سمفونی مردانه

آخرین نظرات

۱- امروز تولد سه سالگی فندقه. دختر کوچولوی شیطون و ناقلا و پرحرفی که حواسش به همه جا هست و در تمام طول روز دلش میخواد بازی کنه. دخترکوچولوی من. خیلی چیزارو مدیون فندق هستم. جریان پیداکردن مجدد رابطه منو بزرگه، تغییر مسیر جریان کاریم که به هرحال از لحظه اطلاع از بارداری بزرگه به طور فزاینده ای رو به رشد گذاشت تا جاییکه من غرغرهام معطوف شد به انتخاب بین خوب و خوبتر و حتی پیشرفت های مالی و سطح زندگی. اعتقاد دارم حتی در روحیه ام هم موثر بوده، در روحیه هردونفرمون. به علاوه شوروحال و انرژی بیشتری هم به کل خانواده ما بخشیده. شاید براتون جالب باشه که آخرین فرزند متولد شده در خانواده ما -منظور بستگان درجه یک- الان سال سوم دانشگاهه!!
۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۳
آقای پدر
علمای تعلیم و تربیت که نه، ولی علمای سبک زندگی و موفقیت و این دست علوم کوچه بازاری که اتفاقا ید طولایی هم در برگزاری نشست های تهییج و برانگیختگی و ویاگراوار دارند، اعتقاد غریبی دارند به تغییر. سق این دوستان رو به طور گسترده با این واژه یرداشته اند و در پاسخ به هر سوال و مساله و ابهام کوچیک و بزرگی که باهاشون درمیون گذاشته میشه یه "تغییر کن" گل و گشاد به خیک مبارکتون میبندن و بعد هم کلی داستان و افسانه و مثل از آدمهای آشنا و ناآشنا میارن که با تغییر در مثلا کارشون یا زندگیشون تونستن به چه کامیابی های عسل واری برسند... القصه، نتیجه این میشه که شما یا کارتون رو تغییر میدید یا همسرتون رو!!!
۸ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۷
آقای پدر

چهارشنبه است و من در اولین جلسه شورای داخلی مجموعه شرکت میکنم. وسطای جلسه مدیر صدام میکنه... نمیدونم یه بار یا چندبار صدام کرده اما وقتی سرمو بلند میکنم و لبخند بیحالم تحویلش میدم بهم مهربونانه میگه: "چی شده آقای پدر؟ چرا پژمرده شدین؟ هنوز یه هفته نشده اومدین اینجا!" و بقیه هم از شوخی اون میخندن. من هم میخندم اما میدونم که هیچ ربطی به کار نداره. مدتهاست من همینم.

۲۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۹
آقای پدر


۱- خب قبول که من یه مدتیه نیستم، نه اینجا و نه تو وبلاگ های شما. نه خوندم و نه کامنت گذاشتم و نه اصلا خودم چیزی نوشتم. اگر اشتباه نکنم در این یه ماه گذشته فقط یه پست نوشتم. صرفنظر از اینکه من بواسطه روحیه ضدگرمام از تابستون بیزارم و کلا تو این فصل کلافه و عصبی و افسرده و بیحالم، اما کلی اتفاقات مختلف هم دست به دست هم داد تا از وبلاگ و حواشی اون دور باشم. 

۱۴ نظر ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۲
آقای پدر

۱- دوروبر من پر شده از ازدواج های عجیب و غریب و ناهمگون. نوعی بی تناسبی و ناهماهنگی و در هم ریختگی توی ذوق زننده بین مرد و زن، بین عروس و داماد، بین دختر و پسر... برام قابل درک نیست که چرا دخترها حاضر میشن با مردی که بین ۸ تا ۱۴ سال بزرگتر از اون هاست ازدواج کنن؟ یا بدتر از اون، اصرار به ازدواج با پسری که بیشتر از ۴ سال ازشون کوچکتره دارن... یا چطور حاضر به ازدواج با مردی میشن که یا قدوقواره کوچکتری داره و یا ظاهر خیلی پایین تر. (قبول دارم این یکی خیلی هم ایراد تلقی نمیشه در صورتیکه بقیه مسایل جور باشه) بدتر از همه شاید همکلاسی دانشگاه ما باشه. اون موقع ها فکر میکردیم با توجه به تکبر و غرور و بدخلفی سرکار خانم، ماتحت مبارک همسر آینده ایشون پاره است!! اونم به کرات. حالا اما این اعصاب ماست که از زندگی ایشون پاره است. صرفنظر از اینکه حالا خیلی هم آدم تو دل برو و جذابی نبود اما بیشتر ازدو ساله که دیده نشدند یعنی دقیقا از سالن عروسی! ظاهرا همسر ایشون کوچکترین تمایلی به رفت و آمد و دید و بازدید نشون نمیده و حتی نوعی مخفی کاری بیمارگونه هم در رفتارش دیده میشه. تصور کنید که مادر خانم تا پنج ماهگی اطلاع از بارداری دخترش نداشته!!! اما این آخر داستان نیست. در نقطه مقابل پدرو مادر آقای شوهر از نعمت داشتن کلید منزل برخوردارن و ظاهرا اصلا هم اعتقادی به در زدن و زنگ زدن و اساسا هرگونه اطلاع رسانی قبل از ورود به منزل عروسشون ندارن و بارها عروس خانم با حوله یا لباس زیر غافلگیر شدن!!!!! وای خدایا سردرد گرفتم از این جماعت. این لیست همچنان ادامه دارد. دختر خوش بروروی دیگری را میشناسم که از قضا تک فرزند یک خانواده مرفه است به تازگی با دوست پسر بیکار و بی پول و غربتی اش نامزد کرده که به وضوح معشوق همسر برادرش است و از او خط میگیرد و چه و چه و چه...

۱۶ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۶
آقای پدر
۱- هیچ دقت کردین که وقتی از مصائب و مشکلات زندگی مشترکتون برای کسی، دوستی صحبت میکنید و به قول معروف درددل میکنید، حس اون آدم نسبت به شما و تیره روزی هاتون به مراتب بیشتر از اون چیزیه که خودتون در زندگی باهاش مواجه هستید؟ اصولا وقتی برای دیگران از بدبختیاتون میگید اون دیگری، زتدگیتون رو خیلی نکبت تر از اون چیزی که هست میبینه.

۲- نمیدونم "یک عاشقانه تند" من یادتون هست یا نه؟ به هر حال در این ماه صاحب فرزند شد و اونهم مثل من دختر دار شد. براش خوشحالم. اینکه اینو اینجا میگم به این معنی نیست که حس خاصی دارم فقط...هیچی، همین.

۱۹ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۹
آقای پدر


۱- ما به صورت زمینی مسافرت کردیم. با ماشین خودمون تا آستارا رفتیم و از اونجا و بعد از گذشتن از مرز با ماشین های آذربایجان تا باکو. نسبت به مسافرت هوایی کم خرج تر، طولانی تر، جذاب تر، پر دردسرتر، مفرح تر و البته خطرناک تره.

۲- گلی به جمال راننده های بین شهری خودمون... راننده های آذری چنان عنان گسیخته و بی مهابا رانندگی میکردن که به جد توصیه میکنم اگر ناراحتی قلبی یا ضعف اعصاب دارید و یا زن باردار همراهتون هست عطای مسافرت زمینی رو به لقائش ببخشید. 

۲۸ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۹
آقای پدر

موضوع اول: باکو

ما تا یک ساعت دیگه عازم باکو هستیم. با توجه به اینکه خیلی ناگهانی تصمیم گیری و برنامه ریزی شد، درحال حاضر خیلی حس خوبی بهش ندارم. در این هفته هم بیشتر از اون ذهنم درگیر بود تا بتونم اطلاعات لازم رو بدست بیارم. این سبک معمول مسافرت من نیست. اصولا از یک ماه قبل بررسی های لازم رو انجام میدم خیلی منظم و مرتب و با حداقل هزینه، بیشترین استفاده رو از مسافرتم میبرم. اما این بار من کوچکترین دخالتی ندارم. به صورت زمینی تا آستارا میریم و اونجا از مرز عبور میکنیم و باقی ماجرا. شاید براتون جالب باشه که تمام کار تمدید پاسپورت و گرفتن ویزا و رزرو هتل و خرید ارز در کمتر از یک هفته انجام شد. به علاوه اینکه این مسافرت باب طبع من نیست. چرا که نه اهل ساحل و پارک آبی و کلا تفریحات آبی هستم و نه اهل بار و دیسکو و عرق و دنس! اون چیزی که برای من جذابه تاریخ و طبیعت و حال و هوای اجتماعی منطقه است و البته خرید. از این لحاظ دیدگاه من با بقیه همراهام از جمله بزرگه متفاوته. اما سخت نگرفتم. خودم سپردم به دوستان و فقط همراهی میکنم.

۱۹ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۳
آقای پدر

۱- بدترین اتفاقی که بعد از حمله تروریستی برادران مسلمان(!) داعشی مون افتاد این بود که قبح عمل ریخته شد واون سایه سرد و گزنده بیم و ترس از وقوع مجدد، شکل گرفت. کما اینکه ملتی که با رشادت و شجاعت تمام، با تمام ابزار و الات ثبت و ضبط رویدادها، به محل هر حادثه طبیعی و غیرطبیعی میشتافتن و پیج های اینستاگرامشون رو مملو از عکس و فیلم و استوری و «من و ... همین الان یهویی» میکردن، حالا با صدای ترقه و حتی باد معده به سرعت متواری میشن! حالا به راحتی میتونید توی مترو یا صف نان، یا ورزشگاه جا پیدا کنید. فقط کافیه غریو «بمب» یا «داااااااعش» سربدین. شنیده شده که در تعطیلی مدارس هم مورد استفاده قرار گرفته!

۷ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۶
آقای پدر

من از دبیرستان کنار گذاشته شدم!! به همین سادگی... البته «کنار گذاشتن» لفظ مناسبی نیست. درواقع برای سال پیش رو قراردادی بسته نشده و بالتبع این آخرین ماهی هست که من در این مجموعه حضور دارم. مگر اینکه بخش دیگه ای مایل به حضور در قسمتشون باشم که خب اینهم تا نیمه تیر که قرارداد های جدید نهایی میشه و کادر بسته میشه، روشن نخواهد شد. یعنی فعلا بلاتکلیفی محض! از حق نگذریم تو این مجموعه راحت بودم و حتی با وجود حقوق پایین و آقای ناظم دوست داشتنی(!!) همچنان از حضور در اینجا لذت میبردم.

۱۰ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۸
آقای پدر