سمفونی مردانه

آخرین نظرات

دیگه مایی در کار نیست!

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ق.ظ

یک جورایی همه چیز بینمون بهم ریخته. مدتهاست خیلی شبیه زن و شوهرها نیستیم. بیشتر دوتا دوستیم، دوتا رفیق، دوتا آدم که سعی میکنن درکنار هم زندگی بکنن و اهداف و مقاصدشون در کنار هم تامین کنن... دو تا شریک.

نمیدونم از کجا شروع شد. اما رابطه عاطفی ای که در سال های ۹۰ تا ۹۳ اوج گرفته بود و با ثبات و منظم و دلچسب پیش میرفت، بعد از تولد فندق به تدریج رو به زوال رفت تا رسید به الان... به شراکت صرف. ابدا نمیگم که به خاطر بدنیا اومدن دخترمون، از هم دور شدیم، نه. اتفاقا همکاری و همراهیمون در نگهداری و مسایل مربوط بهش مارو حتی بهم نزدیک تر هم کرده بود. ولی واقعا ما در حال دور شدن بودیم. تا رسیدیم به الان... دوروزه صحبت نکردیم و بدتر از اون اینه که حتی تمایلی هم ندارم که صحبت کنم. دلم میخواد نباشه، نبینمش و اصلا از وجودش اطلاع نداشته باشم. دیگه حتی فندق هم اون حس شیرین بی نظیر رو ایجاد نمیکنه. شایدم ایجاد میکنه، اما من در چشیدن و درک این شیرینی عاجزم.

مدتها بود که لمس کردنش برام عجیب بود. انگار با یه جسم غریبه و نا آشنا تماس پیدا میکنم یا در آغوش میگیرم. هم برای من و هم برای "بزرگه"... حس. خوبی بهم نمیداد، به خودش هم. بدنش رو جمع میکرد و سعی میکرد فقط بی حرکت بمونه تا زودتر تموم بشه. و مثلا من در آغوش گرفتنشو تموم کنم. کاری که هر روز و هر روز انجام دادم و شونه اشو بوسیدم و هر روز و هر روز ازش تشکر کردم برای اینکه «همسر خوب منه». اما مدتهاست باهام همراهی نمیکنه، دستهاش دور کمرم حلقه نمیشه، نگاهش به سمت صورتم نمیچرخه و بوسه ای در کار نیست... فقط منتظر میمونه که من رهاش کنم. نگاهش توخالی و بی معنی شده. دیگه تحسینی در کار نیست. دیگه مثلا بهم نمیگه «یه دقه وایسا ببینم خوب شدی... خیلی خوشتیپ شدی»

از رابطه جنسی باهم واهمه داریم... راستش اصلا یادم هم نمیاد آخرین بار کی بوده اما ایمان دارم از عید به تعداد انگشتای یه دست هم نبوده. آخه ما حتی کنار هم، هم نمیخوابیم. اتاق خواب مشترکمون فقط رختکن لباس هامونه.

در تمام ۱۵ سالی که میشناسمش، در تمام ۸ سال زندگی مشترکمون تا این حد باهم دور و غریبه نبودیم. دیروز حتی بهم نگاه هم نکردیم. در حالیکه باهم (و البته برادرش) شام خوردیم، تلویزیون دیدیم، چای و شیرینی خوردیم... ولی بهم نگاه نکردیم، حرفی باهم نزدیم و دست اخر ... میدونید من دیگه حتی نمیخوام هم بهتر بشیم.

تمام دیروز حالم بد بود. تمام مدت حالت تهوع داشتم. تا نیمه روز به این فکر کردم که چرا اینطوری شد، و چقدر سخته که بخوایم اینجوری ادامه بدیم. و از نیمه روز به این فکر کردم که کاش بره... و من هم برم.

