سمفونی مردانه

آخرین نظرات

حکایات مرد بدبخت

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۱۹ ق.ظ

حکایت اول:

مادر گرامی ما در معیت زن داداش محترمشون چند صباحیه که هفته ای یکی دو روز جهت همکاری و تیمار سالمندان، تشریف میبرن آسایشگاه سالمندان کهریزک (خیلی هم خوب). حالا دیگه اونجا اسم و رسمی بهم زدن و برای خودشون کاره ای شدن، علی الخصوص زن دایی جان که اصولا دست به هرکاری میزنه، طلا ازش میباره اینجا هم یه جورایی مدیریت میکنه. حالا ایناش زیاد مهم نیست. ماجرا از اونجایی شروع میشه که آسایشگاه کهریزک به جهت ترغیب و تشویق و قدردانی از این دوستان خیر و زحمتکش سالانه برنامه های تفریحی براشون ترتیب میده و مثلا میبردشون اردو!! اردوی امسال شهر نشتارود بود. برای اونایی که از شمال فقط آمل و بابل و چالوس و رامسرو میشناسن عرض میکنم که نشتارود یه شهر کوچیکه ساحلیه بین تنکابن و عباس آباد... حالا یکی بیاد بگه این دوتا کجان!؟ هیچی بابا، برده بودنشون شمال. یعنی در واقع ۴۰ تا بانوی بین ۲۰ تا ۵۰ سال ریختن تو دوتا مینی بوس و یا علی مدد. البته بد به دلتون راه نیاد. خود آسایشگاه اونجا ویلای بزرگ و درست و درمون دارن و نسوان محترم الاخون والاخون نمیمونم. خلاصه اینکه ظاهرا خیلی هم بهشون خوش گذشته بوده. اما...

اما در راه بازگشت یکی از مینی بوس ها همینجور شاخ به شاخ با یک عدد جرثقیل راهداری (دقت کنید، راهداری!) که اتفاقا داشته سبقت هم میگرفته مواجه میشه و همینجوری خیلی سفت از هم لب میگیرن و میرن در اغوش هم!! بعععععلللله تمام سرنشینان سابق و مصدومین فعلی به سرعت به بیمارستانی در کرج فرستاده میشن و یه چندتاییشون هم بلافاصله به اتاق عمل ارجاع داده میشن، الحمداله کسی نمرد اما احتمالا یه چند نفریشون به همون آسایشگاه کهریزک برای ادامه بقا منتقل بشن. به هرحال چند سالی همون جا زحمت کشیدن و حق آب و گل دارن.  البته طبیعیه که حدس زده باشید بستگان محترم ما جزو سرنشینان اون یکی مینی بوس بودن و بعد از اینکه از ساعت ۱۰ صبح تا ۶ بعداز ظهر در بیمارستان کرج به ارائه عملی واحدای گذروندشون در اسایشگاه، به دوستانشون گذروندن، بلاخره حدود ۸ شب به خونه رسیدن... صحیح و سالم (الحمداله).

ظاهرا که حساب کتاب اون بالاها بهم ریخته و عقوبت و جزا و پاداشا قاطی شده وگرنه این دوستان که چشمداشتی نداشتن. همون اردو براشون بس بود که از کت و کول و دست و پا و سرو صورت و ریه و طحالشون در اومد.

مینی بوس



حکایت دوم:

چند ساعتی وقت آزاد پیدا کردم و هم میکشم میرم پارک لاله که مثلا خیر سرم یکم درس بخونم تا فردای قیامت (شما بخونید پایان ترم) انگشت نمای عام و خاص و استاد و دانشجو نشم. یه ساعتی مشغولم که یهو یه خانم محترم حدودا پنجاه ساله جلوم سبز میشه و ازم میخواد یکم وقتمو بگیره! اولش هول کردم، گفتم لابد میخواد بلندم کنه اما یکم که گذشت متوجه شدم فقط میخواد آمارمو بگیره!! ادمای مریض... چقدر ذهنتون بیماره، نه از اون آمارا... آمار واقعی. خلاصه به بهونه چندتا سوال درباره برندهای مختلف موبایل و تلویزیون و مونیتور و اینا یه دفترچه ۱۲ صفحه ای در قطع A4 گذاشت جلوی من و شروع کرد به پرسیدن از کیفیت ساخت و امکانات و فن آوری و تبلیغات و هزار کوفت و زهرمار دیگشون. خلاصه نیم ساعت از وقتم پرید.

برگشتم سر کارم، فلسفه. هنوز خوب گرم نشده بودم که یه آقایی که داشت از کنارم رد میشد یه دفه مکث کرد و ذوق و شوق کنان گفت : "عه، چه جالب! شما دارید فلسفه میخونید؟ ما همین الان اونور داشتیم درموردش بحث میکردیم..." حالا انگار اصلا برای من مهمه اونور (کدوم ور آخه؟) درباره فلسفه حرف میزدن یا فضائل اخلاقی امیرقلعه نوعی یا کیفیت فیلمای پورن دوران جوونیشون. سرمو که بلند کردم با یه آقای چهل و خورده ای ساله قد کوتاه با کت پاییزه خاکستری (تو اون گرمای نیمروز) و کیف سامسونیت قدیمی مواجه شدم. از رشته و شغل و تحصیلاتم پرسید و همون اول با کلی معذرت خواهی و بلانسبت گویان گفت که به نظرش همه روانشناسا خنگ و کم هوش و بیسوادن!! بعد هم کلی درباره فلسفه و روانشناسی و عرفان و مذهب داد سخن سر داد و منم عین چی چی خلا نشستم به بحث و مناظره باهاش. تقریبا بعد از ده دقیقه فهمیدم طرف تعطیله و احتمالا بیکاری بهش فشار اوورده و رفته یه چیزایی خونده و حالا هم توی پارک ول میگرده تا یه بدبختیو پیدا کنه و همونارو براش بلغور کنه. جالب اینکه ادعای ورک شاپ و تز و نظریه و مقاله های علمی ای رو داشت که برای اولین بار از طرف ایشون مطرح میشدن. اتفاقا یه نمونه اش رو هم بهم نشون داد. مجله یوگا!! خلاصه دقیقا یک ساعت وقت با ارزش و شریف بنده به گوش کردن به لاطائلات این آدم شیرین عقل گذشت. تازه اونم با احتساب اینکه بعد از یه ربع از شروع بحث من به وضوح نشون میدادم که علاقه ای به بحث ندارم ولی آقای همه چیز دان ظاهرا علاقه داشت. رفت امااااا... مدیونید اگر فکر کنید داستان همینجا تموم شد. خیر، دقیقا دو دقیقه بعد، یعنی اینقدر که من حتی فرصت نکردم سیگارمو درارم تا جهت لختی تمدد اعصاب دودی بگیرم که یه "ببخشید" دیگه غافلگیرم کرد!

 اما اینبار... خب اینبار ظاهرا خدا دلش به حالم سوخته بود و میخواست از دلم دراره. چون سه تا دختر بیست پنج شش ساله محترم جلوم ایستاده بودن و میخواستن وقتمو بگیرن و یکم باهام صحبت کنن!!! ترکیب عجیب و غریبی بودن. یه دختر لاغر و عینکی و چادری، یه دختر با مانتو و شلوار و مقنعه و هدبند مشکی و البته لبای شدیدا سرخ و یه دختر مو رنگ کرده با مانتوی باز و شلوار جین و شالی که نمیدونم دقیقا وظیفش چی بود، چون بیشتر مدت در حکم شالگردن بود. خلاصه اعتراف میکنم این ناهمگونی در ظاهرشون، به شدت منو جذب کرد. اون خوی وحشی تحلیل و آنالیزم یه دفه رم کرد اصن.

"خب بفرمایید... قراره درباره چی صحبت کنیم؟" بوضوع اخمام تو هم رفته بود و به قول معروف خودمو گرفته بودم. بخصوص برای آخری که کلا در هر شرایطی "قلقلک بده" بود. دومی جواب داد: "درباره لکنت..."

- درباره چیییی؟

اولی توضیح داد و سومی هم ادامشو گرفت. وقتی توضیح دادن دیدم این بار هم رو دست خوردم. هر سه تای اون دخترا که انصافا هم ازشون خوشم اومد از بچگی لکنت زبان داشتن و حالا هم چندسالی بود که دوره های گفتاردرمانی میگذروندن. ازشون خواسته شده بود که برن و با مردمی که نمیشناسن صحبت کنن... خب من وقتی کلمه گفتاردرمانی از دهنشون خارج شد تا ته قضیه رو گرفتم. بیشتر مکالممون درباره نحوه برخورد با افرادی بود که از این مشکل رنج میبردن. دخترای اولی و بخصوص سومی انصافا خوب حرف میزدن و جز اینکه کمی شل و نرم کلمات رو بیان میکردن گرفتاری خاصی نداشتن و حتی اقرار کردم بهشون که اگر خودشون نمیگفتن شاید اصلا متوجه نمیشدم و نرم حرف زدنشون میزاشتم به حساب بازی زنانه اشون. حواسم بود که نگم شل و از کلمه نرم استفاده کنم. به هرحال اونا حرفاشون زدن و من هم یه چیزایی از نحوه برخورد بهتر با دوستانی که مشکلات اینچنینی دارن یاد گرفتم. بعد از بیست دقیقه بلند شدن و تشکر کردن و خوشحال از گفتگو با من رفتن پی کارشون. هرچند صحبت باهاشون ، بخصوص سومی دلچسب بود!!

اینا که رفتن یه نگاهی به دورو برم انداختم، وسایلمو تند تند جمع کردم و فلنگو بستم. با این اوصاف بهتره برم چند واحدی حذف کنم. دردسرش خیلی کمتره...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۲۷
آقای پدر

نظرات  (۲۵)

توصیه میکنم هر روز تشریف ببرید پارک اگه واسه اخر ترم نان نشد و اسه ارامش روح و روان آب میشه .عالیه طرز نوشتنتون
پاسخ:
ممنون. باور کن من فقط تو پارک درس میخونم. تو خونه اصلا نمیشه
سلام ...... محشری فیلسوف
ضمن اینکه محشری، جریانات شیرینی داری .
زیبا بود قدردانیم
پاسخ:
ممنون از لطفتون
بیچاره ها اومدن ثواب کنن،کباب شدن.
در مورد دوم خدا برا آدمای ... میخاد .هیشکی دیگه غیر شما تو اون پارک نبود.انقد شما جذاب و قابل توجهی یعنیییییییییی
پاسخ:
هاهاها اون جاخالی قراره چی باشه؟
نه بابا، احتمالا اوراق تر و بی خطرتر از من تو اون پارک پیدا نمیشه
نع من نبودم!!خخخخ
پاسخ:
باشه!
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۴ ღدوستانهღ

سلام . بعضی از مطالبتون رو خوندم . چاشنی طنز به نوشته هاتون جذابیت خاصی میده و باعث میشه مخاطب مطالبتون رو دنبال کنه

عجب روز پرماجرایی رو سپری کردین

پاسخ:
سلام و ممنون از نظر دوستانه اتون.
خیلی اهل طنز نیستم اما گاهی خب یه کارایی میکنم که فقط باید به دید طنز نوشتش.
نمیخوای یک کاری کنی دیگه داری تو نوشتن شورشو در میاریا گفته باشم
پاسخ:
باشه بابا. درگیر امتحانان دارم میشم و وقتم کمه. گرفتاریام هم زیاد. ذهن هم که داغون....
خخخخ چقدخندیدم,خنده داربودوجالب!!
این مورداخری جالب بود!
ولی خب میدونیدچیه,ادم گنجکاومیشه درموردبعضی ادمایی که توپارک کتاب میخونن.اتفاقا منم یه باروقت۱اقایی روگرفتم!!!!
پاسخ:
نکنه اون خانم پنجاه و خورده ای ساله که آمار میگرفت شما بودین؟ 
اصلا از من بپرسی میگم هرروز برو پارک برا درس خوندن.....نمره و قبولی چه اهمیتی داره؟؟؟ از اغفال غافل نشو ....حالا سومی اوکی بود؟
پاسخ:
هاهاها... سومی؟! بستگی داره اوکی بابت چی بخوای بدونی؟ ولی به هر حال من اوکی نبودم!
خداروشکر که به خیر گذشته 
اسم درس که میاد پشتم میلرزه 
من که عمرا بتونم تو پارک درس بخونم .اصلا انصافه از هوا و آدمهای پارک غافل شی درس بخونی ؟!!!
پاسخ:
نه، انصاف نیست ولی باید ببینی چی برات مهم تره

سلام

حکایت ها همچینم روایت حال مرد بدبخت نبودا

به حمدالله که لااقل خدا به یه مینی بوس رحم کرد. و یا اینکه یه روز خاطره انگیز براتون ساخت !!! تا دوباره اینجا با چاشنی طنز بنویسید.

همین طوری به مطالعاتتون ادامه بدین کار دستمون میدینا!!!

پاسخ:
هاهاها... نه بابا از این عرضه ها ندارم.
امان از مردا حالا مطمئنم نمره کامل هم میگیری :)))))
پاسخ:
خخخخخخخ خدا از دهنت بشنوه.
آخی طفلیا از دماغشون دراومده .
سومین مکالمه خوب بود لااقل از دومی که بهتر بود یه کمکی به اون سه نفر شده. 
خب چرا کتابخانه نمیرید فضای جدی اونجا برای درس خوندن خیلی بهتره 
پاسخ:
کتابخونه هم دیگه خیلی جدیه. به علاوه ادم وقتی بقیه رو میبینه که چجور دارن میخونن عذاب وجدان میگیره.
من با فلسفه خیلی مشکل دارم .. هیچ وقت هیچی ازش نفهمیدم بخدا !!!

پاسخ:
واقعیتش اینه که فلسفه اصلا مشکل نیست و اتفاقا خیلی هم جذابه. اصلا یه جورایی ذهن ادمو باز میکنه. اون چیزی که ازاردهنده است منطق هستش. لامصب تراژدیه.
این درس و امتحاناتم عجب داستانی شده هاا !!!
همش میپرن وسط زندگی آدم :))))
خداروشکر مادر خوبن 

من خاموش بودم روشن شدم :)
پاسخ:
به به ممنون از روشناییتون
من ابدا با درس و مطالعه و امتحان مشکلی ندارم. با موانع مطالعه مشکل دارم!!! چنین موجودی هستم من.
عادتش بده برادر عادت بده . من بچه 4 ساله دارم سه ساله همزمان درس میخونم ....میدونم دیگه
بله پس خودت دوست داری اغفال شی ها نگفتی بعدا ما نگفتیم . ما گفتیم ...
پس همچینم تقصیر فندق خانم نیست تقصیر باباش هست که تنبلی رو گردن خانم خوشگلمون میندازه والا
پاسخ:
خخخخخخخ... والا تا اونجا که بنده اطلاع دارم همه بندگان خدا تمایل به اغفال شدن دارن اما طرفش هم براشون مهمه. دیگه حالا قضیه رو باز نمیکنم. سابق بر این فروید و مابقی دوستان زحمت این کارو کشیدن
به نظرت ناجوانمردانه نیست من بچمو به خاطر شرایط خودم، و نه اون، عادت بدم؟
البته تو این مورد خاص کاملا باهات موافقم اما در شرایط کلی گفتم.
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸ مامان محمدامین
ای وای برمن شما هم فلسفه‌ میخونید؟؟من دیدم چقدر شباهت به فیلوسوفوس خونه ی ما دارید…
پاسخ:
نه من فلسفه نمیخونم، ولی فلسفه هم میخونم. فیلوسوفوس خوب اومدی مادر
یعنی الان توی پارک یه ربع تونستین درس بخونین؟
پاسخ:
حالا این دفه نشد، همیشه خیلی هم خوب پیش میرفت
عاموووووو پارک هم شد جوووی درس خوندن؟؟؟
خووو برو تو انباری درس بخون بهتره که....
من کلا هر کی میاد تو پارک درس بخونه بهش میگم.....




در ضمن حساب کتاب اون بالا همون قضیه پاداش و اینا خیلی وقته قاطی شده
قراره خودمو برا حسابداری استخدام کنن ازین به بعد حسابتون با الی الکاتبین هست


من الله توفیق
پاسخ:
بابا به جون خودم کلی آدم میاد پارک لاله برای درس خوندن. انباری مال قدیمه که ملت بضاعتشون کم بود. دیگه مگه کسی هم میره انباری درس بخونه؟
یا خود خدا... ملائکه اش تو حساب بنده ها موندن حالا اینم میخواد بهشون اضافه بشه
خوب خدا رو شک رمادرتون از مقوله سالم بیرون اومدند..ویل بندگان خدا اونهایی که اینجوری از دماغشون در اومد اینم قسمت بوده لابد
در مورد پارک درس خوندن ..فکر نمی کنی بهتر باشه با فندق توافق کنی که تو خونه سااتی رو کاری بهت نداشته باشه خیلی بهتر از پارکه ها . چون میترسم یهو اغفال شی برادر ...
بعدم پارک جای درس خوندنه اخه شما دیگه چرا. فندق ور ساعت خوابش تنظیم کنید رو 9 تا ون موقع حسابی خستش کنید از 9- 2 نصف شب وقت درس خوندن دارید . کارمن همینه تقریبا سنجد از 9-10 که میخوابه درس مادر شروع میشه . صبح ولی شکل گربه گیجم
پاسخ:
خخخخخ... نه که حالا منم بدم میاد اغفال بشم!
به نظرت بچه بیست ماهه من منطق میفهمه که بشینم باهاش شور کنم و توافق امضا کنم. اخه شما دیگه چرا خواهر؟! خخخخخخخ
بعدش هم من خودم تو خونه یا سرم تو نته یا یخچال یا سرگرم بازی با فندق. ولی از پارک نتیجه ها گرفتم ها
خداروشکر که خانواده سالم هستن...
کلا ایراد از رانندگی ما ایرانی هاست و این همه تصادف ربط به جاده نداره ربط به استاندارد ماشین نداره
ربط به استانداردهای شخصیت ما ایرانی ها داره!

خو تو خونه درس بخونید .. والا!
پاسخ:
باهات موافقم. مهم نیست چقدر جاده و ماشین و حتی رانندگی خودت خوب باشه، همیشه یه شیرین مغز پیدا میشه که مراعات حال بقیه رو نکنه. اشکال از خود ما ایرانیاست نیوشا خانم
خداروشکر که برای مادر و بستگانتون اتفاقی نیوفتاده
پاسخ:
آمین
خداروشکر که مادرتون سالمن ... در مورد درس خوندنتون هم بسی خندیدم ... بقول خودتون برید چند واحد حذف کنید به نفعتونه ... :-)
پاسخ:
والا به خدا... اصن یه وضی بود
خخخخخخخخخخ جراتشو که دارم ولی خب دیگه دلم نیماد بهت بگم پیرمرد تو مشاور دوست داشتنی هستی
پاسخ:
به من که اره، جراتشو داری ظاهرا. اما مادرم... خدا بهت رحم کنه
در مورد مادر و دیگر سالمندان متاسف شدم و البته باز خدارو شکر که اتفاقی براشون نیوفتاد گرچه برای سالمندان همین استرس زیادی وارد کرد . در مورد پارک نشستنت هم خو دیگه هیچ حرفی ندارم خودت فهمیدی و جل و پلاستو جمع کردی رفتی خونه
پاسخ:
اینا که سالمند نبودن، سالمندیار بودن. جرات داری بهشون بگو سالمند اصن...
اره دیگه، دیدم با این اوصاف نمیزارن آب خوش از گلوم پایین بره
شما استغفار کنین و در خانه با فندق درس بخونین سنگین تره جناب پدر
پاسخ:
یعنی فکر کن که فندق بزاره من یه ربع درس بخونم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی