سمفونی مردانه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

با اینا خرداد سر میکنم...

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۹ ب.ظ


همونطوری که قبلا گفتم تو فصل امتحانات تمایل من برای پرداختن به علائق شخصیم بالاتر میره که شامل فیلم و کتاب و خوردن و سکس و کلا هر اون چیزیه که حس بهتری در من ایجاد کنه. درواقع یه جور غلیان حسی به جهت لذت بیشتریه که از زندگی میبرم. یا بهتر بگم لذت بیشتری که بواسطه آموختن میبرم. همین باعث میشه من پاداش های بیشتری به خودم بدم. بخصوص وقتی روند مطالعه و آموختن در من مثبت و قابل اعتناست. برای مثال تعداد فیلم هایی که در ده روز گذشته دیدم از تعداد فیلم هایی که در کل ترم دیدم بیشتر شد و همچنان هم ادامه داره. حتی روند کتاب و رمان خوندنم هم افزایش پیدا کرده. طوری که فرق نمیکنه چطوری و با چه وسیله ای برم سرکار و برگردم. توی مترو و تاکسی با موبایلم کتاب میخونم و توی ماشین شخصی ام کتاب گوش میدم. الحق که در این برزخ امتحانات آثار قابل تاملی هم تو دست و بالم پیدا میشه. به توصیه برخی دوستان تصمیم گرفتم اون ها رو معرفی کنم:

    

                      یوسف اباد   مسافران   سیزده دلیل


فیلم: passengers (مورتن تیلدام)

اول اینو بگم ترکیب کریس پرات دوست داشتنی و جنیفرلارنس جذاب، تحریک کننده تر از اون بود که این فیلم رو از قلم بندازم. پس تهیه اش کردم و کنار گذاشتم برای یک زمان خوب و مناسب و چه وقتی بهتر از فصل امتحانات؟! بخصوص که حدس میزدم قرار نیست صرفا یک فیلم تخیلی در باب مسافرت های فضایی در دو قرن بعد رو ببینم. تقریبا ایمان داشتم که قراره سوال روانشناختی درست و درمونی پرسیده بشه. فیلم از دو قسمت تشکیل میشه که قسمت اول بخش طرح مساله و گره ماجراست که با پیرنگی اخلاقی و روانشناختی توام میشه. این بخش به شدت جذاب و گیرا و حتی تامل برانگیز بود. به جرات میتونم بگم که هرکسی که فیلم رو میبینه در درون خودش با این سوال مواجه میشه. باید اعتراف کرد که بازی تک نفره پرات به قدری سمپاتیک و تاثیرگذاره که بیننده هم خودش رو در معرض گره اخلاقی داستان میبینه و این سوال رو از خودش میپرسه که "من اگر به جای او بودم، چه میکردم؟" و بعدتر و بدتر اینکه بلافاصله خودمون رو در معرض شرایط و بحران های زندگیمون که ناخوداگاه با این وضع مواجه شدیم، میبینیم. ما چگونه با این سوال اخلاقی برخورد کردیم؟ آیا حاضر شدیم همه آرزوها و امیدها و آینده یک فرد یا یک زندگی رو فدای علاقه و تنهایی و انزوا و میل شدیدمون به اون فرد بکنیم؟ و یا برعکس از اون دست بکشیم؟ (حالا نه صرفا فرد؛ این حتی شامل موقعیت ها و خواسته های مادی هم میشه. من اینجوری بیانش کردم.) فیلم اما با کمی اکراه، پاسخی اومانیستی به این سوال میده. دوروز گذشته سعی کردم به هیچ عنوان ذهنم خالی نباشه تا با هجمه بی امان این پرسش مواجه نشم. چون هنوز جوابی براش ندارم. 

نیمه دوم اما یک فیلم هالیوودی هیجان انگیز و استرس زاست. همه اون چیزی که از سینمای روز هالیوود انتظار میره. شاید تنها چیزیکه باعث میشه نیمه دوم فیلم از درجه اعتبار ساقط نشه بازیگران فیلمه. چرا که اینجور وقایع و حل بحران های ظاهری برای هر بیننده حرفه ای سینما شناخته شده است و حتی نمونه های بهتری براش وجود داره. در نهایت به این بسنده میکنم که مسافران فیلمی است که ارزش دیدن داره منوط بر اینکه سوال اصلی رو درک کنید و در جلوه های ویژه و پیرنگ نمایشی پرزرق و برق و سیمای جذاب بازیگران فیلم غرق نشید.