 امروز صبح، نان تازه نگرفتم، چای و صبحانه رو آماده نکردم، حتی زیر کتری رو هم روشن نکردم. خب اخه روزهای تعطیل من صبحانه رو آماده میکردم، یعنی درواقع تمام صبحانه هایی که درکنار هم میخوردیم. اما امروز فقط قهوه جوش روشن کردم و فنجونم پر کردم و برگشتم توی اتاقم. توی خودم...


پی نوشت:

- مدتیه هر چی میگردم یه قالب وبلاگ به درد بخور پیدا نمیکنم. برای همین برگشتم به همون قبلیه. اگر شما جایی چیزی دیدید که چشمتون گرفته لطفا لینکشو برام بفرستید. ترجیحا دو ستونه باشه.


موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۵/۰۵/۱۵
آقای پدر

نظرات  (۲۲)

نمیدونم این نظر من الان چقدر به درد میخوره.
اما...
به نظرم بهتره به محض به وجود اومدن سردی تو زندگی یکی از طرفین وارد صحبت بشن به جای وارد عمل نادرست شدن اونوقت بنظرم همه چیزای دیگه هم خودش درست میشه.
 بجای به هم بافتن دغدغه های ذهنی و ساختن دغدغه های بزرگتر یا چاره جویی از دیگران یا عجز و لابه درونی و بیرونی و ... بهتره از خود طرف بپرسیم: عزیزم چی ناراحتت کرده؟ یا چی اینهمه فکرتو مشغول کرده؟!
من خودم یک چاشنی خوب برای به حرف آوردن همسرم در زمان طفره رفتن از جواب دارم. البته اخیراً!بهش میگم: من بیست ساله که تورو میشناسم. محاله که درموردت اشتباه حس کنم. مطمئنم که از یه موضوعی ناراحتی یا خیلی فکرت درگیرشه و به این ترتیب در درددل همسرجان را می گشایم
پاسخ:
خب پس مهارت و شناخت شما از همسرتون بیشتره 

Khoshhalam oza behtar shode

Negaran bodam

Joda kardane rakhtekhab hamishe manish rabete nadashtan nist, hesha dor mishan

Khob bashin

پاسخ:
ممنون ازت، ما همه چیمون خوبه فقط اونو نداریم کلا

Migan sex ham age nist, pishe ham bekhabin k gharibe nashin.

Aval rakhtakhab ro yeki konin

Ma zanha hes mikonim khastani nistim vaghti hamsaremon kenaremon nemikhabe

پاسخ:
خب ما مردا چی حس میکنیم وقتی همسرمون کنارمون نمیخوابه!؟
می دونم! خوندمت! این نظر صرفا برای این پست بود
پاسخ:
ممنون نیوشا مادر
باز جای شکرش باقیه که حداقل حواست هست که کنار همید اما انگار با هم نیستید!
خوبه که حواست هست یه چیزایی داره بد پیش می ره
این خودش خوبه!
منهای اون حسی که داری و می خوای دیگه نباشید!
پاسخ:
نیوشا یکم دیر رسیدی. اوضاع خیلی بهتر شده
اقای پدر مدتی سغی کن همسر باشی یک همسر خوب و عاطفی ،رنها وقتی ناراحتند قوه عاطفیشون عقب نیوفته  
جدا کردن اتاق خواب بزرگترین اشتباهه به همسرت نزدیک شو اونقدررحرف هست برای پرکدن دلتنگی ها .این رابطه باید ترمیم بشه  به ترمیمش فکر کنوو تلاش کن مطمبنم شروع کنی همسرت زودتر از تو گامها رو برمیداره 
پاسخ:
با این نظرت اما کاملا موافقم. به روی چشم. 
سانیا سفر خوش گذشت؟ جات خالی بود
من برعکس اکثریت کامنت گزاران ،مجردم وواقعا دلم گرفت وقتی این پستو خوندم میدونی تازگیا خیلی احساس تنهایی میکنم و فکر میکنم باید ازدواج کنم ،نیاز به یه همراه دارم ولی اکثر وبلاگای متاهلی را که میخونم ،پشیمون میشم ،چرا به اینجا میرسیم ؟؟بعده یه مدت همه ازهم دور میشن و واسه هم عادی ،اصن انگار نه انگار که یه روزی عاشق هم بودنو از وجود هم لذت میبردن ،خیلی بدههههههه.ازت خواهش میکنم با همسرت صحبت کن نذار این حس بده ادامه پیدا کنه ،یه تغییری بدین تو زندگیتون ،حیفه
پاسخ:
اوووووممممم... خب من اعتقادی ندارم به اینکه ازدواج یه امر دایمیه. با مقدس بودنش مشکلی ندارم اما واقعیتش یه جایی ادامه دادنش بی دلیل بنظر میرسه. شاید ما متارکه کنیم یا تا لحظه مرک با هم باشیم. دلیل نمیشه با حرفی که زدم مخالف باشم. 
به علاوه اگر فکر میکنی بعد از ازدواج همیشه میگین و میخندین و خوشین و خرم... عزیزم سخت در اشتباهی. اما... هرچی هم که شد همیشه دوسش داری
ممنون از لطفتون
بله متاهلم.
آقای پدر من برعکس شما فکر میکنم تو این شرایط موندن و خود خوری هر دو نفر سختتره..یه جور سرد شدن و بی تفاوتی و مقاومت کردن که اصلا خوب نیست. شاید دلیل نداشتن تمایل همسر در جواب راههای شما غیر مستقیم بودن اونه.شاید دوست دارن مستقیمتر و واضحتر حرف بزنین و حرف بزنه.میدونین خانمها دقیقا تا به طرفشون نفهمون که چی میخوان آروم نمیشن! خواهش میکنم همدیگرو به حال خود رها نکنین.من شدیدا معتقدم همسرتون نیاز به کمک داره و فقط این شمایین که باید دستشو بگیرین.نذارید این روالها عادت زندگی بشه که بعد از یه مدت اگرم رفتارتون طبیعی شد دفعه ی بعد بگین خودش خوب میشه! حلش کنین.چون قطعا ته دل هر دوتون باقی میمونه.
البته که شما راههای زیادی به جز چیزیایی که دوستان گفتن و خودتون امتحان کردین و تمایلی ندیدن دارین بازم فکر کنین ببینین با کدوم راه میتونین یه قدم دیگه بردارین خلاصه که یه حرکتی بکنین.
من نگران اون قسمت سرد شدن روحی مردونه شمام چون خیلی دیر و سخته برگشتش .
پاسخ:
اون کسی که نیاز به کمک داره من هستم! چیزایی هم که میدونم و بلدم فقط به درد دیگران میخوره گ، خودم بلد نیستم ازش استفاده کنم. دیگه حتی نمیتونم باهاش حرف بزنم. حتی اگر خودش بخواد
برای چندمین بار هست که این پست رو می خونم  این خوابیدن جدا از هم سخته آقای پدر، مخصوصا اگر از طرف مرد باشه واسه زن خیلی سخت تمام میشه . زن شکننده هست به آسانی هر چه تمام .... اگر از طرف شما بوده ، کاری نداره که با یه صحبت با اقرار به اشتباه، حل میشه. یه آشتی کنان ، خرید یه تخت یا رو تختی نو ، یه تغییر کوچک شاید موثر باشه که نشون بده تمایل دارید در کنار هم باشید.
اما اگر از طرف بانو باشه هم راه داره ، بهش بگین احساساتتون رو، بگید که ناراحت شدین. بگید که به آغوش گرمش نیاز دارید. بگین که فقط رابطه نمی خواید، که آغوش گرم و با محبتش رو لازم دارید. حرف زدن حلال مشکلاته، اعلام خطر کنید براش .حرفای دلتون رو اگر گفتنش سخت بود ، براش بنویسید . مطمنم نوشتن درد دل هاتون ، مخصوصاً اون قلم شما ، سردی و یخی رابطه را میشکنه . کاش کمی غرورمون رو کنار بزاریم ... هر دو طرف...
 و اینکه زندگی ها پستی و بلندی های زیادی دارن. من و همسرم بارها از هم بریدیم، بارها از هم دور شدیم ولی  باز لحظه های خوب هم رو تکرار کردیم مخصوصا وقتی پای بچه در میان باشه ...

پاسخ:
ممنون بهار. بعضی کامنتا مثل مال شما خیلی صادقانه و دوستانه به نظر میرسن. من دیگه تمایلی به بهتر شدن ندارم. تا یک هفته پیش تلاش کردم اما حالا... خب خیلی بی تفاوتم. دیگه حرف زدنم نمیاد چون تو فکر بهتر شدن نیستم.
اون اشتباه اتاق خوابمو هم سریع جبران کن
ببخش اینو میگم اما لطفا برای اشتباهش از ارتباط ج فاکتور بگیر تا فکر نکنه صرفا بخاطر نیزات داری اینکارو میکنی
بگو دلت براش تنگ شده و صادقانه بگو بنظرت اینکار سهوی بوده و اشتباهه و چون فکر میکردی اون اذیت میشه علیرغم میل باطنیت اینکارو کردی یا به هم قول بدیم در بدترین شرایط این موضع تغییر ندیم
از حست در مورد برق چشماش بگو و ازش بخواه در اینمورد اگر چیزی اذیتش میکنه باهات در میون بذاره
وااااااااااااااای که چقدر چیز یادت بدم آقای پدر
خخخ


پاسخ:
نازلی، توی زندگی ما هیچوقت رابطه جنسی موضوع مهم و اساسی ای تلقی نشده. اصلا قضاوت نمیکنم که بگم این خوبه یا بد، فقط میگم نبوده. اون هم چنین استنباطی نمیکنه و به علاوه واقعیتش من یکم در این مورد نگرانم، بیشتر برای اون. به علاوه من چند ماهی به تنهایی توی اتاقمون خوابیدم که به نظرم مفهوم روشنی داشت و چندبارم با شوخی و خنده اینو به روش آوردم... هیچ فرقی ایجاد نشد.
درنهایت بواسطه شب بیداری امتحاناتم برگشتم اتاق خودم و هیچی دیگه... همونجا موندم.
بنظرم خودت جواب معمارو تو جواب کامنت اعظم خانم دادی :
فکر نمیکنم ما مشکل تفریحات داشته باشیم. ولی اونقدر از احساست درونیمون بهم نگفتیم که دیگه یادمون رفته

پس دیگه دنبال دلیل نباش . مطمئنا خانمت هم از این مساله ناراحته و خب چیکار کنیم که ما زنها تا توی این زمینه کم میاریم فکر میکنیم رابطه ج برای همسرمون هم صرفا یک رابطه شده و بس . متاسفانه مرز تفکیکیمون ضعیفه تو این قضیه دست خودمونم نیست .اینم بخشی از گسی زنانگیه
بذار یکم آرومتر بشی .بعد حتما در اینمورد حرف بزنین .همیشه حرفهای وناجب الگفتنی اما مونده هست که گند میزنه به اصل ماجرا
یک صحبت دوستانه و بدون انتقاد و حتی با تم عاشقانه هر زنی از اوج ترس و سردی میاره پایین . اینو یادت نره آقای پدر
پاسخ:
معما!! عجب اصطلاح عجیبی در این مورد به کار بردی.مطمینم که اونم ناراحته، اصلا درموردش شک ندارم اما به نظرم براش  این شرایط سه روزه پیش اومده نه بیشتر . من سعی میکردم رابطمون بهتر باشه اما همسر من... دلم نمبخواد زیاد ازش انتقاد کنم. خلاصش اینکه خیلی علاقه ای به نزدیک شدن احساسیمون نشون نمیده.
همه اینایی که تو یا مینو عنوان کردین منوط به تمایل به بهبوده. من که چیزی نمیبینم

آقای پدر نگرانی شما در مورد همسر قابل ستایشه و خوشحالم که نگران وپیگیرید. این نشونه ی خوبی برای علاقه ی شما به زندگی و همسر. هرچند تیترپست خیلی ناامیدانانس اما اتصالات شما بهم خیلی فراتر از این یه مدت سردیه.
راستش (البته این فقط حس من بعنوان یه خانمه) واکنش منفی نسبت به روابط زناشوئی نشونه ی خوبی از طرف یه خانم نیست و قطعا" مسئله سطحی نیست.
به نظرم باید حتما حتما با همسرتون صحبت کنین خیلی جدی و بد دور از هر تنشی منظورم اینه که بحث به دعوا و ... نکشه حداقل سعی کنید شما آروم باشین و لابلای حرفاشون بفهمین قضیه دقیقا چیه! حرف دل همسرتونو بشنوین و شما هم متقابلا حرفها و خواسته هاتونو بگین و ببینین مشکل از کجاس اینکه خانمها اینطورن و یه مدت حالشون فلان و  اینا یه چیز کلیه  که شاید مورد همسر شما شاملش نشه شایدم باشه اما در کنار مسائل دیگه که شما دقیق ازش خبر ندارین! میدونین دیگه اگه این مسائل حل نشه دوباره  و دوباره قابل تکراره و با توجه به وجود فندق استمرار این حالت به نفع هیچ کدوم نیست.

اصولا معتقدم تا دونفر میتونن خیلی راحت و منطقی بشینن حرفا و خواسته هاشونو بهم بزنن و قضیه رو اونجوری که خودشون میدونن و تجربه شو دارن حل کنن نیازی به تحمل شرایط اینطوری نیست البته میدونم که گاهی شاید عکسش صدق کنه! اما در مورد شما فکر کنم یکم زیاد طول کشیده.هم شما  و هم همسرتون دارین آسیب میبینین و از هم فرار میکنین و این حس نخواستن رو تقویت میکنین !!  قطعا" همدیگر رو دوست دارین و این فقط یه فضای و جو ناخواسته و ناجور که اومده توی حال و هواتون.زندگی مشترک و خانواده ای که باهم ساختین خیلی خیلی ارزشمنده و مقدس. نذارید حال و هواتون بیشتر از این به سمت فضایی که دوست ندارین بره.راستشو بخواید دلم برای مردا تو این موقعیتها بیشتر میسوزه و حس میکنم خیلی تنهاتر از خانمها هستن اما ازتون خواهش میکنم تا جایی که در توان دارین به همسرتون محبت کنین و ته و توی قضیه رو در بیارین هیچ چیزی جر محبت هرچند توی اون برهه ی زمانی دوطرفه نباشه نمیتونه طرف مقابلتونو به حرف بیاره.بهتون قول میدم جواب این گذشت و محبتو بعد از حل شدن قضیه چند برابرشو از همسر می بینین.

جسارت کردم و نظر دادم قطعا شما خودتون به همه ی اینا واقفید اما واقعا مثل یه خواهر نگرانتون شدم.



پاسخ:
مینو من کامنتت بارها خوندم... چیزی نمیخوام بگم فقط حس همدردی و همراهی و دوستی فوق العاده ای به من منتقل کردی...
ازت ممنونم که اینهمه مدت منو میخونی.
به علاوه، من هنوز نمیدونم متاهل هستی یا مجرد اما عمل به مواردی که تو یا نازلی و چند نفر دیگه عنوان کردن، خیلی سخت تر از اونیه که تصورشو بکنی... واقعا درسته اما در عمل... خب واقعا سخته.
خدای من باور کم من این پستت رو ندیدم یه حس ششمی خیلی وقتها پیش در موردت داشتم که طوفانی توی دلت در راه هست سید جان همین میگی حالت تهوع داری باور کن از دوست داشتنه که این طور شدی فقط چون انتظار نداشتی زندگیت به اینجا بکشه عصبی و ناراحت شدی یه چیزی بگم من هم همین طوری مثل خیلی از زنو شوهرهای دیگه وقتی با همسرم دعوا میکنم دلم میخواهد اون لحظه بمیره یا اصلا نبینمش اینقدر که ازش متنفر میشم
در عجم من این پستت رو ندیدم ولی توی پست بعدیت بهت هشدار داده بودم در ضمن خشن هم خودتی پیرمرد (جات خالی دارم کله صبح باقلوا یزدی میخورم تا دلت بسوزه )

پاسخ:
میدونم لیلی، تو از خیلی وقت پیش آلارم میدادی، بی دلیل و بادلیل.
خب ما به ندرت توی تمام سال های آشناییمون دعوامون شده. هیچ وقت هم آرزوی مرگ یا ندیدنش نکردم. برعکس، حتی وقتایی که اشتباه کرده سعی کردم برای خودم توجیهی از کارش درست کنم و اساسا هم خودم رو مقصر میدونم.
من سکوت کنم بهتره، نه؟
پاسخ:
لطفا سکوت نکن آوای خوب
رابطه من و همسرم هم همین طور شده 
بعد از یک سال و نیم از ازدواج 
فقط جای ما دوتا برعکسه 
این منم که سعی در بهبود رابطه دارم و اون پس می زنه 
اون سرده و روز به روز دورتر میشه 
بدون اینکه بگه مشکلش چیه
و من ناتوان از حل مشکلی که نمی دونم چیه روز به روز تنهاتر میشم و نگران تر 
حالتون رو خوب میفهمم, خط به خط نوشتتون رو با تمام وجود لمس کردم 
می دونید چقدر دردناکه که یه زن از آغوش همسرش محروم باشه؟؟
پاسخ:
یک سال و نیم به نظرت برای این احساس زود نیست؟ 
میدونی چه حس تلخی بی اندازه ای وجود داره وقتی کسی به اغوش بازت روی خوش نشون نمیده؟
خسته س. انگار که دلش خواسته باشه برای مدتی میشد برگرده به عقب. به قبل از تولد فندق.
شایدم عقب تر. به اول ازدواج  یا حتی دوره مجردی.
دوره بی مسوولیتی و بی دغدغه گی.
چند تا مشوولیت همزمان روی دوشش هست و وقتی آدم خسته س هیچ ناز و نوازشی بهش کارگر نیست.
فقط روحش میخواد پرواز کنه بره یه جای دور از دسترس همه،فقط بخوابه.
لابد میپرسید 0را فقط با مت اینقدر بی احساسه؟در حالی که اینقد بهش محبتم رو ابراز میکنم؟ جوابش ساده س" چون شما رو مسوول اینهمههههه بار رو دوشش میدونه"..اگه فلانی نبود الان من همسر نبودم.فندق نبود.کار و دغدغه و خستگی نبود..متوجهین چی میگم؟

میدونم میگید خب ه من نبودم اون بالاخره که شوهر داشت توی این سن.یا فندق نبود بالاخره بچه دیگه ای بود.تازه فندق رو خودش خواست.
بله همه حرفهای شما صد دز صد درست.
اما ما زنها گاهی همینقدر کودکانه فکر میکنیم..و بار خستگیهامونو در چشم همسر میبینیم.
من بچه ندارم ولی باورتون نمیشه الان دقیقا همین حس همسر شما رو دارم.
درگش میکنم.
به یاد بیارید اون چند وقتی که رفته بود شمال و نیمه شب پیام داد که دلم بدات تنگ شده یا چیزی در همین مایه.
پاسخ:
مهشید مطمینم الان بیشتر چیزایی که میخواسته داره. خونه و ماشین مناسب، کار مطلوب و مهمتر از همه فرزند دختری که همیشه میخواسته. شاید ایراد از من باشه که رابطه عاطفیمون تا این حد ضعیف شد و علیرغم تلاش من گرم نمیشه. من ایمان دارم که همسر من از مسوولیت فراری نیست. تو میدونی من ازش خواهش میکنم که زیاد کار خونه انجام نده، حتی لازم نیست غذا هم درست کنه؟ تو میدونی که من از اینکه جارو یا دستمال دستش بگیره عصبی میشم!؟ ترجیح میدم خونه مون بهم ریخته و نامرتب باشه ولی خوشحال باشه... 
نه، اینا نیست. من دیگه اون برق علاقه رو در وجودش نمیبینم.
ازت خیلی ممنونم. ممنونم که منو میخونی و برام وقت میزاری. کل کامنتت یه پست عالی درمورد روابط زوجینه.
گاهی وقتها ادم اینطوری میشه و مدتی تو این حس میمونه
منم اینروزا این مدلی شدم حتی دیشب نشستم کلی در موردش نوشتم اما منتشرش نکردم
اما میدونی چیه آقای پدر بالاخره یکی باید برای اتمام این وضع پیش قدم بشه
خانمها گاهی عمدا بد میشن عمدا بی محلی میکنن عمدا غریبگی میکنن! کلا زنها گاهی رفتارهاشون عمدا بد میشه و ته ته وجودشون این نیست عمدا دور کشی میکنن تا تمایل طرفشون رو بسنجن درسته گاهی زیاده روی میشه اما اینطورین دیگه
حتی گاهی تغییرات هورمونی بدنشون مخصوصا توی فصول گرم به شدت بهمشون میریزه و از همه حتی ودشون متنفر تر میشن
شاید اینا دنیاهای نانوشته زنها باشه
اینبار رو مرد درک کنه به حرمت اون سالها گذشت و زندگی
اگر کنار هم نباشین و چند روز همون نبینین مسلما خیلی دلتنگ میشین
پاسخ:
میفهمم چی میگی الی اما همسر من زیاد از این رفتار که ازش حرف میزنی از خودش نشون نمیده. من تلاشمو برای بهبود حالش انجام میدادم اما چند شب پیش اتفاقی افتاد که من هم خالی کردم. کمی جروبحث...
فکر نمیکنم با وجود فندق چند روز یا هفته جدایی معقول باشه

اینطور موقه ها هیچ حرفی باعث آرامش نمیشه ..
دعا میکنم که آروم بشین .. بگذره ... آقای پدر :)
شاید این فقط یه خستگی باشه،
یه مدت دوری..تنهایی شاید امید با هم بودنو تو وجودتون زنده کنه.
نمیگم حق زندگی ندارید فقط هرتصمیمی که گرفتید لطفا اول فندقو به یاد بیارید...
امیدوارم زندگی براتون شیرین بشه ..
گاهی لازمه از منطق فاصله گرفت و فقط دل به رویا داد ..
خانوم ها نیاز به حرف زدن دارن،مواقعی که سکوت میکنن بیشتر به حرف زدن و آغوش نیاز دارن...
شماهم به خودتون استراحت بدین...هیچ کاری نکنید فقط آروم بشین
شمع روشن کنید،حتی به اشکاتون اجازه بدین که سر بخورن .. 

زمان همه چی رو حل میکنه ...

پاسخ:
شاپرک شاپرک شاپرک... 
چقدر پیغامت خوب بود. نیاز به شنیدنش داشتم، چند بار کامنتت خوندم و دفعه اخر حس کردم بهتر میتونم نفس بکشم. ممنونم ازت.
سلام تو همه ی زندگی های مشترک یه همچین دورانی بوجود می آد (تجربه ی سی ساله زندگی مشترک) روال زندگی عادی می شه
می شه یه عادت در کنار هم گاهی اگه یه کدورتی پیش بیاد این وضع بدترمی شه
توچنین شرایطی به همسرم می گفتم زنگهای خطر زندگی به صدا در آمده اگه غفلت کنیم روال زندگیمون از هم می پاشه بعد همسرم  ومن سعی می کردیم تنوع وتغییر ایجاد کنیم حالا از یه تفریح ساده مثل پارک رفتن که بازی کنیم مثل والیبال ویا منچ و.... واگه وقت داشتیم یه سفر تفریحی هدفم نزدیک تر شدن به هم بود(گوشی خاموش)
حتی خرید لباس جدید وجذاب
البته وقتی حالمون خوب بود گلایه هم می کردیم وسعی می کردیم تنش ودعوا نشه یکیمون کوتاه می آمدیم مهم گفتن کدورت ها ورنجش ها بود وسعی در رفع اون
ما اینطوری ادامه دادیم تا اینجا رسیدیم

پاسخ:
فکر نمیکنم ما مشکل تفریحات داشته باشیم. ولی اونقدر از احساست درونیمون بهم نگفتیم که دیگه یادمون رفته. اینجور وقتا، اگر مشکلی پیش بیاد بینمون بخاطر فاصله ای که ایجاد شده، پررنگ تر بنظر میرسه.
حس سردرگمی پیدا کردی 
خوب نمیشه گفت بخاطر تولد فندوق نیست بهرحال خیلی زندگیها بعد از ورود بچه دچار چنین تغییراتی میشه 
اما وقتی در مورد سکوت و حس همسرت میگفتی بعنوان یک زن درکش کردم
ما خانمها وقتی اینطور میشیم که از طرف مقابل دلخوریم و در موردش هم به دلایل مختلف نمیخوایم حرف بزنیم 
شاید بهتر باشه بذاری یکم آروم بشی و بعد یکروز فندق بسپاری دست مادربزرگ و با هم برین بیرون خوش بگذرونین و باهاش صحبت کنی 
یا حتی میتونی براش نامه بنویسی 
جداکردن اتاق خواب بزرگترین اشتباه زوجهاست و مشخصه اخرش اینی میشه که شده 
در بدترین حالتها و دلخوریها زن و مرد نباید بسترشون از هم جدا کنن 
بنظرم بهتره قبل از اینکه دیربشه اوضاع درست کنین
شاید بد نباشه یک سفر دوروزه هم ترتیب بدی 
پاسخ:
نازلی ما قبلا برنامه ریزی مسافرت شهریورماه رو کردیم، به علاوه از ماه قبل دوشب در ماه رو باهم بیرون میگذرونیم. اما حقیقتا تفاوت چندانی نتونستیم ایجاد کنیم. یه چیزی بهم میگه حس اون نسبت به من تغییر کرده...
با قسمت اتاق خواب هم موافقم. این قسمتش اشتباه من بود
با هم صحبت کردین که از حس و حالتون حرف بزنین؟ 
مگه نمیگین دوتایی خسته شدین از این وضع؟ پس لطفا تلاش کنین واسه بازسازی رابطه تون، خواسته ها و انتظاراتتون رو بگین، نشه که انقدری دور بشین که با هیچ نخ و طنابی نتونین زندگیتون رو بند بزنین...
پاسخ:
من فقط دیدگاه خودمو گفتم. به علاوه واقعیت اینه که در چند ماه اخیر من تلاش بیشتری برای بهبود اوضاع کشیدم. شاید بزرگه اصلا نخواد
مطمینا خانم هم همین حسو داره....و هیچ چیزی بهتر از صحبت کردن درباره این احساسات و این نگرانیها بهتر نیس...
پاسخ:
خب حرفت درسته ها‌، ولی دستکم من تمایلی ندارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی