سمفونی مردانه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

همیشه پای یک زن درمیان است... یا زنهایی!!!

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۱۷ ب.ظ

بند اول- درتمام مدتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم، اینهمه حرف برای زدن نداشتم. اونقدر ذهنم پر و شلوغ و آشفته است که نمیتونم دسته بندیش کنم. حتی اگر از اون پستای شماره گذاری شده از هر وری و دری سخنی ... هم بخوام بنویسم بازم اشفته و بهم ریخته خواهد بود. نمیتونم بنویسم. اصلا یه اوضاع گندیه. 

بند دوم- خیر سرم شروع کردم به نوشتن که هم تمرینی داشته باشم و هم تفریحی و هم ذهنمو دسته بندی کنم و مهمتر از همه یه چیزایی داشته باشم برای آینده، برای فندق. اما در عمل افتادم تو حاشیه. اصولا ما ایرانی ها بیشتر حواسمون به حواشی هست تا متن. در نتیجه از مسیر اصلیمون منحرف میشیم. یادمون میره برنامه و هدف اصلیمون چی بوده و اصلا به چه قصد و منظوری فعالیتمون شروع میکنیم. نه درس خوندنمون مثل ادمیزاده و نه کارکردنمون و نه حتی تفریحاتمون. کلا یه ملت خنگی هستیم. نه تکلیفمون با خودمون روشنه و نه با اطرافیانمون و نه حتی با دنیا. معمولا از بدو تولد اینقدر مانعمون شدن که وقتی به دوره اختیار و استقلال میرسیم، به جای اینکه کار درست انجام بدیم، کاری که دلمون میخواد انجام میدیم. این میشه که آلوده لذت های آنی و زودگذر میشیم و آینده و عاقبت و آخرت و شخصیت و زندگیمون قربانی میکنیم. به همین سادگی. اینهم اعتیاده، حتی اعتیادی بدتر از مواد افیونی. اونقدر به مصرف خوشی های آنی عادت میکنیم که متوجه نمیشیم داریم هر چیزی که بدست آوردیم و قرار بوده بدست بیاریم، فنا میکنیم.

بند سوم- یه قانون غیر رسمی همیشه بین وبلاگ نویس ها وجود داشته که میگفت: "با خواننده هاتون ارتباط برقرار نکنید." اره، میگفت. ظاهرا دیگه این قانون خیلی هم در نظر گرفته نمیشه. بعضی دوستان فکر میکنن وقتی گفته میشه باهاشون ارتباط برقرار نکنید، یعنی فقط باهاشون نخوابید!!! نخیر برادر من، نخیر خواهر من... منظورش اینه که فقط حرفتون -همون پست- بزنید و نهایتا کامنتاتون جواب بدین و کاری به اصل و نسب و تیپ وقیافه و سن و سال و فاز و فوزشووووووون... نداشته باشید. شماره و قرار و کانال و سندیکا و اتحادیه تشکیل ندین. شاید تو نوجونی ما یکم مخ زدن خلاقیت میخواست -یا حتی مخ خوردن!!- حالا که دیگه همه خودشون بالفعل این کارن، دیگه نیاز به وبلاگ نداره. اونم وبلاگی که بواسطه انواع اقسام برنامه های ارتباطی مثل واتس آپ و تلگرام و کیک و وی چت و بی تاک و کیک و هزار کوفت و زهرمار دیگه، چندان رونقی نداره.

- بند چهارم- این بند مربوط به دوستی (خب ما اصلا دوست نیستیم، بهتره بگم وبلاگ نویسی) که قربانی امیال درونی و مکر زنانه شد. براش متاسف شدم چون به نظرم اشتباه خاصی انجام نداد غیر ایجاد ارتباط با خواننده های دو اتیشه اش. صرفنظر از نادرست بودن خود عمل اما، شبیه ستاره های تازه به دوران رسیده راک که غرق مخدر و سکس و قمار میشن، عمل کرد. یعنی خب روش عمل شد. البته نه حالا به اون شدت. بیشتر منظورم اینه که بخاطر محبوبیت و علاقه ای که بهش نشون داده شد، کنترل رفتار معقولانه رو از دست داد و باقی ماجرا.

بند پنجم- همیشه پای یک زن درمیونه... یا حتی زن هایی!!!

بند هفتم- یک خواننده خوبم یا خوبمون مرد! یعنی خودکشی کرد، شایدم من کشتمش. اما هر اتفاقی هم که براش افتاده، از اول هم میدونست که براش میوفته و اتفاقا این مرگ براش شروع یک حیات فکری دوباره میتونه باشه. فقط امیدوارم بیشتر به خودش و چیزی که هست اعتماد کنه و خودشو پشت نقاب های مختلف مخفی نکنه.

بند هشت- خب، حالا من که ادعای فضل و کمالتم ماتحت دنیارو سوراخ کرده، قطعا باید حواسم باشه که وارد این ورطه خودسوزی و وبلاگ سوزی نشم. اینارو برای تاکید بیشتر به خودم گفتم. شما یادتون نمیاد اما اون قدیما بقالی ها یه اصطلاحی داشتن که با خط داغون روی کاغذ مینوشتن و میچسبوندن بالای سرشون. یه قسمتش این بود: ...حتی شما دوست عزیز! آره، حتی شما دوست عزیز.

پی نوشت:

-یه اعتقاد عجیبی دارم مبنی بر اینکه من خیلی خواننده های خوب و عاقل و درستی دارم. یعنی وقتی چندتا وبلاگ دیگه رو میخونم تازه میفهمم شما چقدر خوبید، یا شایدم من خیلی خوش شانسم.

-حرف بالامو اصلاح کنم، خواننده های فعال خوبی دارم... خاموشا که خب خاموشن، ممکنه زشت و پلید و سفیه و حتی چرک هم بینشون باشه. والا من که خبر ندارم.

ویژه: آوای عزیز، تولدت مبارک. امیدوارم بهترین سالهای زندگیتو پیش رو داشته باشی.


۹۴/۱۱/۱۲
آقای پدر

نظرات  (۱۲)

خب خدارو شکر من اسیر نظر خواننده ها نشدم. این رو از روی اطمینان میگم به این دلیل که الان بیشتر نوشته هام روی محور خاطرات فرآیین میچرخه و نوشتن از یک موجود معصوم آدمو از فکر کردن به بقیه چیزا دور میکنه. من که وقتی می نویسم فقط به فکر لبخندهای معجزه ی زندگیم هستم. غیر از اون پستی که طرف به اسمم گیر داده بود البته :)
پاسخ:
این تفاوت بین دیدگاه نویسنده های وبلاگ هاست. بعضیا برای بقیه مینویسن و برخی دیگر مثل شما برای لذت و خوشایند و حس ناب خودشون.
باوشه لوس نمیشم :) حس میکنم افسردگی گرفتم خخخخ
پاسخ:
ادم که یکم غمگین باشه که افسردگی نداره... یکم همه چیزو ساده تر بگیر حالتم بهتر میشه
مکر زنانه :)) 
ولی خداییش خیلی خوش گذشت این ۲-۳ روز...:) بعضیهام شانس آوردن ٬ فرصت نشد که گرفتار مکر زنانه  شن D:

+ این آنایی که کامنت گذاشته کدوم آناست؟ :))
پاسخ:
همون آنا

4. خلایق هرچه لایق
5.هه هه
7.چقدر خفنی ک ادم کشتی هه هه
8.افرین خودتم درس بگیر
وقتی نظرم تایید نمیشه بهتره دیگ نذارم :) بدرود
پاسخ:
خیلی برام عجیبه که این حسو داری نگارجان. اگرم نخوای کامنت بذاری، میام به زور ازت میگیرم دختر. لوس نشو.
کار ات درسته آقای پدر عزیز
پاسخ:
ممنون، فکرمیکنم باید  کاملا متوجه پست من بشی. لااقل بیشتر بنداشو.
سلام.میخونمت,بهم سربزن
پاسخ:
چشم میم خانم, ماهم میخونیم
آشفتگی ذهنیتون یکم مشهوده.
منظور از بند 5 تکمیلترش توی ذهنتونه یا به بندای دیگه هم مربوطه! چون عنوان هم همینه اما دقیقا متوجه نشدم منظور چی بود!
بند6 کجاس؟
اصولا" وارد شدن توی حیطه شخصی افراد توی ایران امری بسیار عادی و معموله و حتی حق مسلم برای یه سری افراد حالا در قالب مجازی یا واقعیش!متاسفانه آسیب زا هم هست در اکثر موراد.

پاسخ:
اشفته هستم ولی خداییش این پست خوب مرتب شده و بندهاش بهم کاملا مرتبطه. هم مخاطب کلی داره و هم چندتایی خاص. بند ۶ حذف شد.
حرف اخرت هم کاملا و شدیدا و متاسفانه درسته.
۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۳۳ بهار شیراز
خدا بهمون کمک کنه تا احساسات زیبا و خوبمون هرز نره .... امیدوارم که خدا برای شما و فندق و همسر عزیزت بهترین ها رو رقم بزنه
پاسخ:
مشکلا در تعریف احساسات خوب و زیباست...
ممنون، واقعا هم به دعا احتیاج دارم... داریم.
اقای پدر با بخشی از صحبت هات به شدت موافقم!!! پیکان اتهام رو اول از همه سمت خودم میگیرم تا کسی ناراحت نشه و میگم متاسفانه ماها زیادی اهل افراط و تفریط هستیم شروع میکنیم مثلا وبلاگ نویسی یهویی توی یک زمینه اینقدر زیاده روی میکنیم که حتی شخصیت اصلی خودمون هم فراموش میکنیم یادمون میره ما اول برای خودمون زنده ایم و زندگی میکنیم بعدش برای بقیه!!!کاش مرز بین موقعیتها رو تشخیص بدیم مرز بین دنیای واقعی و مجازی و... خیلی چیزا


آهان یادم رفت بگم ادبیات نوشتاریت رو دوست دارم
پاسخ:
اون قسمت آهان... خیلی جالب بود برام. یکی از نوشتن من خوشش اومد. ممنون
من فکر میکنم بخشی از وبلاگ نویسا یادشون میره که برای چی شروع به این کار کردن و به تدریج این خواننده هاشونن که نحوه نوشتن و حتی موضوعاتشون مشخص میکنن. درواقع خواننده است که وبلاگو پیش میبره، یه جورایی مسخره است.
آیکون سوت بلبلی... من کامنتهاتونو خیلی جاها دیدم و اصولا حس خوبی می گیرم از کامنتهاتون و خب طبیعیه که گاه گاهی میام پستهاتون رو هم می خونم، ولی نمی دونم چرا خاموش:-"
خواستم بگم که هستم فقط و اینجا رو هم دوست دارم. شاد زی آقای پرفند( پدربه گیلکی: پر / فند: مخفف فندق:دی)
پاسخ:
ممنونم از لطفت و دعای خیرت.
آقای پدر ؛ جدا چقدر خندیدم از پستت ینی تو با این سنت خجالت نمیکشی که حالا نفهمیدی یک سری افراد بی جنبه اند نمیدانم منظورت به کدام وبلاگ نویس بود ولی خب نه تنها وبلاگ نویس بلکه خانواده خود ادم هم تا جایی جنبه دارن از این به بعد سعی کن  مخاطبانت را بشناسی بعد لینک کنی کاری نکن که یک سیر کتکت بزنم تا یادت بیاید یک سری افراد جنبه محبت حتی از نوع وبلاگی ندارند  در ضمن یک نصیحت از من . نمیخواهد مثل این مردهای ایده ال و همه چی تمام نکات زندگیت را ریز به ریز بنویسی تو ایرانی هستی سعی کن ایرانی هم زندگی کنی یک جاهایی نباید توی زندگی ریز شد وگرنه ریزت میکند گذرا بگذر البته مسائل مهم جای خود دارد و تدبیر میخواهد ولی اینکه بخواهی فکر کنی و بنویسی که برای فندق چیکار کنمو چی بزارمو چی نزارم هنوز زود است تو فعلا با فندق فقط بازی کن و محبت همین
پاسخ:
چرا، الان که گفتی خجالت کشیدم. 
میگما لیلی، سرراه مسافرت اخرسالتون بیاید یه کتک سفتی به من بزنید و برید بلکم سبک بشی.
درمورد اون نصیحتت... راستش من همش فکر میکنم تو یه تحلیل خاصی از من داری که من متوجهش نمیشم. چون حقیقتش همین توجه به ریزه کاریاست که منو کمی برای دیگران خوندنی کرده (البته به قول خودشون). دقیقا متضاد با صحبت آخرتو.
خیلی خیلی ازت ممنونم که برام وقت میزاری 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی