سمفونی مردانه

آخرین نظرات
۲۲ارديبهشت

شاید یه مدت پستی اینجا نوشته نشه... یه مدتی میشه که حال و هوای محدود کردن اینجا و کلا هرچیزی که به اینترنت مربوط میشه، افتاده توی کله ام. شکر خدا تلگرام فیلتر شد و من بلافاصله حذفش کردم. حالا شایعه همین مورد درباره اینستاگرام هم به گوش میرسه که باعث فرخندگی و خجستگیم شده.

اما درباره اینجا... نمیخوام کلا حذفش کنم، نمیخوام کلا محو بشه. بیشتر دلم میخواست که یه مدت فقط غیرفعال (Deactive) باشه یا نهایتا یه رمز بخوره سر در ورودی وبلاگ و هیچ کس نتونه بهش وارد بشه. اما با تدبیر گروه متخصصان بیان هیچ کدوم از این قابلیت ها در سیستم بلاگدهی بیان وجود نداره و فقط میشه کلا باشه یا کلا نباشه!!!! دلم نمیاد کلا پاکش کنم. از شما چه پنهون که واقعا دوسش دارم. به علاوه نمیتونم که ننویسم. همچنان یه چیزایی مینویسم، فقط فعلا به دلایلی دارم خودمو از نت دور میکنم. اینجا هم یکی از مصادیق همون نته دیگه. 

یاعلی مدد

آقای پدر
۲۵ارديبهشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای پدر
۱۷ارديبهشت

صلاح کار کجا و من خراب کجا                       ببین تفاوت ره کز کجاست  تا به کجا

آقای پدر
۰۹ارديبهشت

1- یکی از چیزایی که هیچ جوری نمیتونم باهاش کنار بیام این مقوله «پیری» و کهولت سنه. یعنی نه از پیری خوشم میاد و نه از پیر!  همینطور موی سفید و عصا و کمرخمیده و چین و چروک و پوست شل و وارفته و پلکای افتاده و حتی لباس پوشیدن متناسب اون حال و هوا. حتی از این جمله که «دل باید جوون باشه» هم خوشم نمیاد. چه فایده داره که دل آدم جوون باشه وقتی شکل و شمایل و توان بدنی همراهی نمیکنه؟ نه اخه... خودتون بگین لطفش چیه؟ حالا باز جای شکرش باقیه که من هیچ ذهنیتی از پیری احتمالی خودم ندارم. یعنی یه جورای فکر میکنم به اون دوران نمیرسم. یه جایی یکم جلوتر راهم بریده میشه و ریغ رحمت رو به حول و قوه الهی سر میکشم. خیلی هم خوب.

آقای پدر
۰۳ارديبهشت

عشق یعنی به طرفتان قدرت از بین بردن خودتان را بدهید...

ولی اعتماد داشته باشید که او این کار را نمیکند.

آقای پدر
۳۱فروردين

۱- تا الان داستان ما سه نفر اینجوری پیش میره که بازی و شیطنت و سروکله زدن و دله بازی فندق با منه و لاو ترکوندن و قربون صدقه رفتن و حال کردنش با بزرگه!!

۲- یکسال پیش که مهد بردن فندق رو شروع کردیم تا آخر تابستون فقط سه روز در هفته میرفت... اونم اگر میرفت. خب دردسرایی داشتیم. واقعا سختش بود بره و کلی بهونه مثل مریضی و دل درد و خستگی و کارتون و حتی ظرف شستن رو بهونه میکرد که همون سه روز رو هم نره و بمونه پیش مادر من که خب شدنی نبود. اولا بخاطر اینکه ثمره نگهداری مادر من، میشد یه گهی عین خودم و یا بدتر مثل برادرم و در ثانی درگیر خرید جهیزیه و آماده سازی تشکیلات خواهرم برای عروسی بود و طبیعتا اصلا خونه نبود که بتونه فندق رو نگه داره. پس از ابتدای شهریور کل هفته فرستادیمش مهدکودک. حرکت کاملا به جا و درستی بود. حالا دختر من هرروز صبح با مادرش بیدار میشه و خیلی خوشحال و خندان میره مهد. باور کنین عین حقیقته. همچین هم توی راه شلنگ تخته میندازه و شیطنت میکنه که خیلی قابل باور نیست که ایشون ساعت 7 صبح داره میره مهدکودک!! فقط موقع خداحافظی چشماشو پر اشک میکنه و چندتا بغل و ماچ آبدار و جانانه از من یا بزرگه میگیره... طوری که حس میکنم میخواد بره سفر حج!

آقای پدر
۲۲فروردين
گذر زمان، مسائل را حل نمی کند...
آدم ها را حل می کند!
آقای پدر
۱۹فروردين
پر خشمم
انگار یه دلجویی وامانده انجام نشده...
 شده زخم توی دلم!
- برای اینکه درد یه دوستی رو هیچوقت فراموش نکنم.
آقای پدر
۱۸فروردين

تو راهن. تا چند ساعت دیگه،‌ تعطیلات نوروز برای اون ها هم تموم میشه. بزرگه برمیگرده سرکار و کوچیکه مهد.

نگاهی به خونه میندازم... ظاهرا همه چیز همونطوره که باید باشه. انگار نه انگار که ۱۸ روز زنی توی این خونه نبوده. خب البته راستش وقتایی هم که من تنها هستم اوضاع کاملا خوبه. حالا شاید جارو نمیکردم یا دستمال بر نمیداشتم و گردگیری نمیکردم اما دستکم وقتی میومد، همونجوری که رفته بود خونه رو تحویلش می دادم.

آقای پدر
۱۸فروردين
در مورد بعضی آدم ها باید گفت:
بیشتر از اینکه بخوام به زندگیم برگرده، میخوام از ذهنم بره ...و دلم!
آقای پدر
۱۷فروردين
وقتی نمیتونی منو توی بدترین شرایطم تحمل کنی و رهام میکنی تا خودم آروم بشم...
قطعا لیاقت منو در بهترین شرایط هم نداری!
آقای پدر