نکته ویژه: اگر دنبال فیلمی با صحنه های آنچنانی که مغز و سینه و قلب و برخی دیگه از اعضا و جوارحتون رو به هیجان دربیاره میگردید، این فیلم انتخاب خوبی نیست... یا دستکم خیلی مناسب نیست.


کتاب گویا: یوسف آباد، خیابان سی و سوم  (سینا دادخواه)

غافلگیر شدم!!! از اون دست کتاب ها که به زعم من ارزش نه یکبار بلکه چندبار خوندن رو داره. یا بهتر بگویم "ارزش چندبار شنیدن." داستان از چهاربخش و چهار راوی مختلف و بالتبع چهار گوینده متفاوت تشکیل میشه که هرکدوم زندگی شخصی، عقاید، آرزوها و اهداف خاص خودشون رو دنبال و بیان میکنن اما در عین حال موضوع اصلی داستان رو هم پیش میبرن. در هم تنیدگی این دو محور به قدری درخشان و جذاب انجام شده که ... که... شنیدید در تعریف برخی کتاب ها گفته میشه: "کتابی که وقتی دست میگیرید، نمیتونید اونو زمین بزارید..." این از همون دسته. اعتراف میکنم برای من کتابخون، اولین باره که این اتفاق میوفته و جالب تر اینکه در یک اثر داخلی! به شخصه دید خوبی به ماجراها و داستان های وطنی ندارم و تجربه قبلی هم چندان رضایتبخش نبود. به طوری که بعد از خوندن بیست صفحه فهمیدم که وقت هدر دادنه و اگر وسواسم در پایان رسوندن هر کتابی که شروع میکنم نبود، خیلی زود رهاش میکردم و تا مدتها لای هیچ کتاب ایرانی رو باز نمیکردم. اما این اثر به شدت منو که بیشتر شیفته درونیات و جدل های اخلاقی ادم ها هستم، مجذوب خودش کرد. بخصوص نسخه صوتی و نحوه بیان چهار گوینده مختلف -که البته من تا الان دوتای اول گوش کردم- به قدری موثر و جذابه که بارها اتفاق افتاد که فقط برای گوش دادن این داستان، با ماشین شخصی طی طریق کردم و حتی گاها بعد از رسیدن به مقصد منتظر موندم تا داستان به جایی که وقفه داره برسه. با توجه به اینکه هر کدوم از راوی های کتاب، در فصل مربوط به خودشون در هنگامه وقایع، فلاش بک هایی به گذشته میزنن و یا عقاید و احساسات شخصیشون رو هم بیان میکنن، به جرات میتونم بگم گوینده های داستان در نسخه صوتی به خوبی با تغییر آوا و حالات خودشون شما رو از سردرگمی که خاص اینجور داستان هاست، نجات میدن. اتفاقی که در نسخه چاپی (در ادامه خواهد آمد) که میخونم به شدت آزاردهنده شده. 

اونهایی که کتاب "پاییز فصل آخر سال است" نوشته نسیم مرعشی رو خوندن و لذت بردن از این کتاب به مراتب حال بهتری پیدا میکنن. چرا که سینا دادخواه کار خودشو در بیان موزاییکی داستان به مراتب بهتر از نسیم مرعشی جوان و تازه کار و البته هم سن و سال خودش انجام داده. به علاوه این داستان از زبان چهار شخصیت با جنسیت و سن و سال و شرایط زندگی مختلف بیان شده و نه صرفا از زبان چهار دخترجوان هم سن و سال با حال و هوای مشابه. اما صبر کنید... مهمترین شخصیت کتاب "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" هیچکدوم از چهارشخصیت داستان یعنی سامان، لیلا جاهد، ندا و استاد نجات نیست... مهمترین شخصیت داستان شهر تهرانه!

نکته ویژه: اگر میخواید لذت وافی و کافی از این داستان ببرید، نسخه گویای کتاب رو از طریق اپلیکیشن طاقچه تهیه کنید.


کتاب چاپی: سیزده دلیل برای اینکه... (جی آشر)

بله. اسم کتاب همینه ولی اگر قرار بود روی جلد کتاب نام کاملش رو مینوشتن، احتمالا نویسنده این عنوان رو انتخاب میکرد: "سیزده دلیل برای اینکه خودم را کشتم!" ماجرا به این صورته که هانابیکر تین ایجر خودشو میکشه. اما بعد از مرگش 7 کاست به نوبت به دست سیزده نفری میرسه که اعمال اون ها و تاثیری که بر زندگی، روحیه و شخصیت هانا گذاشته باعث شده دخترک خودشو بکشه! هر لبه این کاست ها مختص یه نفره و هر کدوم از افراد که کاست ها رو گوش کردن، مجبورن به دست نفر بعدی برسونن. فکر کنم شما هم از ایده خلاقانه و ظالمانه این داستان شگفت زده شدید. شبکه اینترنتی Netflix که شد. چرا که این قاطر سریال سازی مدرن بلافاصله دست به کار شد و نسخه سریالی ماجرا رو ساخت و ریخت روی شبکه. اتفاقا خوب هم از اب در اومد و مورد توجه قرار گرفت. اما تجربه شخصی من میگه به ندرت فیلم ها و سریال های اقتباسی ممکنه بهتر از نسخه اصلی از آب در بیان. پس اگر از موضوع داستان خوشتون اومد، به جای دیدن سریال لطفا کتابش رو بخونید. البته کار ساده ای هم نیست. چرا که در طول کتاب شنونده کاست ها تقریبا پیوسته درباب گفته های هانا اظهار فضل میکنه تا هم پیرنگی مناسب تری برای خواننده ایجاد کنه و هم با دادن زاویه دید متفاوت به چیزی که تو کاست ها گفته میشه، فضاسازی بهتری انجام بشه. در واقع کتاب "سیزده دلیل برای اینکه..." دو راوی همزمان داره. هانا بیکر و کلی جنسن شنونده کاست های هانا. اما متاسفانه در نسخه چاپی هیچ وجه تمایز مشخصی بین گفته های این دونفر وجود نداره و این خواننده است که به تجربه و به مرور زمان متوجه میشه که چه زمانی داره حرف چه کسی رو میخونه. بخصوص در اوایل خوندن کتاب کمی دچار سردگمی میشید. شاید به جرات بتونم بگم که اگر این کتاب هم به صورت گویا و با کیفیت کتاب بالا عرضه بشه، به شدت جذاب و دوست داشتنی و گیرا خواهد بود.


مخلص کلام: فیلم "مسافران" رو نبینید، کتاب "سیزده دلیل برای اینکه..." رو نخونید اما حتما کتاب "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" رو بخونید... یا بهتر از اون: گوش بدید.

۹۶/۰۳/۱۳
آقای پدر

نظرات  (۲۰)

منم وقت امتحانا نمیتونم در مقابل وسوسه ی فیلم و کتاب مقاومت کنم. الان واقعا دارم همه ی تلاشمو میکنم که فقط این یه ماه بگذره و تو این مدت فقط درس بخونم. ولی واقعا سخته..
پاسخ:
من به شخصه خیلی خوشحالم که منو پیدا کردی. با وبلاگت خیلی حال کردم... اصلا عاشقش شدم.
سلام! بسیار از آشناییتون خوشوقتم و متاسفم که این آشنایی در این ایام امتحانات رقم خورد. چون خوندن اینجا توام با یه حس عذاب وجدان میشه. دقیقا خاصیت این دورانه که هرچیز جذابی این موقعس که سررو کلش پیدا میشه و هر جیز معمولی ای ناگهان جذاب ترین میشه. اصلا اهل کامنت گذاری نیستم ولی بگم که فندقتون بسیار شیرینه. هنوز کامل نخوندمتون. اما چیزایی که راجع به اژدها گفتین منو به فکر فرو برد. در ضمن راجع به کتاب هم نمیدونم شباهت اسمش با ملت عشق بود یا نوبت چاپ که باعث شد از نمایشگاه کتاب عشق و تنهایی رو بخرم. هنوز نخوندم. ایشالا بعد از امتحانا و با فراغ بال!
پاسخ:
حالا امتحانات خوب نشد نندازی گردن من؟!
فکر نمیکنم این دوتا کتاب شباهتی بهم داشته باشمجز در عنوانشون.
ممنون از روشناییتون و متشکر که منو میخونی.
اژدها اژدهاست واقعا!
۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۱ مامان محمدامین
امروز که تیتر شما رو.خوندم که با اینا خرداد وسر می کنم...دلم گرفت...با این شوکی که امروز در ایران رخ داد....ولی به خودم نهیب زدم...ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم...به امید سربلندی واقتدار ایران...واقعا نعمتان مجهولتان...الصحه  والامان...قدر امنیت را بدانیم
پاسخ:
حتما یه چیزایی هم در این باره میگم. 
ممنون بابت معرفی کتاب ها و فیلم ها 
زحمت شد براتون دم امتحانیییییی
موفق باشید 
پاسخ:
هاهاهاها امتحانا مزاحم زندگیم شدن. میبینی تورو خدا
فیلم ها را نه... اما کتابها را بلافاصله از کافه کتاب درخواست کردم... به زودی میخونمشون... ممنون
پاسخ:
از این دوتا کتاب لذت میبری. من که خیلی حال کردم باهاشون.
اتفاقا مثل همیشه هستم و میخونم، هم وب شمارو هم وب همه دوستان.... منتها حس کامنت گذاری به شدت فروکش کرده
پاسخ:
اهان. به هر حال ما از بودنتون خوشحال میشیم
می خونمتون. احتمالا لازم نیست مدام  یادآوری کنم. تو امتحاناتتون موفق باشید. 
پاسخ:
ممنون جین. امیدوارم تو هم خوب باشی. 
سلام.داشتم کتابای کتبخونمونگاه میکردم چشمم خوردبه رمان پرنوشته شارلوت مری ماتیس به نظرم یه شاهکاره ادبیه اگه نخوندیش حتمابخون.جملاتش فوق العاده س.
پاسخ:
خیلی اهل خوندن رمان های عاشقانه نیستم ولی اینو میزارم تو برنامه تابستان.
ممنون که بهم کتاب معرفی کردی.
عاشق بخشای معرفی کتابم
از پستت قبلت کتاب "ملت عشق" رو فقط تونستم گیر بیارم، اون سیزده دلیل برای اینکه گیرم نیومد
علاقه ای متاسفانه به کتابای الکترونیک ندارم
خوب شد یه فیلم معرفی کردی مدتها بود دنبال یه فیلم پدر مادر دار بودم برم دانلود کنم ببینم چیه
پاسخ:
الی «یوسف اباد خیابان سی و سوم» هم بخون. مربوط به نشر چشمه میشه.
مشتاق شد م این کتاب یوسف اباد بخونم
ممنون پست خوبی بود

پاسخ:
قابلی نداشت...
یعنی تا آخر خرداد همین ی پست؟؟؟ 
پاسخ:
نه بابا توعم.
حالا نه که خیلی هم تو هستی خانم!
ای تمام فکر من در روز و شب                      ای همه هذیان من در سوز و تب

ای نهان در پیکرم چون جان شده                  همچو بوی گل به گل پنهان شده

ای شکوه آسمان در چشم تو                       ای فدای قهر و ناز و خشم تو

ای بهشت دلکش موعود من                        خون گرم زندگی در پود من

ای تمنای دل تنهای من                               ای چراغ روشن شبهای من

جز تو کی دارم جز تو گفتگو                          ای به گوشم گوشوار ارزو

گر که یاران فارغند از یاد من                          از دل دیوانه ی ناشاد من

عشق تو چون در دلم باشد چه غم                چون که تا روز قیامت با توام

خلق میگویند گر او یار توست                        مایه غم از چه در اشعار توست

گر دل او با دل تنگت یکیست                         ناله های حسرتت پس چیست.چیست؟

آه من دیوانه ام دیوانه ام                               جز تو از خلق جهان بیگانه ام

دوستت دارم تو میخواهی مرا                        باز میترسم نمیدانم چرا

وای اگر روزی فراموشم کنی                          با غم هجران هم آغوشم کنی

وای اگر نامم بمیرد بر لبت                             یا فرو بنشیند این سوز تبت

آه میترسم شبی طوفان شود                       ساحل امید من ویران شود

گر ز دریا قطره ای هم کم شود                       مرغ طوفان سینه اش پر غم شود

ای دلت دریای پاک و روشنم                          مرغ بوتیمار این دریا منم..

سلام.ممنون ازاینکه جواب دادی.امیدوارم که همه بحرانهاختم به خیربشه.منم یه جورایی وقتای بیکاریموباکتاب خوندن پرمیکنم.وقتی اززمین وزمان شاکیم ودلم پرازغصه میشه میرم سراغ رمان خداییش حالموبهترمیکنه.
پاسخ:
اره باهات موافقم. هرچند برای من حکم تمرین و اموختن هم داره. به علاوه دیگه عادت زندگیم شده.
نــــــــــه آقا .. من تازه 1995 به دنیا اومدم :))) 
در این حد پیگیر دارم سینمای جهانو تو فرجه ها بررسی میکنم :)))))

دقیقا .. شایدم علتش همینه که به دل میشینه ... 
یه نکته ی خنده دارم بود کتابایی رو که پیشنهاد میدین لابه لای کامنتای مربوطش میگردم حدس بزنم شما کدومید :)))))))
پاسخ:
فرجه ها گوارای وجودتون.
هاهاهاها... تا حالا هم به نتیجه رسیدی!؟ یه چندتایی کامنت هم گذاشتم
وای اقای پدر یوسف اباد عالیه .. 
دیشب خوندمتون و مستقیم رفتم تو طاقچه :))
خداشاهده دارم از استرس میمیرم ولی این ندای وسوسه ی درون :)))))))
 در این حد دارم فیلم میبینم که تا سال 1994 پیش رفتم :)))))
پاسخ:
هاهاهاهاها... فکر میکنم تا سال ۱۹۹۴ شما احتمالا راهنمایی بودین! پس عذرت موجه.خخخخخخخ
دقت کردی که ما درطول روز چقدر با خودمون فکر میکنیم و حرف میزنیم؟ یه نفر پیدا شد و اینارو گفته و شده همون کتاب
سلام
بازم تشکر از معرفی هاتون حتما میخونمشون ولی آگه میشه تو یه قسمتی از وبلاگتون جداگانه معرفی فیلم و کتاب در نظر بگیرید اینجوری خواننده هاتون راحت تر دسترسی دارن بهشون 
و اما با دیدن نظر آقای یک مرد یاد خودم در شب های امتحان دانشجوهام افتادم فعلا که فرجه هستن ولی شب قبل امتحانا یک لحظه یادشون میفتم دلم واسشون میسوزه چون آدم سختگیریم 
ببخشید طولانی نوشتم
پاسخ:
اوکی حتما. ترتیب اثر داده میشه.
میفهممت. راستش من الان مسوول برگزاری آزمون های پایان ترم هم هستم و هربار دقیقا حس شما رو پیدا میکنم.
 هلاک  اون نکته ویژه و مخلص کلامتون شدم 😂 مخصوصا نکته ویژه اولی واسه فیلمه خیلی باحال بود ( مغز و سینه و قلب..) مرسی خندیدم:)
 ادامه در کامنت بعدی .. 
پاسخ:
خخخخخ... اونارو به این جهت گفتم که تقریبا پیشنهاد هرفیلمی به هرکسی میکنم سراغ همین موضوع میگیره. حالا یا به جهت داشتنش یا دقیقا برعکس. 
سلام.خوبی؟یه چیزایی ازوبلاگتوخوندم.متاسفم برای زوجهایی که به این مرحله اززندگی میرسن.فکرنمیکنی شایدخانمت مثل اون سالهای تودلباخته کسی شده که براش بهترازتوهست؟کسی پیداشده که درکش میکنه.بیشترازتودوسش داره.احترام براش قائله.ارزششومیدونه.فکرنمیکنی شایدبخاطربیتفاوتی تومرغ دلش گرفتارمحبت دیگری شده؟مگه اون رباطه؟احساس داره.غریزه جنسی داره.مگرنه اینکه باآشنایی قبلی ازدواج کردی؟فکرنمیکنی شایدازارتباط توباآن مبهم آن سوی دنیاباخبرشده؟آقای پدرعزیزبترس ازروزی تحمل زنی عاشق طاق بشه واون روزی است که طوفان همه زندگی رونابودمیکنه.
پاسخ:
سلام و ممنون.
راستش من یکم جاخوردم بعد از خوندن نظر شما که خب البته چندان ربطی به پست نداشت. ممنون از وقتی که برای خوندن قسمتهایی از وبلاگ من گذاشتی. اما جسارتا جواب کل سوالات شما یک کلمه است. نه!
اولا که ما به مرحله خاصی از زندگی نرسیدیم که شما این سوالات مطرح میکنید و دقیقا مثل بیشتر زوج هایی هستیم که نزدیک ده سال از زندگیشون میگذره. تازه ما که از هفت سال قبل هم با هم بودیم. این بحران ها در همه رندگی ها بوجود میاد اما من دغدغه ها و احساسات و نظراتم رو بیان کردم. من برای داشتن گرمای بیشتر در زندگی مشترکم تلاش میکنم. 
به علاوه «ان مبهم ان سوی دنیا» سال هاست که وجود نداره و اهمیتی هم نداره.
مگه این امتحانا میذاره یه آب خوش از گلومون پایین بره،  هر کاری میکنم کوفتم میشه
پاسخ:
اما به من خوش میگذره. ازش لذت میبرم
دوران کارشناسی به استاد داشتیم می گفت شب هایی که فرداش امتحان درس منه، من میرم سینما.خیلی حال میکنم.
ما هم توی دلمون بهش فحش می دادیم ....
پاسخ:
هاهاهاها. دمش گرم که اومده و اینو هم گفته. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی