساله مهم هم همینه
سلام.درجواب پرسشتون گفتم که ماهم همینطور و دارای همین حالاتی که گفتین هستم. و دلیل اون رو هم نرسیدن به خواسته هام ذکر کردم و البته خواسته های پیشین شما(شغل و ....) بسیار معقول تر بوده
اون آرام باش هم یک توصیه اورژانسی بود چون آرام نبودین:))
پاسخ:
الان فضولیم اوت کرد تا سر از خواسته های شما دربیارم... بخصوص که فهمیدم خیلی هم معقول نیست.
فکر کردم متوجه منظورم میشید. خیلی زوده که بفهمید درست رفتید یا غلط! زمان بره...  صبر کنید.
آقا من رمز نخواستم که فقط شکوه کردم :/
پاسخ:
اهان از اون لحاظ درست میفرمایین.
منم من باب مزاح عرض کردم.
جواب1: می گذرم! از خودم میگذرم.
جواب2:هنوز سنم نرسیده به این نتیجه برسم! به نظرم نیاز به زمان طولانی داره مثلا دو سوم عمر گذشته باشه و پا تو میان سالی آدم بذاره ...
جواب3: همسرتون را نمیشناسم پس نمیتونم در مورد اون سوال ها جواب بدم.
جواب4: اگه رمز پلاک ها را بدید من قول میدم حتی یک صدم هم این فکر را نکنم (نیش باز)
با این حرف انگار هرکی رمزی نوشت دنبال توجهه نه!!!! هیچوقت از این نظر به مطالب رمزی وبلاگها فکر نکرده بودم. تنها چیزی که با مواجهه با این پست رمزیا می گم اونم اینه: لعنتی چرا رمزی آخه! :/
اونم بخاطر کنجکاویِ ولی خب بعد از چندثانیه دیگه کنار میام با قضیه.
پاسخ:
جواب 2: به نظرت من دوسوم سنم پشت سر گذاشتم؟ یا خیلی از خواننده ها؟
پلاک 4 ها رو کسی نمیخونه. ارواح جدتون بکشید بیرون.خخخخخخخخخخخ
:)))) آرام باشید ماهم همینطوریم.البته علتش شاید نرسیدن به چیزاییی که میخواستم بوده. من هیچوقت اینقدر خواسته هام معقول نبود ؛ )
پاسخ:
یعنی چی؟ سطح خواسته هات چون تنظیم شده آروم شدی؟
اولا کیف می کنم که اینقدر خودتی و اینقدر راحت می نویسی. دمت گرم
سوال اول : پدر جان تفاوت فاحش ما آدما با حیوانات تو همین درک احساساته. برای همین هم هست که ما می تونیم غمگین بشیم و حس بدی داشته باشیم و افسرده حال باشیم و مثل حیوانات فقط نخوریم و نخوابیم و . . . پس اگه بپذیریم که به سبب آدم بودنمون حس داریم می تونیم با این قضیه هم کنار بیایم که گاهی هم حالمون بد باشه. من از دوازده ماه سال سیزده ماهش حالم خوش نیست. بنا به هزار دلیل و بنا به هیچ دلیلی از خودم زندگیم پیشرفتم شرایطم شناختم دانشم . . . ناراضیم. ولی دقیقا تو مواقعی که حالم بده نمی دونم دلیلش چیه. می دونی شاید به خاطر سنمون باشه. نمی دونم چند سالته ولی 40 سالگی و حواشی اون سرشار از تحول و شعور و بلوغ و عصبانیته. عصبانیت از اینکه بیشتر می فهمی ولی ظرفیت این همه فهمو نداری. خلاصه نگران نباش پسرم. همه مون  مثل همیم. برای حال بد هم برای خودم همیشه سیگار بیشتر و کتابو تجویز می کنم. تو حال های بدم بیشترین تعداد کتابو می خونم و بیشترین تعداد کلماتو می نویسم.
سوال دوم : دقیقا همه مون همین فکرو می کردیم. اینکه داشتن یک زندگی آروم باعث آرامشه. ولی مسئله اینه که روح آدمایی مثل تو (آدمایی با کنجکاوی و ارتقا طلبی و بهینه خواه) با امکانات مادی آروم نمیشه. هر چی بیشتر امکانات داشته باشی بیشتر دلت و ذهنت میره دنبال چیزای با ارزش تر. اینجاست که همون بحران میان سالی هم میاد سراغت و تازه می فهمی چیزای دیگه ای می خوای که نه می دونی چیه و نه خودتو آماده کرده بودی براشون. یه جور عدم توازن.
سوال سوم :تو بخش اول نوشته ات خودت جواب خودتو دادی. تا تو نخوای چیزی عوض نمیشه . به نظر می رسه در یک جور انفعال تلف کننده عمر به سر می بری. نشستی تا طرف مقابلت خسته بشه و از سردی و نبود روابط جا خالی بده. در حالیکه تو هیچ هزینه ای ندی و همه چی به وفق مرادت بشه. بعله رک  و تلخ حرف می زنم. تکونی بده به خودت. حرکتی کن. یعنی تو به عنوان یک ادم مستقل نمی تونی تصمیمی مبنی بر تغییر و بهبود وضعیت (به هر قیمتی) بگیری؟ این تصمیم می تونه بهبود روابط و یا جدایی و یا حتی فرار باشه. ولی مهم اینه که یه کاری بکنی بجای اینکه غر بزنی. اون چرا راضیه ؟ اونم مثل تو. راضی نیست. فقط هر دو به حفظ وضعیت موجود و عذاب دیدن و تنبلی خودتون عادت کردین
سوال چهارم :ما ادمها اونقدر به نقاب و بزک دوزک و دروغ خو گرفتیم و عادت کردیم که نمی تونیم ببینیم یکی بی نقاب و شفاف حرفشو می زنه. واقعا دچار سو تفاهم میشیم. ضمن اینکه هنوز خیلی ها معنی وبلاگ شخصی را نمی دونن. تهمت هم نمیزنما. خودم یکی از همون بی شعورها
ختم کلام : لزومی نمی بینم برای دلخوشیت کامنت بذارم چون تو خوب می فهمی. پس تلخی کلاممو توجیه کردم
پاسخ:
سوال اول: من وقتی تو رو میخونم حسی که از تنوشته هات میگیرم با چیزی که نوشتی کاملا متفاوته. چرا که انرژی و حتی شادی بیشتری درش وجود داره تا عصبانیت. اما تحلیلی که از این خشم داشتی (به واسطه فهم بیشتر) برام جالب بود. کاش من نفهم بمونم!!
سوال دوم: من از کلمه بحران میانسالی بیشتر از خود بحران میانسالی بدم میاد! اه! در ضمن به نظرم هنوز براش جا دارم. هیچ تصور و ذهنیتی از چهل سالگیم ندارم. انگار قرار نیست به اون سن برسم.
سوال سوم: خب چی بگم؟ جوابی برات ندارم. عین چیزی که گفتی درسته. اما من یه موقعی یه تلاش هایی کردم. 
سوال چهارم: به نظرم یاد نگرفتیم خوددار باشیم و از هرچیزی همونقدری که در اختیارمون قرار میدن استفاده کنیم. همش دنبال بقیه اش هستن... حتی درباره پست!
نگران نباش . من از این چیزا دلخور نمیشم. اتفاقا مینویسم تا مورد تحلیل و داوری و حتی قضاوت قرار بگیرم. 
چون منم این روزها واقعا حالم خرابه
و چون تر اینکه این روزها منم با همه چیز ... حتی چیزهای خوب مشکل دارم... دقیقا میفهمم چی میگی
تازه جلب و توجه و این حرفا را هم بیخیال
تو این دنیا هرکاری میکنی یکی هست که پیدا بشه و یه چیزی بگه
شما چرا توضیح میدی... همینه که هست!!!!!!!!
من هم مدتیه حالم خرابه... حالا با دلیل... بی دلیل... اولش فکر کردم مقطعیه... فکر کردم میگذره... هی تلاش میکنم... یه ذره فکر میکنم دارم خوب میشم ... بعد دوباره شاکیم ... به زمین به زمون به همه چی گیر میدم و مشکل دارم
پاسخ:
تیلو تیلو جان، تو از اونا هستی که در هر حال ظاهر و روحیه خودتو حفظ میکنی... دستکم توی پستات که همیشه انرژی مثبت و زندگی موج میزنه. امیدوارم در واقع هم، خدا توان و انرژی و روحیه مناسب برای بهتر بودن رو بهت بده.
ا-همه گزینه رو انجام میدادم البته گریه رو هم اضافه میکردم
2-فکر میکنم همه دچار این بحران هستیم .فقط شایدبا اینکه ممکنه در اینده به این برسی وجود بچه هم اشتباه موافق نیستم چون فکر میکنم تنها موردی باشه که به ادمها امید میده
3-مطمنم خودت بهتر از من میدونی ولی حرف زدن در فضا و شرایط مناسب بهترین راهکاره
4- عجب .....چرا اخههههه 
پاسخ:
1- حالا من خیلی برای مشکلات جاری زندگی گریه نمیکنم.
2- اخییییییی فندق آخه؟! نه خدایی این یکی خیلی خوبه.
3- بله بله حرف زدن. ولی واقعا چند نفرمون توزندگیمون درست حرف میزنیم؟!
4- هاهاها واقعا چرا؟
آقا اعصاب ندارینا...
همه مشکل دارن شما یه خورده حادتر...
راستش نمی‌دونم چه‌جوری بگم...
قبلا به من گفتین غرور بی‌اندازه جوانی دارم و تکذیب نکردم. الان جدای از بحث غرور و این‌چیزا واقعا حس می‌کنم تنها محرکتون واسه نوشتن ازدواج اشتباهتونه. دوست دارم زندگی بهتری داشته باشین. کمااین که معتقدم اون‌قدر که باید شاید واسش وقت و انرژی نمی‌ذارین...
داستان غر زدن و ایراد گرفتن نیست. فقط یه حدس از دوره. یه چیزی که از دور می‌بینم و تنها منبعم نوشته خودتونه...
پاسخ:
ممنون که نظرت رو راحت گفتی. اما یه نکته رو اشتباه کردی. من وقتی پست های اینچنینی مینویسم همیشه یه مقدمه کلی میام و بعد تعمیم میدم و نهایتا میرسم به تجربه خودم. هدف صرفا بیان خودم نیست و بیشتر طرح موضوع برای تفکر و بررسی بیشتر در زندگی تک تک مون هستش و کمی هم برون ریز احساساتم. والا تو خونه که حرف نمیزنم، اینجا هم نزنم؟!!!
ممنون از لطف و توجهت
اگه ناراحت نمیشید باید بگم منم فکر میکنم پستای پلاک چهاراتون شبیه جلب توجه هست وگرنه نیاز نبود تو وبلاگ بنویسید تو یه صفحه ورد تایپش میکردید و رو سیستمتون نگهداریش میکردید.البته میدونم الان جبهه گیری میکنید که نه اینطور نیست
پاسخ:
نه اینطور نیست!
جبهه گیری هم نمیخواد، همون اول بند ۴ گفتم... این کامنت خودش جلب توجه نبود؟!
دوست دارم اینبار با عصبانیت جواب بدم :))
به نظرم شما دیگه داری لوس میشی!!! 
اگر اینقدررررررررررررررر خسته و پشیمونی یا جسارت کن بزن زیر همه چی یا مثل همسرت تو سکوت زندگی کن.
حالا هی من و شما بیاییم بگیم خسته ایم، اشتباه کردیم، زندگیمون تهی شده و .... چیزی عوض میشه؟؟؟؟
یا باید کنار اومد یا باید یه حرکتی کرد، خودتون نمیتونید کاری بکنید برید هی پیش همسرتون اظهار پشیمونی کنید تا اقلا اون یه نسخه براتون بپیچه.
چون شما ظاهرن فقط دوست دارید این مسئله رو عنوان کنید تا اینکه حل کنید. 
در مورد رمزی نوشتن هم از اون قدیم که وبلاگ مینوشتم اصلا برام قابل درک نبود. چون مسائل خصوصیم رو تو ذهنم مینوشتم 
بهتر نیست  تو یه وبلاگ بنویسید که از اول همه پستهاش رمزی باشه و کسی هم ادرس نداشته باشه که مورد سوال واقع نشید.
مرسی :)
ا
پاسخ:
فقط این بار؟!
واقعیتش من الان هم دارم همینکارو میکنم و کنار اومدم. یه موقعی سعی میکردم که بهتر بشیم. الان سعی نمیکنم. ولی دست رد هم به سینه کسی نمیزنم و استقبال میکنم ازش. حالا شما خودتو ناراحت نکن. اگر اینجا مطرح میکنم یه بخشیش یخاطر دادن تجربه به دیگرانه و بخشیش هم درددل. جسارتا این حق هم ندارم؟
نه، بهتر نیست. 
1- آره من با بستنی برا بهتر شدن حال آدم موافقم تو چهله زمستون هااا می رم بستنی می خورم! این رو همسرم هم می دونه...
من با کمی تنها بودن و موزیک گوش دادن و پیاده روی کردن و خلاصه فضای باز گرفتگی روحیم رو اگر سطحی باشه برطرف می کنم! اما اگر مربوط به یه مشکلات بزرگتری باشه خوب هیچ کاری از دستم برای خودم برنمیاد از دست کس دیکه هم برنمیاد!

2- من می فهمم حس شما رو اما خودم تا این حد که می گید درگیر این حس نیستم! گاهی فکر می کنم ادبیات فارسی می خوندم آینده بهتری داشتم! نویسندگی یا شاعری رو به یه کارمند عادی صد در صد ترجیح می دادم! اما خوب اشتباه رفتم!
اینکه تو ایران موندم و اقدامی برای رفتن نمی کنم هم اشتباهه ..
اما خبو از بقیه موارد راضی هستم!
می دونی گاهی زندگی اونقدر سخت می شه که تا می فهمم سالمم و اطرافیانم سالم هستند فک می کنم باید احساس رضایت کامل داشته باشم. اما پوچی موضوعی هستش که از سال های اول دبیرستان باهاش مواجه شدم و معتقدم زندگی به هر روشی باز رو به پوچیه!
3- بعید می دونم خواستش همین باشه! ادم بی عشق به بوس و بغلی که عاشقانه برای تو باشه تو یه زندگی لوکس می گنده! اون فقط دست کشیده!
و اینکه چرا ادامه می ده؟! دلیلش فندقه.. دلیلش جامعه ست که برا یک زن مطلقه آینده ای نمی بینه ...
جووون من همین بند سه رو با زبون خوش و مهربانه تو یه فضای دو نفره رستورانی کافی شاپی جایی براش بگو... ازش بپرس.. بخواه حرف بزنه.. اگر بودنش تمام قد بودنش با تمام وجود بودنش برات مهمه.. اگه دوسش داری.. بپرس بذار حرف بزنه
اگه می خواییش حلش کنه تا قبل اینکه تو تنهایی خودش حل بشه!
4- این یکی رو نفهمیدم .. اما تو کار خودت رو بکن بیخیال حرف بقیه!
پاسخ:
1- همین که میدونی چی حالتو بهتر میکنه کافیه.
2- ببین این جور حس ها به طور مقطعی برای همه پیش میاد. اما وقتی دائمی میشه جای نگرانی داره. من سعی میکنم حسرت نخورم و به جاش در تصمیمات آتی دقت کنم. درمورد سلامتی هم همیشه باید شاکر باشیم حتی در صورت ناخوشی... واقعا باید باشیم؟ ما یاد گرفتیم همیشه به این فکر کنیم که میتونست بدتر هم بشه...
3- نه نه، من نمیگم نیست، یعنی ببین ما زندگی عاشقانه ای نداریم، البته سماش هم سوزان نیست. ولی من انتظار بیشتری از خودمون دارم. درواقع من همیشه ازجانب خودم اینجور موارد رو مطرح میکردم. اینجا برعکس، سمت نگاهم به طرف اونه که چه حالی داره. درسته باید حرف زد ولی واقعا چند نفر ما درزندگیمون راحت و کامل و دوستانه میشینیم حرفامون با هم میزنیم؟
4- تنکیووووووو
آقا شما نظرای من رو نمی خونی منتشرم نمی کنی!  :(
پاسخ:
من هر نظری که عمومی باشه تایید میکنم و جواب میدم. اتفاقا بررسی کردم شما اخرین کامنت عمومیتون مربوط به پست عاشقی بود که بی پاسخ نمونده
باسلام.
اولاً ممنون که گفتین منو قبول دارین.
ثانیاً اصلاً دلم نمیخواد راهکارم تو زندگیتون عملی بشه و فقط به رسم ادب جواب سؤالو دادم و تو کامنتمم گفتم خدای نکرده.
ثالثاً دیروز تا آخرشب کلی اضطراب کشیدم و ترسیدم که از جمله:
سؤال چهارم:سؤال بود یا فحش یا اولتیماتوم یا تذکر؟!!!
کامنتم ناراحت شده باشین و کلی به خودم بدوبیراه گفتم بابت نفهمیدن منظورتون.
اما خیالم راحت شد.
ایشالا شاد و سلامت و حاجت روا باشین.
خیلی التماس دعا سید:))
http://rooznegareman.blogsky.com
پاسخ:
جوابت اشتباه نبود و کاملا هم واقع گرایانه. 
نه بابا چه ناراحتی ای. برای خودت سختش نکن
مواقعی که حالم بده،ی گروه دوستان داریم بهشون پیام میدم من حالم بده ،ی ذره چرت و پرت بگین حالم عوض شه ،که ماشالا خوب بلدن دوستان جان.گزینه های دیگه باشگاه و ورزش و پیاده روی ،موزیک شاد گوش بدم ،بیشترمواقع دست به دامنه دوستام میشم .
خیلی بده و نگران کننده ،روابط شما و بزرگه ،چرا بدون فندق باهاش صحبت نمیکنی،نیازهاتو بگی ،رودروایسی که ندارین باهم ،شاید واقعا خودش متوجه نیست ،شاید باوجود این چیزایی که گفتی فک میکنه شماهم کاملا راضی هستی .حرف بزن خوووووووووب
پاسخ:
خدا دوستان خوبتون رو حفظ کنه. من اخه خیلی هم رفیق باز نیستم. کمتر ادمی هست که بتونه حال منو بهتر کنه جز خودم البته.
اینکه باید حرف زده بشه درسته اما گاهی اونقدر به تاخیر میوفته که همونی میشه که تو گفتی. حرف نزدن دوری و غریبگی ایجاد میکنه.
سعیمو میکنم خانم
همه ما یک تامی بعد از سی سالگی به این نتیجه میرسیم که کوله باری از اشتباه داریم و هزار افسوس
بخاطر همین میگن بحران سی سالگی دیگه . البته مال شما یکمم تاخیر داشته
برای فرار از وضعیت موجود هرکسی نسخه شخصی داره با توجه به روحیاتش بخاطر همین نمیشه تجویز یکسان داشت
در مورد اون بخش زندگی خصوصی بایدبگم همه چیز از حرف نزدن شروع میشه بعد رفته رفته شکاف ها تبدیل به دره میشه و هر دونفر پیشدم رفعش نمیشن
اما اینکه چرا اون چیزی نمیگه . شاید فکر میکنه شما ازین وضعیت راضی هستین درست مصل شما که این فکرو در موردش دارین . شاید ذاتا آدم نگرانی در خصوص زندگی مشترک نیست .
خیلی مواقع وقتی ظاهر زندگی داریم و در موردش حرفی نمیزنیم این تصور حتی برای خودمونم پیش میاد که زندگی همینه دیگه اگر چیزی بود میگفت
این روند که توضیف کردین اگر ادامه دار بشه میشه طلاق عاطفی

تف؟!! اونم تو وبلاگ ؟!!!
خب برای بعضی ها مونده تا متوجه بشن وبلاگ هم حریم شخصیه ستون روزنامه کیهان نیست که سفارشی باشه

پاسخ:
بحران سی سالگیم سر وقته ها. هنوز جا داره چندسال تا برم دهه پنجم! خخخخ
نازلی من پیغام های خصوصی و عمومی زیادی دارم که در اونها هم این مسائل و این دغدغه ها تایید شده، طوری که این تصور برام ایجاد شده که احتمالا کاملا طبیعیه!! مشکل از عدم ارتباط ما ادمها و عدم آموزش مناسب در ما،  ناشی میشه. 
حرف سیاسی نزن دختر، خفمون میکنن ها
۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۴۱ شارمین امیریان
من تو دسته اولم: حسرت کارهایی که انجام ندادم. 
البته شاید بهتر باشه اسمش رو حسرت نذارم. حسرت خیلی عمیق تر از پشیمونیه. اگه به عقب برگردم همین مسیر رو میرم؛ ولی این قدر غرقش نمیشم که خودم رو از بقیه چیزها محروم کنم. 
پاسخ:
تعبیرت زیبا بود. هنوزم دیر نشده. خودتو غرق الان نکن

اوه اوه اوه

الان نظر من در مورد پست قبلی "غیرمحترمانه تر " بود یا این نوشته شما؟ مخصوصا سوال چهارم

من نظر پست قبلی رو در زمانی نوشتم که حالم مثه حال شما بود وقتی که این پست رو مینوشتی

در مورد سوالات (خب وقتی عنوانش سوال هست یعنی یه جوابی بدیم دیگه !!!)

سوال 2: من خیلی وقته فکر میکنم ازدواجم اشتباه بوده، خوب این انتخابم خیلی دست خودم نبوده.. از یک دختر بچه زیر بیست سال چه توقعی میره؟!

سوال 3: سکوت خانوم ها نشانه رضایت نیست، اتفاقا نشانه بی تفاوت شدنه... این که دیگه هیچی براشون مهم نیست... تو یه دوره ای از زندگی با هر حرف طرف مقابل واکنش نشون میدن و گاهی دعوا و داد و بیداد، تو دوره بعدی حرفها از یک گوششون میاد و از اون یکی میره، بدون عکس العمل... تو دوره بعدترش که منم در اون به سر میبرم، حتی اجازه نمیدن حرفی وارد گوشاشون بشه

پاسخ:
خخخخخ... حالاگیرنده دیگه.
ایشالا دیگه کمتر اونطوری بشین
سوال 2- اینکه انتخاب های کمتری انجام بده. اونم انتخاب های مهم
سوال 3- بعد جسارتا چرا همچنان ادامه میدین؟ اینجوری زندگی کردن یکم سخت نیست؟
۱- به گللدونام می رسم ٬ شاخ و برگ های خشکیدشونو می چینم ٬ در مواقع شدید خاکشونو عوض می کنم ٬ بهشون زل می زنم ببینم می تونم رشدشونو ببینم (احمقانه هست میدونم)
۲-من احساس می کنم تو قرن اشتباهی دنیا اومدم ٬ قرن ۱۸ رو بیشتر دوست داشتم ٬ کشور اشتباهی رو هم بهش اضافه می کنم.
در قبال بچه هامون هم چون مسئول به دنیا آوردنشون هستیم نمی تونیم اشتباه فرضشون کنیم ٬ گناه دارن 
۳- کنجکاو پلاک ۴ بودم و هستم .دروغ چرا ....ولی درهای بسته رو که نمیشه شکست .حریم شخصی شماست و برای ما قابل احترام
کلا اگه اوضاع مالی اجازه بده زندگی رو دوست دارم منتها به بخش لذت بردن ازش نرسیدم 



پاسخ:
1- هاهاها امیدوارم پس زیاد حالت گرفته نباشه وگرنه گلدونا درخت میشن!
2- قرن که باهات موافق نیستم ولی درباره کشور کاملا باهات موافقم. اما بازم خدارو شکر که جای بدتری نیستم.
3- بعد از مدتها خوندن من این حق طبیعیه که درصورت داشتن پست رمزی، رمز بخواید. البته درصورتی که قابل خوندن باشه. 
ایشالا لذت هم ببرین
1.این موقع ها دلم می خواد خلاف جهت باورهام حرکت کنم!
سفر و دوری از جایی که روانمو بهم ریخته هم حالمو خوب می کنه به شرطی که انقدر حالم بد نباشه که نتونم بِکَنم.آهنگ و پیاده روی هم خوبه.یا غرق رمان شدن.
یه چیز دیگه هم هست که شفام میده!اما چون ندارمش ترجیح میدم حرفشم نزنم.
البته من اینا رو برای وقتی دلم میگیره به کار می بندم مطمین نیستم منظور شما از گند و زنگار هم همینه یا نه.
4.ذاتشون خوب بوده خراب شده!
3.میشه کلی  فرضیه مطرح کرد.ولی فرقی می کنه؟

پاسخ:
1- یه چیزی تو مایه های کشف حجاب ینی؟!! خخخخخخخخخ
پیاده روی و مسافرت همیشه حال ادم بهتر میکنه. 
فکر کنم منم اونو ندارم! خخخخخخ
منظورم رو درست فهمیدی نبکا خان. تقریبا یه وضعیته.
3- اره. چون شناخت مشکل، نیمی از مسیر رفع مشکله
کامنت من نرسیده آقای پدر یا قابل تأیید نیست؟!
نکنه جواب سوال چهارم ناراحتتون کرد؟
آخه واقعا من نفهمیدم اصلاً منظورتونو!
پاسخ:
ببخشید دیر تایید شد. ولی ابدا از کامنتت دلخور نشدم. خیلی هم خوب بود
خیلی جالبه و البته دردناک که هرچی درمورد سوالات فک کردم هیچی به ذهنم نرسید
تازه فهمیدم چقد با خودم غریبم که هیچ کار مورد علاقه ای ندارم .. 
ولی خب کل قسمت دوم انگار خود ِحال من بود .. حس میکنم تا الان همه چی اشتباهی بوده ...
شدیدا باید یه خلوت درستو حسابی دستو پا کنم ... 

پاسخ:
حتما این کارو بکن. یه پارک یا امامزاده یا خلوت شب و اتاق و قهوه و کمی شمع هم کمک کنه. فقط فکر کن نه خیالپردازی و مهم تر از همه برای خودت بنویس
1- امروز دقیقا داشتم به همین فکر میکردم که خود مظلوم پنداری چقدر راحت تره، طرف تو رابطه بهمون توهین میکنه ما میمونیم بعدش هم فکر میکنیم چقدر اون ظالمه ولی فکر نمیکنیم که خودمون ظالمیم که تو چنین رابطه ای موندیم.
2- تا یه مدتی پیش فکر میکردم همه انتخابای زندگیم غلط بوده ولی جدیدا فهمیدم همون انتخابی که فکر میکردم بزرگ ترین اشتباه زندگیم بوده بهترین انتخاب بوده ولی تا قبلش شرایط جوری بود که مزایاشو نشون نمیداد.
3- تا حالا همین حرفا رو مستقیم به خانومت گفتی؟
من که سر یه سری مسایل خیلی شاکیم از همسرم یه مدته همین راه همسرت رو پیش گرفتم، نه اونقدری مطمٸنم ازش که دلم بکشه خودم پا پیش بذارم، نه اون قدر مطمٸم که دیگه دوستم نداره که بتونم  قیدشو بزنم، این حس سردرگمی داره خفم میکنه. کاش شما مردا وقتی ناراحتید یا از زندگی مشترک خسته شدید رک برید حرفتون رو به همسرتون بزنید شاید مشکلات راحتتر حل شه یا حداقل تموم بشه و هر کی بره سراغ زندگی خودش. البته نمیدونم شایدم اینجا همسرته که سکوت کرده و همه چیو گنگ کرده و باید با تو همذات پنداری کنم نه اون. ولی فعلا حسم اینه که بیشتر با اون همذات پنداری دارم. من اگه 1000 بار دیگه هم برگردم عقب تو اون زمان همین همسرم رو برای ازدواج انتخاب میکردم، ولی با چیزایی که بعدا ازش دیدم شاید کلا قید ازدواج رو میزدم چون فکر میکنم اگه اون که اون بود این جوری از آب دراومد دیگه وای به حال بقیه.
امیدوارم حرف بزنی باهاش و رابطتون درست بشه. 
پاسخ:
1- چی بگم والا...
2- برات خوشحالم که بزرگترین اشتباه زندگیت اصلا اشتباه نبوده. همه اینقدر شانس ندارن ها
3- چه قدر این بندت خوب و کامل و ساده بود. خیلی راحت بهترین حرف ممکن رو چه درباره خودت و چه درباره ما زدی. بدون داوری، بدون حکم، بدون بی احترامی...واقعیت اینه که خیلی ازما اسیر و گرفتاریم. ظاهرا اسیر شرایط و وضعیت هستیم اما درواقع اسیر خودمون هستیم. بعد پشت میله ها ایستادیم و زل زدیم به آزادی های بیرون از خودمون. سوتفاهم نشه. منظورم از زندان و اسیر زندگی متاهلی نبود. ما اسیر تفکرات و ترسمون هستیم. حتی در هنگام تفریح وشادی
سؤال اول: من اینجور مواقع اولش یه جای تنها پیدا میکنم حتی به قیمت مرخصی بیموقع و کلی گریه میکنم و باخدا درددل میکنم و به مفاتیح و دعاهاش پناه میبرم تا یکی دوساعت. بعدش میوفتم به جون خونه و حسابی همه جا را بهم میریزم و برق میندازم تا دوساعت دیگه و درنهایت که آروم شدم و راضی، میرم دوش میگیرم تا صورتم از حالت وحشتناکش دربیاد و کلی به ظاهرم میرسم و آرایش میکنم و خودمو به یه قهوه دعوت میکنم پای تلویزیون و تمام;))
سؤال دوم:من چندتا مورد و انتخاب تو زندگیمه که همیشه مطمئنم اشتباه بوده ولی اینم میدونم که با عقل و دیدگاه اونموقع انتخابم درست بوده و اگه برگردم چون دید و شناختم به اون مسأله مال همون زمانه درنتیجه بازم انتخابم همینیه که الانه ولی درست ترین کارم همین بچه دارشدنمه. خدا ایشالا سالم  برامون. نگهشون داره و خوشبختشون کنه.
سؤال سوم:بنظرم این شرایط زندگی شما باوجودیکه بقول خودتون یه چیزیش کمه ولی یه نکته مهم اینه که زنا اصولاً. اولویتشون تو زندگی مشترک، آرامش و بعدش آسایشه که هردوش ظاهراً و خداروشکر تو زندگی شما موج میزنه. بنابراین اگه خدای نکرده، جداً میخواین خانمتون بره، بطور ناگهانی و طوفانی آرامششو بهم بزنین و از همراهیاتون تو امور روزمره بکاهین و رفاهشو کم کنین. اونوقت فرار میکنه هاااا. تغییرات طوفانی هم زنا رو عاصی میکنه.
سؤال چهارم:سؤال بود یا فحش یا اولتیماتوم یا تذکر؟!!!
http://rooznegareman.blogsky.com
پاسخ:
پاسخ اول: به نظرم خیلی خوب و روشن متوجه شدی که اینجور وقتا چه طوری و با چه کارهایی روان و جسمت رو شفابدی. یه چیز بامزه، ظرف شستن هم به من کمک میکنه. 
پاسخ دوم: خب راستش خودمون همیشه فکر میکنیم که انتخاب و تصمیم درستی میگیریم. ولی بعدا که کار از کار میگذره تازه متوجه میشیم که شایدم در اون لحظه درست فکر نمیکردیم که اون شد! درمورد بچه خدارو شکر میکنم.
پاسخ سوم: اولین بار در تمام زندگیم یه نفر یه راه عملی روانشناسانه برای عاصی کردن و فراری دادن همسرم ارائه کرد!!!!!! یه زن دیگه که اتفاقا به اصول اخلاقی و شخصیتی پایبنده و اتفاقا من قبولش دارم. از جوابت غافلگیر شدم اما ابدا ناراحت نشدم. شاید اشتباه هم نکردی. ممنونم.
پاسخ چهارم: رمز خواستن اشکالی نداره. اتهامات که خوردم ازار دهنده بود. بزار به حساب تذکر
بعد از رسیدن به هر چیزی ، حسرت بقیه اش رو میخوریم. 
عالی بود ! 
سوال چهارم :  ما که مخلص شماییم قربان :) 
تک تک پست هاتون برای من خیلی ارزشمنده 

اتفاقا یکی از بلاگ هایی که هیچوقت همچنین اهدافی نداشته و به دور حاشیه ، ارامش بخش هس وب شماست  اصلا همین منو به وب شما جذب میکنه و محبوبیت داره 
با شخصیت و محترم  و بسیار انسان . بنظرم تو  اشفته بازار مجازی وب شما از  اون خوباس که اصالت نوشته ها و سبک حفظ شده و هم نویسنده روحیاتش طبیعی هس. خلاصه بزارین یه وب نویس اروم و مهربون  همیشه همینطور مثبت و نرمال باقی بمونه . مرسی اه :| 
به امید اون روزی که همه مون زیبایی هارو ببینیم 
اینجا خیلی هم اکی هس و  تو خونه مجازیتون راحت باشید
مراقب قلب وسیع و زیباتون باشید 
و  
همیشه میخونمت مشاور دوستداشتنی ❤️
پاسخ:
ممنونم از لطفت ستاره جان، اما من دقیقا به اندازه بقیه باشخصیت و محترمم و به اندازه بقیه انسانم، نه بیشتر.
با نظرت درباره وبم و حفظ سبک و سیاق نوشتنم، موافقم و خوشحالم که بعضیا متوجهش هستن ولی بپذیریم که من خیلی مفرح و مثبت نمینویسم.
ممنون که هستید و منو میخونید
بابت تعریفتون ممنونم.
پاسخ:
منهم بابت خصوصیتون ممنونم. کمی دلخوری توش بود که به نظرم سختگیرانه اومد. ولی چشم.
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۰ شارمین امیریان
از بخش عمده زندگیم پشیمون نیستم و مطمئنم اگه به عقب برگردم باز هم درس می خونم و تدریس می کنم. چیزی که ازش پشیمونم اینه که تقریبا به همین بعد محدود شدم. اگر لحظه های زندگیم رو تا این جا 100 در نظر بگیرم، می تونم بگم  حدود 80 تاش به درس خوندن و درس دادن گذشت! در حالی که 70 تا یا 60 تا هم کافی بود. 
پاسخ:
عه، گرفتاریت سر ده درصده؟
ما با دوجور حسرت گذشته سروکار داریم، حسرت کارایی که انجام ندادیم و یا حسرت نحوه انجام کارهایی که انجام دادیم...
خودتون تو کدوم دسته میبینید؟ من بخشی از هردودسته رو در خودم دارم.
۴- حالا شما تفتو نگه دار و حروم نکن :)
چرا انقدر کلافتون کردن؟! اینکه یه وبلاگ نویس دوست داشته مطالبی بنویسه و رمزیش کنه و دلش نخواد هیچ کس بخونه، خیلی طبیعیه. برای هممون هم پیش اومده رمزی نوشتن و بازم پیش میاد. نمیفهمم چرا قابل درک نیست برای بعضیا.
۳- خصوصی بهتون گفتم ولی نمیدونم چقدر قبول دارین حرفمو. هیچ کس جز خودتون جزعیات زندگی و روابطتون رو نمیدونه و نمیشناسه.
۱- چه با لیل باشه و چه بی دلیل باشه سعی میکنم طرف چیزای غمگین کننده نرم به هیچ وجه. کتاب میخونم، موزیک شاد گوش میدم و اگه امکانشو داشته باشم حتما از خونه میزنم بیرون حتا برای خرید یه سطل ماست تا سر کوچه. همینکه هوا به سرم بخوره حالم خیلی بهتر میشه.تنهایی کافی شاپ رفتن هم گزینه خوبیه واسه من. 
۲- اقای پدر من نگرانتونم. همه ادمها از یه چیزایی توی زندگیشون راضی نیستن که یا باهاشون کنار میان و یا اگه بشه تغییرش میدن. خیلی چیزارو هم نمیشه تغییر داد ولی حتما توی دلشون نکته های مثبت کوچیکی دارن. من میگم بگردین و اون مثبت هارو پیدا کنین. مطمعنا وجود دارن. روی نارضایتی ها و منفی ها کمتر فوکوس کن پدرجان! 
پاسخ:
۱- هیچ کدوم از چیزایی که نوشتی درمورد من موثر نیست غیر از پیاده روی. همه که مثل هم نیستن.
۲- من اهل تغییرم و نه تطبیق. درواقع رفتار من با ناملایماتی که برام پیش میاد منو تغییر میده، دقیقا برعکس خود تو که سازگار میشی. 
۳- و من هم به طور علنی گفتم که وقتی از مشکلاتمون میگیم، ملت مارو خیلی بدبخت تر از اونچه هستیم میبینن.
۴- تف رو باید انداخت، این از اون چیزاییه که نباید نگه داشت
سلام آقای پدر:)
من کاملا با شما موافقم واسه سوال چهارم 
 گاهی آدم دوست داره فقط برای خودش بنویسه. یه  نوشتنه خصوصی که مجازی و حقیقی محرمش  نیست ...
من خودم تقریبا از هیچ وبلاگی رمز پستای خصوصی رو نمیخوام چون برای حریم خصوصی آدمها احترام زیادی قائلم 

پاسخ:
اخ قربون ادم چیزفهم. واقعا هم من مشکلی با رمز دادن به دوستان ندارم فقط به استثنا «پلاک۴» ها. هیچ جلب توجه هم درکار نیست.
یا خدا شما امروز اعصابت کلا خط خطیه خطرناک شدی
تا حالا اینقدر خشمگین ندیده بودمت😂در همین راستا برای جلوگیری از هر گونه درگیری من چیزی نمیگم
ولی فک کنم افسردگی فصلی گرفتی شاید به خاطر پاییزه
امیدوارم حال دلت بهتر بشه

پاسخ:
حالا شما نترس، دستم بهت نمیرسه.
من کلاذافسردگی سالانه دارم...
ممنون از لطفت
۱-اینقدر فیلم میبینم که حالت تهوع میگیرم و میرم یک دوش میگیرم و بعد میخابم...
۲-کل روند زندگی من اشتباه بوده.
۳-:(
۴-درک نمیکنم کسی رو که بهت گیر داده و رمز میخاد! وب خودته.اصن بزن درشو تخته کن و رمز بزار.. والا.بزارین اینجا ادم راحت باشه دیگه.سیخ نزنین
پاسخ:
۱- اره، فیلم هم درباره من خپب جواب میده. 
۲- نل، شاید هردومون داریم ناشکری میکنیم!
۴- راستش خیلی ها کلا رمز میخواستن که خب راستش ایرادی هم نداشت. اما چندتایی منو به تظاهر و جلب توجه متهم کردن! اینا ازاردهنده بود
من خیلی کوچولوئم از نظر سنی و نسبت به شما،ولی..این حس به اصطلاح خود گه پنداری رو همیشه دارم..وقتی دیگه خیلی حاد بشه میشینم بهش فکر میکنم..بعد گریه میکنم..بعد میخوابم.‌.بیدار که بشم یه قرص بخورم تقریبا میشه گفت بحران رو رد کردم.

در مورد سوال دوم،من اصلا تعریفی از زندگی ایده آل برای خودم ندارم..فقط کسی باهام کاری نداشته باشه و ازم نخوان که حرف بزنم بقیش رو خودم  یه جوری میگذرونم.

سوال سومم که هیچی و سوال چهارم..من نبودم!!
پاسخ:
خانم خیلی کوچولو ازنظر سنی، یکم زود نیست برای خود گه پنداری؟ والا ما نوجوون بودیم خیلی هم خوشحال بودیم الان وضعمون اینه، وای به حال تو پس...
هاهاهاها والا ما هم که تعریف داریم از زندگی ایده آل دلمون میخواد کسی کاری باهامون نداشته باشه خیلی... 
نه، شما نبودین
یه کم از وبت رو خوندم، اعتراف میکنم که ارزو میکردم همسن تو بودم، بتونم به روونی و دلچسبی تو بنویسم. با همون دست فرمون ادامه بده دختر
۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۸:۴۳ شارمین امیریان
سلام.
سوال اول: با پیاده روی طولانی بدون همراه و بی هدف، با بیرون رفتن با دوستان، با حرف زدن، گاهی با خرید غیرضروری پرخرج!!!

سوال دوم: من حس نمی کنم همه چیز زندگیم اشتباهه. اما از این که بخش عمده و اصلی غالب زندگیم درس خوندن و درس دادن بوده و هست پشیمونم.


پاسخ:
پیاده روی تنها خیلی عالیه، منوط بر اینکه تابستان و گرمایی درکار نباشه.
پس از بخش عمده و غالب زندگیت پشیمونی دیگه؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی