سمفونی مردانه

آخرین نظرات

و اما من...

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۴ ب.ظ

۱- حساب کردم دیدم من از ساعت ۷ صبح تا ۶ بعد از ظهر سر کارم، یعنی ۱۱ ساعت. صبح حدود ۶ از خونه میزنم بیرون و تقریبا ۷:۳۰ عصر میرسم خونه. شد ۱۳ ساعت و نیم. تقریبا ۱۰:۳۰ - ۱۱ شب میخوابم ۵ صبح بیدار میشم، یعنی ۶ تا ۷ ساعت میخوابم. خواب استاندارد یه آدم بالغ. خب با این اوصاف من روزانه فقط ۳ ساعت پیش دخترام هستم!! دخترایی که ظاهرا کنارشونم اما خیلی ازشون دورم و تقریبا همیشه دلم تنگشونه. 

۲- ظاهرا همه چیز آرومه و جریان منظمی داره. منم به جرگه آدم های یه نواخت و تکراری و روزمره دنیا اضافه شدم. تنها نکته تمایزم اینه که دارم مذهبی میشم. حتی نمازخون و قران خون. گاهی فکر میکنم خدا برامون شبیه یه دستگیره است. وقتی گرفتار و مستاصل و درمونده میشیم، یادش میوفتیم و آویزونش میشیم و به هزار امام و امازاده قسمش میدیم که کارمون راه بندازه. خداهم ساده لوح... شما چی بهش میگین؟ اهان... رحمان و رحیم!

۳- چند هفته ای میشه که خستگی مفرط در وجودم... یه جورایی نهادینه شده. بعد از ساعت ۹ شب به سختی میتونم سرپا بایستم. بیشتر شبیه یه جور فلج موقته. به قدری نیاز به استراحت و خواب پیدا میکنم که وقتی سعی میکنم بلند بشم دچار سرگیجه میشم!!! یه حسی بهم میگی یه چیزی در وجودم کلا بهم ریخته. نمیتونه به خاطر صرفا کارکردن و فعالیت باشه. شاید تیروئید، شاید خون، شاید...

۴- از آقای بسیجی سوا شدیم! دفتر من به طبقه بالا و کنار دفتر روسا نقل مکان کرد. دفتر دوست داشتنی سابقم کلا تبدیل به ملک طلق آقای ناظم شد. بهتر.شرش کم. دیگه مجبور نیستم اخلاق مزخرف سلکیش رو تحمل کنم. خصوصیاتی که نه به واسطه شخصیت ذاتی، بلکه بواسطه اون محاسن خرمایی بلند و یقه آخوندی و پیراهن روی شلوار و دمپایی های احمقانه اش در وجودش پدیدار شده بود. از زنگ موبایلش چیزی نمیگم که بی برو برگرد منو میبره کنار وبلاگ نویسای معروف در بند یا در قبر

۵- دفتر جدیدم رو با معلم ورزش دوست داشتنی، باکلاس و با سابقه مجموعه شریکم. اما این معلم ورزش با همه معلمای ورزشی که تا بحال دیدید متفاوته. خوش پوش و خوش سروزبون و خوش برو رو. قد نسبتا بلند، هیکل میزون و موهای جوگندمی و خنده قشنگ که روی یک چهره باکلاس و محکم سوار میشه. دقیقا همون مشخصاتی رو از یه آدم ۵۰ ساله داره که هر زن و دختری رو میتونه اغوا کنه. به قول یکی از همکارای راهنمایی میتونه بره توی خندوانه یا دورهمی استندآپ کمدی کنه و کلی هم بهتر از خیلی از اون آدمهای معروف ملت سر ذوق بیاره. اما ظاهرا اون همکار یادش نبود که معلم ورزشمون قبلا، چیزی حدود ۲۵ سال پیش اینکارو انجام داد. وقتی که با تیم پاس قهرمان لیگ فوتبال کشور و بعد از اون قهرمان آسیا شدن و همین ایشون بهترین مدافع آسیا شد. دوستش دارم. چون بخشی از تاریخ ورزش این کشوره. وقتی خودشو به من معرفی کرد باور نمیکرد من بشناسمش اما من که از کودکی با فوتبال بزرگ شده بودم بچه گانه ذوق کردم، اول دستامو روی سرم گرفتم، بعد بلندشدم بغلش کردم و بوسیدمش.

۶- آهان، اینو هم اضافه کنم که نام خانوادگیش رو عوض کرده و پسر کوچکش هم دانش آموز منه.

۷- وضعیت مالی الانم با سال گذشته همین موقع دو دنیای متفاوته. تقریبا میتونم هرچیزی رو که یه آدم طبقه متوسط نیاز داره یا میلش میکشه، بخرم.

۸- چند وقتیه یه فکری به سرم زده که اگر کسی در موقعیت خودم دست به اون میزد مسخره اش میکردم و اونو آدم چیپ و تازه به دوران رسیده ای به حساب میاوردم. کما این که پدرو مادر لیدیا -زوج اصلی دوستانمون- از گزند این عنوان بی نصیب نموندن. شرکت مدیران خودرو یه ماشین از برند چری رو داره وارد میکنه به اسم آریزو (Arrizo 5) به قیمت حدودا ۷۴ میلیون. اتومات، سان روف، استارت تکمه ای، موتور اطریشی، تودوزی چرم مشکی با دوخت جیگری، سنسور و دوربین و پنل ۷ اینچی، طراحی بی نظیر و کلا همه چی تموم. در وصفش همینو بگم که انگار هیوندای الانترا رو کردی تو ماتحت کیا سراتو، اما فول آپشن. به علاوه اینکه میتونی در عرض دوماه و با پرداخت ۴۰ تومن صاحبش بشی و الباقی رو به صورت اقساط بین یک تا سه سال پرداخت کنی. خب حساب کردم دیدم به راحتی از عهده خریدش برمیایم. ناسلامتی همین که الان زیر پامونه ۳۰ تومن می ارزه و کلا در پرداخت قسمت نقدش مشکلی نداریم. اما مساله اینه که خیلی هم در حال حاضر به گروه خونیمون نمیخوره!!

                                           اریزو


                                            اریزو


۹- این بند حذف شد!!!

۱۰- نمیدونم چندنفرتون منو توی بلاگ اسکای میخوندین، اونجا یه سری مطلب داشتم تحت عنوان "اندیشه ناگهانی" خودم که خیلی دوستشون داشتم و حسابی هم دلم برای اونجور نوشتن تنگ شده. به علاوه کلی اندیشه ناگهانی رو دستم خاک میخوره. حالا موندم دوباره اونجا رو باز کنم یا تزریقش کنم به اینجا. تو رو خدا اونایی که کرگدن میخوندن بیان راهنماییم کنن.

۱۱- دهه محرم شروع شده. برای اولین بار از روز اول پیراهن مشکی پوشیدم. شاید براتون جالب باشه که این اولین پیراهن مشکیه که من خریدم! حالا اینش زیاد مهم نیست. میخوام دوتا کتاب درباره محرم و وقایع کربلا بهتون معرفی کنم که خوندنش هم لذت بخش و آموزنده است و هم از هر روضه و مرثیه ای تاثیرگذارتر. هردوکتاب رو نویسنده دوست داشتنی من، ((سید مهدی شجاعی)) نوشته. اونایی که نشریه نیستان رو میخوندن -عمرا میخوندید- یا انتشارات نیستان رو میشناسن، شجاعی رو به خوبی میشناسن. نویسنده ای هم که آثار مذهبی خیره کننده داره و هم داستان کوتاه های اجتماعی خط قرمزی! به هرحال این دو کتاب "مردان و رجزهایشان" و "پدر،عشق،پسر" هستند. دومی اما چیز دیگه ایه. حقیقتش واقعه کربلا رو با محوریت علی اکبر، از زبون اسب علی اکبر روایت میکنه. خدایا این عالی بود. دمت گرم شجاعی.

۱۲- حرف کربلا شد من یاد یه سوالی افتادم که مدتهاست ذهنمو مشغول کرده. "تیر دو شعبه چطور ممکنه تو یه مسیر مستقیم حرکت کنه؟ گیرم که هرمله برای خودش رابین هودی بودی، پس با این اوصاف شاید قدرت کشش زهش امکان حرکت مستقیم فراهم کنه، در این صورت آیا بواسطه فشار شدید هوا تیر دوشعبه از وسط دو تا سرش نباید قاچ بخوره و وسط راه دوتیکه بشه؟ به علاوه بیاد و مستقیم بخوره به پنج سانت گردن مبارک کودک شش ماهه؟ اصن هرمله نکبتی اون وسط تیر دوشعبه از کجا داشته؟!!! 

۱۳- صدقه سر دوستان مداح و روضه خونمون، روایات تاریخیمون شبیه فیلم های اکشن و پرزرق و برق هالیوودی شده. اگر تاریخ رو دوره کنید میبینید بسیاری از داستان ها و مرثیه هایی که در این ایام میشنوید ساخته و پرداخته حضرات در جهت ریختن اشک شما و سرازیر شدن مسکوکات به جیب ایشانه.

والسلام

پی نوشت: 

- خیلی موارد دیگه برای گفتن داشتم اما راستش فعلا با همینا مشغول باشید تا من دستکم بواسطه شوق گفتنش زودتر بیام و بازم خودمو سرتون آوار کنم. 

- از همه دوستانی که در این مدت به صورت خصوصی یا عمومی یا جورای دیگه یادی از من کردن بی نهایت متشکرم.

۹۵/۰۷/۱۳
آقای پدر

نظرات  (۱۴)

حیف :D:D:D
وگرنه می شد تو هر شماره نیستان کلی باهم کل کل کنیم و مخ هامونو رو هم بذاریم شاید چیزکی ازش بفهمیم و حال تر کنیم :D:D:D:
من خیلی ]چیزها و کس ها  رو از نشریه نیستان و نشریه کمان می شناسم و می دونم که عمرا شما کمان رو خونده باشید که عشق به این نشریه اگه بیشتر از به نیستان نبوده باشه کمتر هم نبوده و نیست :)

بازیکنه به نظر من شاید محسن گروسی باشه از پاس تو اون دوران فقط ایشونو یادمه من و لاغیر:D:D:D:D
پاسخ:
نه متاسفانه. کمان رو نخوندم.
در مورد اون بازیکن هم اشتباه کردید. گروسی مهاجم بود ولی ایشون مدافع هستن. ولی دقیقا همون دوره است
کیه اون بازیکنه؟؟:))) مشتاقم بدونم
پاسخ:
حالا بماند، ولی بدون که ادم دوست داشتنی ای هست
سلام. از من میشنوی پولت رو حروم ماشین نکن. حیف پول !
منم از ساعت ۸ تا ۶ سرکارم. تازه میام خونه کارای خونه شروع میشه. 
یک موقعها فکر میکنم که چقدر مگه جون دارم آخه....
پاسخ:
خیلی بیشتر از اونی که تصور کنی جون داریم.
اووووممممم... فعلا که قصد خریدشو نداریم. همینی که داریم هنوز یه سال نشده
ناگفته نماند من نشریه نیستان رو می خوندما و حتی شماره ای که برای همیشه بسته شد رو هم کم و بیش یادمه ضمنا کمان رو هم می خوندم و بسته شدنش برای همیشه داغیه که به دل من موند  تا ابد:((
پاسخ:
به نظرم یه ۱۵- ۱۶ سالی دیر باهم اشنا شدیم
سلام وای دیوونم کردید شماهم از طرفدارای آسید مهدی شجاعی هستید میگم چرا هر چند وقت یه بار دلم می خواد بیام ووبلاگتونو چک کنم :D:D:D:D
یعنی اینو نگفته بودید عمرا من نظر میذاشتم دوباره:))
منم عاشقشم عاشق خودش و نشرشو و نوشته هاش همه باهم :D:D:D:D
ارادت داریم بهشون ارادت خاص خاص خاص
پدر عشق و پسر رو خوندم اصلا وقتی خوندمش دیگه با هیچ روضه خونی گریه ام نمیگیره :)) سعی می کنم کتاب پدر عشق و پسر رو دوره کنم برای خودم و گریه کنم یه کتاب هم در مورد حضرت عباس داره اونم خوبه ولی پدر عشق  و پسر یه چیز دیگه هست یه بارم توی یه مسابقه کتاب ما هزارتومن ازش برنده شدیم :)) اینم سود آسید مهدی شجاعی به  من :D:D:D


هر وقت مییام نمایشگاه کتاب آرزو دارم تو نشر نیستان ببینمش ولی متاسفانه هیچوقت موفق نشده ام همیشه یا دیروزش اومده سر زده و رفته یا فردای روزی که من میرم می خواد بیاد:(

من کرگدن رو نخوندم ولی اون خاطرات کرگدنی رو برای ما بذارید تا بخونیمش به خدا جای دوری نمی ره :)
پاسخ:
بینهایت از خوش سلیقگی شما در مطالعه حال کردم. با عقیده ات درباره «پدر، عشق، پسر» کاملا موافقم. کاش کمی هم به جای عزاداری و روضه و اینا، از این دست کتاب هارو میخوندیم.
خیلی اهل کامنت گذاشتن نیستم، بیشتر خوانندم ;)

برای من خواننده فرقی نداره، ولی فکر می کنم با توجه به حجم کاری و مشغله هاتون اداره ی 2تا وبلاگ سخت باشه!

پاسخ:
منطقیه. هر چند با اهداف این وب سازگار نیست و به علاوه دلم برای اونجا تنگ شده
دلم برایت تنگ شده بود
پاسخ:
قربون دلت
چجوری میشه پولدار شد اقای پدر؟
شاید بین نظردهندگان به چشم نیام ولی هرروزبدون استثنا سرمیزدم به وبت,ومنتظر بودم رخ بنمایی!!
پاسخ:
ممنون از سرت.
والا منم پولدار نیستم اگر تو فهمیدی چجوری میشه به منم بگو
من همیشه با خودم میگفتم، چه قدر قلمش برای من آشناست!
من چه قدر این نوشته ها رو خوب درک می کنم، انگار که 10 تا متن قبلا شبیه همین ها خوندم!

خب زودتر معرفی می کردی آقای پدر!!

جواب سوالتون هم بله است، با پست اندیشه ی ناگهانی موافقم!
پاسخ:
خخخخخ... ولی من شمارو یادم نمیاد
یعنی اندیشه های ناگهانی رو اینجا بنویسم یا اونجا رو باز کنم؟
خسته نباشید آقای پدر. منم این خستگی لعنتی رو حس میکنم و هرچی برنامه ریزی میکنم برای یکمی خسته نشدن نمیشه که نمیشه .واقعا دارم کم میارم! خستگی روحی ور که دیگه هیچ !!
چقد خوب که اتاقتون جدا شده از اقای ناظم اما واقعا چرا گاهی آدما باعث میشن دور شدن ازشون خوشحال کننده باشه و مایه ی آرامش؟! از اعتماد به نفس کاذب و زننده ای هم که اینجور آدما دارن بدم میاد! منم 2 تا مورد دور ورم دارم !! اوف
بشدت مشتاق خوندن مطلبتون در مورد خانمها هستم خواهش میکنم بنویسین
متاسفانه وبلاگ قبلی رو نمیخوندم اگه خودتون صلاح میدونین همینجا بنویسین ماهم بخونیم.
عجب ماشینی بخریدیش خیلی توپه
کتاب ها رو فرصت کنم حتما میخونم مرسی بابت معرفیشون.(عمرا میخوندید) رو درست گفتید حداقل منکه نخوندم .ظاهر عاشورا تو ایران بیشتر توجه میشه تا اصل قضیه و ... از عاشورا گریه و ضجه و نذریشو بلدیم!!
پاسخ:
اوووفففف، این خستگی کوفتی که میخواد از تن ما دربیاد نمیدونم.
نکته جالبی اشاره کردی. یه سری ادمها ساخته شدن برای دوست داشته نشدن. اما من در حال حاضر روابط همکارانه مناسبی با اقای ناظم دارم چون دیگه هم دفتر نیستیم. دوری دوستی به قولی
ماشین که بعید فعلا عوض کنیم ولی شما کتابارو تهیه کن. ازشون لذت میبری.
سلام
این مدت نبودین فکر کردم خدای نکرده برادران چش عسلی ریش خرمایی سرتون رو زیر آب کردن
اون مورد 9 رو زودتر بنویسید لطفا ببینم چی هست
در مورد 8 اصلا از این ماشین و برند خوشم نمیاد (میدونم نظر شخصی هست و زیاد مهم نیست) ولی خب برادر گرام بنده خرید پشیمون شد 
با موارد 12 و 13 به شدت موافقم همین دیروز با یه بنده خدایی سر این اراجیفی که می بافن و داستان سرایی ها یه بحث فرسایشی کردم و هر چی میگم امام حسین 3 روز تشنه نبوده!! تو فلان کتاب و فلان کتاب تاریخی سندش هست کتابا هم قدیمی و معتبره....اخرش بهم گفت کافر و ملحد و تحت تاثیر اسلام آمریکایی... اهان... اخرشم گفت اسیر جنگ نرم و ... از اینا شدم...
در مورد 4 هم سلام گرم و ابدار بنده رو به برادر بسیجی برسونید
شهریورگاه فندق هم هر چه سریعتر از بخش تدوین بیرون بیارید و منتشر کنید
با تشکر

پاسخ:
واقعیتش دوستان مذهبی مون هرجا که ممکنه کم بیارن کاری به اسناد و مدارک ندارن، اصولا این دوستان تو کار انگ و برچسب هستن.
الی جان، عزیزم، اون که گرم و ابداره! سلام نیست ها. مطمئنی باید برسونم بهش؟

میبینم با تحولات برگشتی
همه پستت یک طرف اون تیر هرمله یکطرف !

پاسخ:
کدوم تحولات؟ من قبلش هم ادم بی اعتقادی نبودم...
باور کن این قضیه تیر دوشعبه هرمله بدجوری بو میده
چه عجب تشریف فرما شدین آقای پدر
این مذهبی شدنتون پیش بینی میشد! حضور توی یک مدرسه مذهبی دیگه!
واقعا با فیروز کریمی توی مدرسه این؟ یعنی خرجش رو اینجوری درمیاره یا از سر علاقه؟ 
ما هم یه ماشین قسطی رو داریم میریم تو کارش *_^
پاسخ:
هاهاها مذهبی با معتقد فرق داره ها. من قبلشم اعتقادات درست و درمونی داشتم اما چیزایی دیگه هم دوست داشتم.
فیروز کریمیییییی!!!؟ نه بابا، فیروز کریمی اون موقع مربیشون بوده.
ماشین قسطی هم مبارکتون. 
بیا اونوقت میگن معلما قشر مستضعف جامعه ن، دوماهه معلم شده پولش داره از پارو بالا میره....هههه
اینقدر مایه دار شدی و سوغاتی نیاوردی برام؟؟؟ خسیس
یکم دور باش تا تشنه دیدار دختر بزرگه بشی،  برات خوبه
ی تجدید نظر تو کلمات مورد 2 بکن
درباره روضه و.مداح هیچ نظری ندارم، چون اصلا وقت نمیذارم براشون 
شجاعی عالیه
پاسخ:
دوماه؟ پول؟ پارو؟ مطمینی منو میگی؟!
اینم قصه ای شده ها. هی میگن دور بشین تا قدر بدونید. بابا ما به قدر کافی دوریم.
حالا یه وقتی بزار برای روضه و مداح، یه نقدی بکن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی