سمفونی مردانه

آخرین نظرات

این یک فانتزی نیست...

پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۱۱ ق.ظ

دلم میخواد از همه آدمها، از همه زندگی هایی که من میشناسم و منو میشناسن، دور بشم. برم یه جای جدیدتر و کوچکتر و سردتر، جایی که چندتا خیابون اصلی، چندتا مرکزخرید نسبتا مدرن، یه بازار سنتی و کلی کوه و بیابون نزدیک و در دسترس داشته باشه. بتونم لبه های کتمو بدم بالا و دستهامو فرو کنم توی جیبهامو سرمو پایین بگیرم بین مردم، بین آدمها غرق بشم... بعد که خوب راه رفتم و تنه زدم و تنه خوردم، بایستم سر یه کوچه و سیگارمو دود کنم. با اتوبوس برگردم خونه و چایی بزارم و بشینم "موراکامی" یا "ایشی گورو" بخونم. یه جایی مثل اراک یا همدان...

صبح ها بعد از خوردن یک یا دو فنجون قهوه، برم سرکار و عصرها پیاده برگردم خونه. احتمالا یه سوئیت کوچیک و جمع و جور با کلی وسایل تزیینی چوبی آویزون به در و دیوارش که قبل از رفتن از تهران، یه روز جمعه میرم پارکینگ پاساژ پروانه و به سلیقه خودم ، کلی وسایل ریز و درشت چوبی ، کلی شمع و جا شمعی، احتمالا یه نمد کرم قهوه ای و حتما یه آینه با قاب مشبک چوبی میخرم و میریزم پشت ماشین و با خودم میبرم.

بخاری روشن میکنم و دستامو روش گرم میکنم و به روزم فکر میکنم، به "اندیشه های ناگهانی" که از ذهنم گذشته. یاد کرگدن بخیر. به وبلاگم سر میزنم، کامنتارو که هیچ وقت زیاد نیستن، جواب میدم. چندتا وبلاگ میخونم و بعد یه فیلم یا کتاب انتخاب میکنم و مشغول خوندن یا دیدنش میشم. شام مختصر و جمع و جور و حاضری میخورم و میزنم بیرون. اینجا شهر بزرگی نیست، از ۹ شب به بعد تقریبا شهر تعطیله. پس فقط دوروبر خونه قدم میزنم و سیگار پشت سیگار میکشم و سعی میکنم به افکارم نظم بدم. حسن زندگیمو برای خودم تکرار میکنم : مجبور نیستی با کسی صحبت کنی یا حتی بهشون فکر کنی. 

میرسم خونه. چای میخورم و مینویسم. داستانمو یا وبلاگمو. وقتی خوب با افکارم و نوشتنم حال کردم، آماده میشم برای خواب و به این فکر میکنم که این آخر هفته رو به کدوم شهر سر بزنم و چه جوری بگذرونم. آروم میخوابم تا ۶ صبح روز بعد.


پی نوشت : این واقعا فانتزیه. جزایر فارو Faroe Islands ( اقیانوس اطلس، بین انگلستان و ایسلند)

Faroe islands-2  Faroe islands-3

                                              faroe islands-1

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۲
آقای پدر

نظرات  (۳۸)

نظرم چرا تایید نکردی
چرا نظر بی احترامانه دوستت تایید شد
من این سوال رو از چند نفر پرسیدم تنها با ادب جین بود که از پیوندای شما رفتم. شما محترمید اما دوستاتون.
ب هر حال ممنون و متاسفم.
اگه کامنتی نباید تایید میشد کامنت دوستتون بود
چقدر این خانوم بی ادبن
بهتر بود بهشون تذکر میدادید.
این که من شلوارم رو بشورم به شما ربط نداره.کلا نظر شما اهمیت نداره با اون نگارش سطحی و مسخره وبلاگت ک ادم عقش میگیره. البته ادمایی که چاقن کلا چون تو دنیای واقعی اعتماد ب نفس ندارن اینجا خودشون رو خالی میکنن،اون عکس وبلاگت
شاید این رو تایید نکنی.اما اگه ازادی بیان هست برای همه باشه
اقا من کاری با این خانوم نداشتم.اگه انصاف داشته باشید متوجه شدید

وب دوستمه هر کار دلم بخاد میکنم شما برو شلوار بیسکوییتیت بشور 
پاسخ:
صلوات بفرستین دخترا
این مسخره بود؟
چقدر جالب چرا اینجوری هستید شما و دوستاتون

پاسخ:
منظورم اینه که بیخیال بابا
واقعا برای نگار با تمام وجودم متاسفم
اصلا نمیفهمم چ جسارتی دارن
از ایشون نپرسیدم خدا رو شکر.
اصلا ربطش رو به ایشون نمیفهمم.چقدر بی ادبن خیلی از ادما
پاسخ:
شما خوبی
تولد فندق با تاخیر مبارک حیف که وظیفه خطیر کشیدن لپاشو نمیشه به شما سپرد عمرا اینکارو انجام بدین
پاسخ:
پس چی؟ لپای بچمو بزارم جلوی دندون شما بچه خوارها؟
پدر میدانستی خیلی محبوبی
پاسخ:
خخخخخخ... یعنی دیگه نمیخوای منو بزنی؟ 
برم برای خودم اسفند دود کنم
خبری ازتون نیس اقای پدر؟! 
جواب این وسواس نده وب همه رفه 
پاسخ:
سوک سوک... 

اهان ممنون
پس قابل شفا هستم
قبلا اینجوری نبودم،خیلی راحت بودم.رو زمین مینشستم حتی،الان اصلااااا
میدونم با دکتر رفتنم اکی نمیشه مشکلم!
پاسخ:
نیاز به مشاوره همیشه هست
یعنی واقعا وقتی برنج میفته رو شلوارم میشورم کارم عادیه؟؟؟؟
شما اولا کسی هستید ک اینارو میگی
پاسخ:
عادی نیستی... من این قسمتو نگفتم عادی. ولی ادم وسواسی ناخوداگاه یه کارایی انجام میده. اما ظاهرا شما انتخاب میکنید یا تصمیم میگیرید که مثلا بعد از افتادن برنج روی شلوارتون اونو بشورید... 
شمارگان جدید فندق لدفن:پوزخند: بهمن گاه
پاسخ:
حتما. دقیقا امروز فندق یکسال و نیمه شدند...
خدایا خواهش میکنم منو ببر اینجایی که آقای پدر عکسشو گذاشته من میخوام اینجا زندگی کنم. خواهش میکنم. ازت خواهش میکنم خداجون بزار من اینجا زندگی کنم.
پاسخ:
خدایا دعاهای این بندتو اجابت فرما... منو هم باهاش قرین رحمت خودت گردان!!
من این سوالام رو از 2 نفر دیگه پرسیدم
من ی مدته احساس میکنم وسواسی شدم فقط میخوام جواب سوالم رو بدید
من وقتی  نون یا برنج یا گرو شیرینی رو لباسم میریزه احساس میکنم کثیفه و باید اونارو بشورم تازه خودمم دوش بگیرم
وقتی خون بدم باید مانتوم رو بشورم!
فقط میخوام بهم بگید از نظر شما اینا تمیزن؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
خدایا توبه!!
هیچیت نیست، فقط چون بهش فکر میکنی این حس بهت دست داده که وسواسی شدی.
درضمن. تمیزن. اصولا کمی کصافط برای زندگی ضرورت داره. اینا چیزی نیست.
اونموقع که دستات و رو بخاری گرم کردی و کانتای نه چندان زیادو جواب دادی،.....آیا وبلاگ من تو زمره اون وبلاگایی هست که میخونی؟ که بعدش که داری شام میخوری چند ثانیه ای از خیالت بگذره؟ 
پاسخ:
من الان هم که تو اون فضا نیستم تورو میخونم آوا. چون نوع نگاهت به نظرم جالبه, حتی کامنتایی رو که ازت هرجایی میبینم هم میخونم.
نفهمیدم اینو چرا پرسیدی!
پدر جان من هوز هم میگویم تو داری جاده دیوانگی را طی میکنی عزیزم یه کم اگ میتوانی تکانی به خودت بده من که نیستم ولی خودت یک تو گوشی محکم به خودت بزن و فقط بچسب به همسری و البته فندقی ولی یادت نرود که اول هوای همسرت را داشته باشی خواه و ناخواه او تا آخرین لحظه کنارت خواهد بود
پاسخ:
وا... چرا آخه؟ 
آقای پدر بازم کامنتم نیومد؟
پاسخ:
چرا عزیزم اومد, جوابت هم فرستادم
:))
پاسخ:
جسارتا من اینجور وقتا میگم مرض
اما به شما نمیگم
به مامانش رفته
پاسخ:
پس برای خودتم اسفند دود کن مامان جان...
پرسیدین چه شباهتی به بابابزرگ هایدی دارین...
موهاتون
پاسخ:
هه هه هه...
اصلنم اینجوری نیست. من هیچ شباهتی به اون پیرمرد ژولی پولی ندارم
اوه این نوشته مال 5صبحه   ..
بیدار بودی این همه 
پاسخ:
نه خیر, 4 بیدار شدم تازه
دایی الک اصلا
شوهر خاله الویا شاید!
پاسخ:
بله. همین که شما میفرمایید
منم با خودت ببر توروخدا...
پاسخ:
نمیشه. همه قشنگیش به زندگی در تنهایی و انزواست.
منم خیلی دوس دارم برم یه جایی که هیچکس منونشناسه
پاسخ:
نمیدونم این ایراد از ماست یا دیگران
همه اینایی که گفتی اگر چه لابلاش ی غم پنهانی نهفته بود اما دوست داشتم فقط با ی تفاوت که تنها نباشم ، ی رفیق، ی شریک ، ی پایه باهام باشه...
پاسخ:
نه دیگه. لطفش به تنها زندگی کردن و درعین حال با جمع بودنه
راستی آوا, پسرت چه چشمای درشت قشنگی داره. براش اسفند دود کن, مشت مشت
واقعا توصیف زیبایی بود ( هییی میگم این ادبیات نوشتاریتو دوس دارما به خاطر همی توصیفاتته خوووو)
منم معمولا تو خیالم یه همچین جاهایی رو دارم ومیدونم بالاخره یه روز میرم اونجا و زندگی میکنم
پاسخ:
ممنون از لطفت
فقط وقتی میتونی اینکارو بکنی که ازدواج نکرده باشی.خب احتمالا میدونی که اون موقع خواسته ها و رویاهاتون باهم ترکیب میشن. به قول معروف دیگه اختیار خودت هم نداری
من خارج شهر زندگی میکنم،مشابه یه همچین زندگی ای رو تجربه کردم.


آقای پدر میتونم بپرسم خصوصی من به دستتون رسید یا نه? صرفا برای اینکه شک کردم همه خصوصیا نمیرسن انگار? یه سوال روانشناسی پرسیده بودم
پاسخ:
خب ظاهرا همه تجربه اش رو دارن. خود من هم دارم. اما بیشتر بریدن از اشنایان و زندگی در انزوا مد نظرم بود.
والا من هرچی گرفتم پاسخ دادم. وقتی نرسه، از کجا باید بفهمم نرسیده!؟ فقط میدونم خصوصیای آنا که پر از مهر و محبت و لطافت بود کامل رسیده!
دقیقاً همین شهر دانشجویی ما،ینی بهتر از این نمیضد توصیفش کرد
ولی من دوسش ندارم،سکوت رو تو شلوغی بیشتر ترجیح میدم،اینجا انگار گرد مرگ پاشیدن
پاسخ:
حالا نه دیگه مرگ، ولی زندگی در شهرهای درجه ۲، ارامش و لطف بیشتری داره.
با توجه ب جایی ک شما دوست داری.من حوصله ام سر میره خب:(
حالا چون یک عقیده و توصیف نیس دلیل بر اشتباهیه کامنت نیس:((
پاسخ:
نه بابا, منظورم اصلا این نبود. کامنت قبلیت کلا یه فضای متفاوت با فضایی که من توی پست تعریف کرده بودم رو نشون میداد. ایرادی هم نداره. همه که مثل هم نیستن.
اعلام حضور میکنم
پاسخ:
ببخشید تو زحمت افتادین تا اینجا تشریف اووردین
:/
پاسخ:
این الان یعنی چی؟
عکسا من رو یاد قصه های جزیره انداختوند!
پاسخ:
جای شکرش باقیه که من شمارو یاد دایی الک ننداختم.
سنندج هم واسه نقشه تون خوبه
پاسخ:
من نه کردی بلدم و نه لری! حال نمیده
 خو من زنجانم 
شهری ک ٩ ب بعد تعطیله
شهری ک اروم و کوچیکه 
بی حاشیه و دغدغه 
روزای تعطیل و عید نوروز انقد ساکت و خلوته ک انگار کسی تو این شهر زندگی نمیکنه
هرچند ک مرغ همسایه غازه من و همسر داریم ازش فرار میکنیم
پاسخ:
خب دارید اشتباه میکنید دیگه!
منو یاد بابابزرگ هایدی میندازید..فکر میکنم اتریش بود..وسط کوه های آلپ

پاسخ:
البته سوئیس بود.
به نظرم جزایر فارو دیدنی تر باشه. بعد دقیقا من چه شباهتی به بابابزرگ هایدی دارم آخه؟
هم دوست دارم هم ندارم..حوصله ام سر میره خب.. من خاب خیلی دوست دارم.برم ی جا بخابم ک هیچ کارومسئلیت و حرفی نباشه.خوشگلاسیون هم باشه ک برم ددر و خوشگذرونی روحیه ام باز بشه :))
پاسخ:
عزیزم اشتباه کامنت گذاشتی!!! حرف من این چیزا نبود...
من هیچ وقت حوصله ام سر نمیره. همیشه یه چیزی هست که سر ادمو گرم کنه
از بدبختی های آدم اینه که زندگیش آلوده اس به اجتماع،حتی اگه تنها بره تو یه شهر غریبه زندگی کنه...
پاسخ:
جمله خیلی سنگین بوداااا...
من مشکلی با روابط روزمره اجتماعی ندارن.
خخخخخ شهر منو توصیف کردی 
پاسخ:
شهر تو کجاست؟ بگو برم همونجا زندگی کنم
چه توصیف خوبی بود
پاسخ:
شاید چون خیلی تا حالا بهش فکر کردم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی