سمفونی مردانه

آخرین نظرات

ماجراهای سکوت

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

پرده اول:

پشت میزم نشستم و مشغول تکمیل گزارش هفتگی هستم که آقای مدیر میاد و از همون جلوی در میگه: "ساعت ۴ یه نشستی داشته باشیم" خوشم نمیاد، خیلی بی موقع است. جلسه شورای داخلی روز قبلش بود. ساعت ۴ با بی میلی تمام دفتر یادداشتم برمیدارم میرم پشت میز کنفرانس دفترش میشینم. با تلفن مشغوله، تازه یادم میاد که وقتی میگه نشست -و نه جلسه- یعنی خیلی رسمی نیست و احتمالا به خاطر یه مساله خاص که در همین چند روز پیش اومده می خواد صحبت کنه. بعد از چند دقیقه من من کردن و این دست و اون دست کردن حرف اصلی رو خیلی شفاف میگه: «مشکلی پیش اومده؟ آقای پدر در  این چند روز بعداز تعطیلات اون شور و حال سابق رو نداره، تو خودشه، مثل قبل نیست... این فقط. حرف من نیست اتفاقا همکارای دیگه هم میگفتن...» دیگه بقیه اش زیاد مهم نیست. لبخند تلخی میزنم. بهش میگم که "خب مشکل که هست ولی مربوط به اینجا نمیشه... ولی اصلا فکر نمی کردم اینقدر واضح باشه..." دوباره تاکید میکنه که «همکارای دیگه هم گفتن که آقای پدر مثل قبل از عید نیستش و حتما سوال بکنیم ازتون که اگرمشکلی هست و کاری ازمون بر میاد انجام بدیم..." ربطش میدم به درس و مشق و یه مورد شخصی که البته ربطی به خانوادم هم نداره. بابت توجهش ازش تشکر میکنم، چندتا مزه میپرونم اما دقیقا با همون حس گس و سرد و کلافه قبل دفترش رو ترک میکنم.

پی نوشت- طبیعتا سر کار به من نمیگم آقای پدر با این حال من تنها فرد از شورای داخلی دبیرستان هستم که دقیقا هیچ وقت با اسم کوچیک مورد خطاب قرار نمیگیرم. این هم به خاطر فضاییه که خودم ایجاد کردم. شاید براتون بامزه باشه که ما گاها آقای مدیر هم با اسم کوچیک صدا میکنیم، اما من همیشه آقای پدرم


پرده دوم:

میاد تو اتاقم و روی مبل راحتی کنارم میشینه و دستشو میندازه پشت گردنم. وقتی با پسوند «جون» صدام میکنه میدونم که اومده اوکی چیزی رو بگیره که قبلا دربارش فکر کرده و تصمیم هم گرفته. الانم بیشتر اطلاع رسانیه. "...جون فردا تولد برادرمه، براش از دیجی کالا یه ساعت گرفتم... اشکالی داره؟" بلافاصله چندتا چیز مختلف از ذهنم میگذره. اینکه باز این آخر هفته هم مثل ۷۵٪ آخر هفته های سال باید در خدمت اخویشون باشیم و بالطبع تمام وعده های غذایی برای من تبدیل به کابوس میشه. اینکه تا حالا یادم نمیاد ایشون برای عید یا تولد من و بزرگه یا هر مناسبت دیگه ای چیزی برامون گرفته باشه... اما ما تقریبا سالی دوبار به مناسبتای مختلف چیزایی براش میخریم. یا اینکه... نه، هیچ کدوم از اینا مهم نیست و با اینکه  واقعا ناراحتم میکنه اما میتونم باهاشون کنار بیام. بدون اینکه سرمو از روی گوشی بلند کنم، بدون اینکه حتی نگاهش بکنم بهش جواب میدم: « نه عزیزم، چه اشکالی داره؟ خوب کردی براش گرفتی.» اون چیزی که واقعا ناراحتم میکنه اینه که چرا چند روز زودتر، قبل ازاینکه دست به اقدام بزنه باهام درباره اش صحبت نکرده. مخالفت نمیکردم فقط دلم میخواست در مقابل عمل انجام شده قرار نگیرم. دوست داشتم مثل یه همسر، مثل یه دوست، مثل یه مرد مورد مشاوره همسرم قرار میگرفتم.

پی نوشت- یه وقتی میرسه که روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده و کاملا بدیهی زندگیتون حساس میشید، این همون وقتیه که پارتنرتون روی همون مسایل ساده و پیش پا افتاده و بدیهی بی دقت و بی توجه شده. ایضا عکسش هم صادقه. حساسیت ایجاد شده بواسطه کم توجهی طرف مقابله.


پرده سوم:

وزنم زیاد شده. چندتا از دندونام درد میکنن، به طرز وحشیانه ای مورد حمله موهای سفید قرارگرفتم، از حول وهوش ۹:۳۰ شب به پیشواز خواب میرم، کم حرف و کم خوراک شدم، مصرف قهوه ام به طرز چندش آوری بالا رفته و هر روز دنبال راهی برای خلاصی از ... اعتراف میکنم کاملا دارم بالا رفتن سن روحس میکنم. من دیگه جوون نیستم.

پی نوشت- همین الان که دارم اینارو مینویسم دچار سردرد وفشار عصبی شدیدی شدم. بزرگه برای برادرش میوه گذاشته واونم انگار باهاشون سر جنگ داره. با چنان سرو صدایی میخوردشون که با وجود در بسته اتاقم هم دیوونم میکنه. دلم میخواد برم ظرف میوه رو از جلوش بر دارم و پرت کنم توی خیابون. من موندم بعضی از آدما چرا با وجود مدرک دانشگاهی معتبر و عنوان و تخصص و کلی مطالعه سیاسی و فرهنگی و علمی در ابتدایی ترین رفتارهای زندگیشون تا این حد میتونن  چیزخل باشن.


پرده چهارم:

نمیدونم اول از نظر عاطفی از هم دور شدیم و بعد رابطه زناشوییمون کاهش پیدا کرد یا نه، بلکه رابطه جن سی کم تعداد و کم شور و حالمون کم کم به گسست عاطفی بیشتر بینمون منجر شد. اما الان به وضعیتی رسیدیم که از برخورد و تماس فیزیکی باهم، حتی دست دادن با هم یکه میخوریم. انگار شرمنده میشیم. کنار هم میشینیم، باهم گپ میزنین و میگیم و میخندیم، حتی کنار هم میخوابیم اما از هرگونه برخورد فیزیکی باهم اجتناب میکنیم. از ماه های میانی بارداری شروع شد و تا الان... این وضعیت اوایل قابل توجیه بود و بعد غیر قابل اجتناب. بعداز گذشت یکسال از تولد فندق که چندان به این موضوع اهمیت نمیدادم، برام حساسیت برانگیز شد. بیشتر نگران اون بودم اما دیدم اتفاقا اصلا براش مهم نیست و اصولا تمایل چندانی نشون نمیده... حالا برای من هم اصلا مهم نیست. حتی امیدوارم در معرضش هم قرارنگیرم. حالا به جرات میشه گفت ما درگیر یه رابطه فارغ از سکس هستیم. خب راستش خیلی هم بد نیست. حس میکنم اونهم همینه میخواد. حالا اما به مسایل دیگه بیشتر اهمیت میدیم. یه چیز دیگه. ما در تمام طول آشنایی ۱۵ ساله و زندگی ۸ ساله مون، جز در هنگام سکس درباره سکس حرف نزدیم. پس بپذیرید که خیلی هم برامون راحت نیست که درباره اش باهم نشست بزاریم یا حتی اگر بخوام پارو فراتر بزارم، قول و قرار بزاریم یا حتی اعلام کنیم که بهش نیاز داریم. خیلی از چیزایی که برای شما خیلی ساده و بدیهی به نظر میرسه برای ما نیست.

پی نوشت- یه دفتر یادداشت برداشتم و شروع کردم به نوشتن هر گونه رفتاری که باعث دلخوریم میشه یا هر انتظاری که در لحظات خاص ازش دارم یا حتی کامنتی که روی حرف یا رفتار خاصی که ازش صادر میشه دارم. اینجوری هم مهارت حرف زدنی رو که مدتهاست از دست دادیم پیدا میکنیم و هم خوراک کافی شاپ رفتن ماهانه امون تامین میشه. اما حتی تو این دفتر یادداشت هم در این رابطه چیزی نوشته نمیشه!

پرده پنجم:

وقتی ماشین رو از پارکینگ خارج میکنم و دروپشت سرم میبندم... بی حرکت میمونم. پرشیای سفید ترو تمیز برام جلب توجه میکنه که خیلی بد و از خود راضی پارک کرده. دقیقا سه تا جای پارک رو گرفته. منطقه ای که همه اریب و متمایل به خیابون پارک می کنن، این حضرت والا ترجیح دادن در مسیر خیابون و خیلی گل و گشاد پارک کنن و طبیعتا جای زیادی رو اشغال کردن. دخلی به من نداره اما نمیتونم خشمم رو از این حرکت مخفی کنم. یه کاغذ برمیدارم و با خط درشت یادداشتی براش مینویسم و میزارم زیر برف پاکن:

فقط یک احمق میتونه به گونه ای پارک کنه که جای سه ماشین دیگه رو بگیره...

  صبح بخیر احمق!!


۹۶/۰۱/۱۸
آقای پدر

نظرات  (۱۸)

تا بوده همین بوده !!!!
و اخلاق هیچ زنی ها تغییر پیدا نمیکنه !
فقط با این سکوت و یکنواختی، بیشتر از خودتون اون هیچ زنی بیچاره آزار میبینه!
پاسخ:
به طرزعجیبی کامنتت ... نمیدونم دقیقا چی باید بگم. حس میکنم نگرانمی، سخت نگیر دختر. یه طوری میشه دیگه
خیلی سکوتتون آزار دهنده است این سکوت رو باید خودتون بشکنید هیچ زنی سعی در شکستن سکوت همسرش نمیکنه اینو مطمئن باشید 
پاسخ:
خب هیچ زنی اشتباه میکنه. من به شخصه موافق این مرز بندی زن ها نباید فلان و مردها باید فلان نیستم. بی معنیه و تاریخش هم گذشته.
جسارتا ریشه در تاریخ و فرهنگ ما داره و هیچ بنیان درستی نداره، بیشتر قرارداده تا اصول رفتاری
کادوهای من در حد پیژامه هست، اونم از نوع راه راه:))
که شما هم کلاستون بالاست از اونا نمی پوشی:D
پاسخ:
نه بابا کلاس چیه. من نه از پیژامه خوشم میاد و نه شلوارک.
سلام
ووووی من یادوم رفت روزتون تبریک بگم
روز پدر دیروزتون مبارک
امیدوارم سایه پر مهرتون بر سر خانواده و وبلاگتون مستدام باشد
ان شا اللههههه
پاسخ:
ممنونم و امیدوارم شما هم خوش باشین.
کادو پس چی میشه؟
سلااااااام 
با تأخیر و شرمندگی سال نو و همچنین روز مرد و پدر رو بهتون تبریک میگم بابای نمونه
اسمتون هم که اقای پدره ❤ 
سایتون مستدااام و خداوند حفظتون کنه برای فندق ناز 
با احترام دنیا را شاد شاد و شادی رو دنیا دنیا برایتان ارزومندم
سلامت و مانا باشید . دوستون دارم :) 
پاسخ:
ممنونم بابت تبریکات
ممنونم بابت دعای خیرتون 
امیدوارم شما هم سلامت و موفق باشین
قبل از اینکه درباره پستت نظر بدم تعجبم و از جوابت به ی کامنت ابراز کنم...
تو کچل نیستی؟؟؟؟!!!!!!!! 
یادته؟؟
پاسخ:
شما خوبی...
بخش عمده ای  ار مشکلات همسران با گفتگو حل میشه اما اکثرا دریغ میکنن و باعث ایجاد سوتفاهم میشن خیلی از مواقع طرف مقابل نمی دونه داره شما رو آزار میده. 
شما هنوز خیلی جوونید آقای پدر نمیدونم چرا چندوقتیه که میگید پیر شدم؟مشکلات جسمی ناشی از مشکلات روحی رو جدی بگیرید. غصه خوردم از اینکه احوالتون طوری بوده که همکارها فهمیدن.
من شما رو دوس دارم. فکر کردم خوبه اینو بگم :)
پاسخ:
حرفت درسته، میدونی جالب چیه؟ همه ما اتفاقا اینو میدونیم. اما در عمل همه چیز جور دیگه ای پیش میره.
یه روزی که خیلی زود میرسه حس اینو پیدا میکنی که دیگه آدم دیروز نیستی و توانایی های دیروز نداری. اما میدونی خوبیش چیه؟ بهش عادت میکنی... من هم عادت میکنم
ممنون و متوجهم که اینو چقدر صادقانه و خالصانه گفتی، جین هرکس تورو بشناسه اینو میفهمه.
سلام دوست عزیز و ممنون بخاطر آدرس آنا خانوم
خیلی لطف کردین
در ضمن خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم قلم گیرایی دارین و زیبا مینویسین
موفق باشین
پاسخ:
ممنون.
سلام آقای پدر سال نو مبارک(شرمنده که با تاخیر تبریک گفتم)
1- به نظر خودتون دلیل این سکوتتون چیه؟ چرا دوست دارین تو سکوت بمونین؟ (در  همه ی موارد منظورمه)
2-منم اگه کسی بعد از انجام کاری ازم مشورت بخواد یا تاییدیه ناراحت میشم اما برخورد شما رو هم می پسندم که اون موقع واکنشی نشون ندادین و موکولش کردین به کافی شاپ.
3-این مشکل خیلی شیوع پیدا کرده و چند وقته این مورد زیاد می شنوم واقعا دلایلشو نمی دونم اما قطعا قضیه خیلی مهمیه که اصلا نمیشه رهاش کرد و واکنشی نشون نداد حتما خیلی واضح در موردش صحبت کنین شاید اگه شما مطرح و ریشه یابی کنین همسرهم حرفاشو راحت بزنه خانمها معمولا تو این موارد حرفی نمیزنن(میدونین که) شما بهتر و بیشتر ا زمن از اهمیت این موضوع برای یه زوج اونم جوون واقفید پس همینطوری ادامه ندید.
5-ا زاین احمق ها زیادن که درست بشو هم نیستن اینا همونایی هستن که تازه خیلی هم مدعی و با افتخار د رمورد خودشون حرف میزنن!!
پاسخ:
شما هم سال خوب و موفقتری داشته باشین.
۱- سوال سختی پرسیدی مینو. سوال اساسی رو مطرح کردی. 
۲- خودم هم فکر میکنم رویه مناسبی در پیش گرفتم.
۳- فکر کنم این درباره پرده چهارمه. مینو من نمیدونم باید چکار کنم. حتی نمیدونم که میخوام کاری انجام بدم یا نه. قیدشو زدم!
۵- دقیقا همینطوره. ادعای این ادما بیشترم هست. باید یادشون انداخت که چقدر احمقن
وای چقدر من خندیدم.مخصوصا از یادداشت فکر کنم ناراحتی پرده های قبل رو یکم اینجا نشون دادین! آقای پدر  موقع ناراحتی هم زیبا مینویسین.
چطوری باکم خوراکی وزنتون زیاد شده؟
موهای سفید خیلی هم خوب و جذابن!مرگ برای همسایه نیستها من برای خودم هم که دارم میپسندم!
خیلی دلم میخواست در مورد پرده ی چهارم هم حرفی بزنم اما الان از فکر بیخود احتمالی بقیه نمیگم!!!
پاسخ:
ممنوووووووونم. هرچند به نظر خودم دیگه خیلی جذاب نمینویسم.
به خاطر تحرک کم و تغذیه بی نظم و اعصاب ناراحت وزنم بالا رفته و موهام سفید شده. کلا خیلی خوب نیستم. عصبانیت داره در وجودم نهادینه میشه. یه چیز دیگه، پیری منو میترسونه
نگران فکر بیخودی بقیه نباشه، تا بوده ما درحال قضاوت همدیگه هستیم. حتی وقتی که چیزی نمیگیم.
1- خیلی خوبه تو محل کار متوجه تغییراتتون شدن خب شاید با توجه به اینکه توی یک محیط آموزشی کار میکنی منطقی باشه
2- قطعا تو همسر خوبی هستی و احتمالا روانشناس خوبی اما قبول کن خانمها موجود عجیبی هستن (شاید پیچیدگی رفتاریشون بیشتر باشه) گاهی خودشون رو شاد نشون میدن در حالی که نیستن. گاهی دوست دارن بهشون اعتراض بشه تا اینکه همیشه بهشون لبخند بزنن و بگن عزیزم عالیه و کار خوبی کردی! همیشه هم تایید بشن خودشون دقیقا حس میکنن که یعنی:" ازت دور شدم برام کم اهمیتی و فقط موافقت محض میکنم" (منظورم خدای نکرده تو نیستی) اما....
من خودم به عنوان یه زن که درگیر هم بوده گاهی دلم اعتراض و بحث میخواست که بدونم مهمم. یکنواختی تایید آزارم میداد.
3- مرد خوبه کچل سیبیلو شکم گنده باشه (خب آدم میبینه روحش شاد مشه :)))))
4- خیلی حوصله داری در برخی موارد . من گاهی حوصلم ازین اینکه آخر هفته تو خونه باشم و یکی مهمون مزاحم باشه به شدت سر میره هرچند عزیز باشه یه جایی باید .... (بدآموزی دارم) فوقش آدم میشه آدم بده عوضش تو خونه خودش میتونه راحت با پیژامه خط خط تا زیر ناف راه بره
5- حرکت در مورد اون پرشیا عالی بود. کیف کردم .دستت طلا


سایه عالی متعالی

پاسخ:
۱- دقیقا این یکی از محاسن مجموعه ماست، فضای بین همکارا خیلی دلچسبه حتی با وجود آقای ناظم
۲- کاملا باهات موافقم و ممنونم که این مساله رو به من و هرکسی که میخونه گوشزد میکنی. حالا البته من خیلی هم خوب نیستم. خودم که میدونم
۳- خب من از اون مردا نیستم، نه سبیلوام و نه کچل و هرچند یه نمه شکم دارم! 
۴- راستش من خیلی هم حوصله ندارم، بزرگه داره. خخخخخخ. پیژامه راه راه؟!! یا خدا
۵- خودمم دلم خنک شد، اصن اونکارو نمیکردم تا اخر روز به خودم میپیچیدم.
دوس دارم روزنوشت هاتون رو.
خیلی خوبه که مینویسید و خودتونو تجزیه تحلیل میکنید
۵عالی
پاسخ:
ممنون از لطفت
دیگه از اون روز نوشته ها نمینویسم، شاید به جاش هفته نامه اش کردم
تو مورد دوم خوب همین چیزای کوچیک رو بهش بگو.چرا سکوت میکنی و میگی اشکال نداره؟ چرا شما مردا فک میکنید با سکوت همه چیز حل میشه؟؟؟
تو بقیه موارد هم نظری نمیدم.میترسم دوباره متهم شم به گاو بودن.خخخ
پاسخ:
شاید چون شما زنا به هرحال کار خودتون میکنید و در نهایت هم متهم به درک نکردنتون میشیم.
من متاسفم اگر اون بار باعث سو تفاهم شدم، در حالیکه اصلا چنین قصد و منظوری نداشتم.
پرده دوم: چرا همون موقع نگفتی کاش زودتر میگفت بهت یا مثلا شاید تو پیشنهاد بهتری داشتی برای کادو..منظورم اینه که زمان مناسبی بود برای حرف زدن. 
با کامنت زیبا موافقم. هم عصبانیتت و هم نوشتن چیزای خوب
پاسخ:
باشه. چیزای خوب رو هم مینویسم.
سلام اقای  پدر

پرده اول : من هر چقدرم که حالم گرفته باشه وقتی میرم سر کار و توی  جمع قرارمی گیرم حالم بهتر میشه و ناراحتیم یادم میره

پرده دوم : این طبیعیه که همسران با هم مشورت کنن و یه تصمیمی رو با هم بگیرن بهتره...خب به آدم بر میخوره وقتی در مقابل عمل انجام شده قرار میگیره ...نکنه دفعات قبل بی اعتنا بودین که تنهایی دیگه تصمیم میگیرن ایشون ؟

پرده سوم : ممکنه بحران میانسالی باشه یا دلخوری ازشون دارین؟؟

پرده چهارم :انجام رابطه عاطفی خود به خود صمصمیت رو حاکم میکنه بین همسران ... اغلب خانوما دوست دارن مردشون پیشقدم بشه ...شما یه تلاشی بکن ...نکنه منتظرین خانوم بیاد جلو ؟؟

پرده پنجم:خیلی خوب شد که یادداشت گذاشتین برای اون از خود راضی پارک کرده

انگار لازم بود من در همه پرده ها نظر بدم !!!
خیلی ببخشید پر حرفی کردم


پاسخ:
در مورد پرده اول، منم تقریبا مثل شما هستم.
‌در مورد پرده دوم، منو به شک انداختی ولی خود من تقریبا همیشه مشورت میکنم
در مورد پرده سوم، میانسال؟!! یکم ... آخه... بابا من ۳۵ سالمه، تازه خیلی اگرم بگم ۳۰ شک نمیکنی بیشتر باشم
در مورد پرده چهارم، اوممممم... من خودمو تحمیل نمیکنم اما تمایلم رو نشون میدم. 
در مورد پرده پنجم، اره، اصن سبک شدم.
ممنون که پرحرفی کردی. خخخخخ 
انگار بیشترمون نشستیم که دفتر عمر بسته بشه، کاملا شبیه ماشین زندگی کردن، ویترین زندگی رو حفظ کردن، از درون پوسیده شدن
پاسخ:
خب... شاید درست بگی هرچند وضعیت من شبیه افسردگی شدید و ناگهانیه!
سلام. چرا اینقدر عصبانی هستی؟ به نظرم از نعمات زندگیت غافل شدی. تو دفترچه یادداشتت فقط منفی ها رو ننویس. سعی کن از مثبت ها هم بنویسی.
پاسخ:
پیشنهاد خوبیه. حتما انجام میدم.
اره زیبا، من عصبانیم. از اینهمه سکوتی که انجام میدم.
چقدر مشکلات زندگیا به هم شبیه شده! دقت کردین؟
فقط کم و کیف و شخصیتهاش و البته نحوه بیان و ابرازش متفاوتن و گرنه ذات همه مشکلات زندگیای زناشویی یکی شده. من مدتیه توی دوستا و فامیل و همکارای ازنظر خودشون، خوشبخت و بدبخت دارم بررسی می کنم و می بینم که مشکلات هممون دقیقاً شبیهن. چرااااا؟
البته از یه نظرم راحت تر شدم. چون میبینم حالا دیگه تنها نیستم.
اما شما آقای پدر، بخاطر این شرایط دیگه اینهمه کم ننویسین. نوشتن هم خودتونو خالی میکنه و هم مارو مستفیذ.
http://rooznegareman.blogsky.com
پاسخ:
من دیر مینویسم اما خدایی کم نمینویسم. به علاوه خیلی کم وقت ازاد پیدا میکنم. 
من نمیدونم که الان رابطه و زندگی ما خوبه یا بحرانیه، ظاهرا که خوبه. اما بقیه زندگی ها... هر کسی مسائل و گرفتاریایی داره، ممکنه مشابه با ما یا متفاوت. مهم نحوه برخورد ماست. چیزی که ما رواز همدیگه تمایز میده همین نحوه تقابلمونه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی