سمفونی مردانه

آخرین نظرات

برای مادرم صرفا یک فرزندم، بیشتر از ده دقیقه نمیتونیم همو تحمل کنیم و کارمون به دعوا و مرافعه میکشه. همچنان فرزندشم، نگرانم میشه، سراغمو میگیره براش مهمه چکار میکنم و چی به سرم میاد اما فقط بخاطر اینکه فرزندشم و نگرانه آبروشه. شاید چندان براش مهم نباشه که چی توی دلم و ذهنم میگذره و چه سلیقه و نظر و عقیده ای دارم...

برای همسرم هم که... خب ما بیشتر دوتا همخونه ای هستیم که یه موضوع مشترک به نام فرزند داریم. به ندرت کنار هم میخوابیم، به ندرت تر ارتباط زناشویی داریم و به ندرت ترتر ابراز علاقه توامان... باز گلی به جمال خودم. نه واقعا میگم. من ابراز علاقه امو انجام میدم. نه به جهت اینکه خرش کنم یا بکشم تو اتاق خواب یا هرجای دیگه. برای اینکه میخوام بهتر باشیم، برای اینکه میخوام زندگیمون گرمتر باشه و هوایی نشم. اما میدونید چیه؟ حتی به اندازه یه «منم دوستت دارم» ساده هم جواب نمیگیرم. با هم مسافرت میریم، باهم خرج میکنیم، باهم خرید میکنیم، باهم گردش و رستوران و مهمونی میریم، باهم میخندیم... چون زن و شوهر هستیم، چون من فقط یه شوهرم!

۲۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
آقای پدر

نمیدونم داستان عبور طالوت و دارو دسته اش از صحرای تاریک رو شنیدین یانه... ظاهرا طالوت در میانه صحرا به قومش میگه که  این سنگریزه های کف صحرا واقعا سنگریزه نیست. هرکسی که از سنگریزه های کف این صحرا برداره صبح فردا پشیمان خواهد شد و هرکسی هم که برنداره باز پشیمان میشه... یه عده کمی دست به کار شدن و جیبها و سوراخ و سمبه هاشون پر کردن. با خودشون اینجوری استدلال کردن که «که خب حالا برمیداریم دیگه، چیزی که از دست نمیدیم، فقط یه شب بارو بنه امون سنگین میشه...» عده بیشتری هم ساده لوحانه ادای آدمهای قانع و با عزت نفس و «خدابس» رو در اووردن با خودشون فکر کردن «ما که از اوضاع زندگیمون راضی هستیم چه کاریه که الکی بارمون سنگین کنیم...» و دست خالی از صحرا عبور کردن. صبح فردا که از صحرا گذشته بودن جیبهاشون خالی کردن و دیدن ای دل غافل، همش در و مروارید و هر کوفت دیگه ایه که تو اون زمان ارزشمند بوده. خلاصه هر دو دسته افسوس خوردن اساسی. عده ای برای اینکه دست خالی بودن و عده دیگری برای اینکه بیشتر برنداشته بودن...

۱۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
آقای پدر

1- فندق از دیشب یه ذوق عجیبی داشت برای امروز. چون قرار بود همراه بزرگه بره سرکار. کله سحر اومده بین من و بزرگه خودشو جا کرده و بعد از چند دقیقه با دست و پا منو هل میده و میگه: "گرمم شده تو بلندشو برو!" هیچی دیگه جا خوابم هم اشغال شد. موقع رفتن بهم میگه: "من دیگه دخترکوچولوی بزرگی شدم، میتونم برم اداره!!"

2- از اول مهر اوضاع خوب پیش نمیره. موسسه دیوانه شده و هر هفته که از مهر گذشته برای ما یه چالش جدید ایجاد کرده. مدیر رو مجبور کرده که 3 تا از نیروهاشو کنار بزاره. تخفیف شهریه ها رو وتو کرده، حقوق تابستان تا دهم مهر پرداخت نمیشه... اول صبح مدیر خیلی خندون و سرحال اعلام یه جلسه فوری با کل کادر رو میکنه!! صبح؟ در تایم مدرسه؟ اتفاقی که نباید بیفته افتاده. در جلسه دیروز با مدیر موسسه کار بالا گرفته و دست آخر مدیر اعلام کرده یا شرایطمون میپذیرن یا استعفا میده!!! مدیر خیلی شفاف و صادقانه عین ماوقع رو توضیح میده. همه چیز بهم ریخت. کل کادر ثابت اعلام میکنه که در صورت نبودن مدیر کارو رها میکنه. به جرات میتونم بگم دستکم نیمی از دبیران هم عطاشو به لقاش میبخشن و نمیان. هفته آینده، هفته آینده، هفته آینده... شاید کل متوسطه اول و دوم از هم بپاشه... طوفان در راهه. 

حالا گیر کردم. باید از امروز همسر رو در جریان امور بزارم یا نه؟ باید بدونه که اوضاع کار بهم ریخته یا نه، بزارم که وضعیت کلا بهم بریزه یا کلا بهبود پیدا کنه و بعد درجریانش قرار بدم؟ اصلا نمیدونم خانم ها میخوان این چیزا رو بدونن یا نه.

3- بهم میگه: «آقا بعضی وقتا هستین اما نیستین، چیزی نمیبینید... چهره اتون شبیه آدمایی میشه که شب شنبه یادشون میوفته فردا چهارتا امتحان دارن!» در جوابش میگم: "بعضی وقتا اینقدر خودتو مشغول میکنی تا به هیچی فکر نکنی... اما امان از لحظه ای که دیگه کاری نداری".


پی نوشت:

ناخوداکاه یاد مجموعه سال گذشته افتادم. دم آخر منو خواستن و باهام جلسه گذاشتن و حاضر شدن تمام شرایط مالی مورد نیازمو تامین کنن... قبول نکردم فقط بخاطر مسافت!

۱۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۵
آقای پدر

گزیده ای از بیانات و کردار سرکارخانم در یک ماه اخیر:

الف) اخر شهریور چندتا عروسی رفته و کلا افتاده تو خط عروس و داماد بازی! اومده جلوم وایساده و میگه: "پدر میای ازدواج کنیم؟"

از لحظه ای که کت و شلوار پوشیدم عنوانم به «داماد» تغییر کرد. تصورشو بکنید که موقع راه افتادن، موقع پیاده شدن از ماشین، موقع ورود به سالن و کلا در تمام مدت عروسی، دست منو گرفته و منو «داماد» صدا میکنه!!! ملتم عجیب چپ چپ نگاه میکردن.

تمام مدتی که توی قسمت زنانه حضور داره، بین عروس و داماد میشینه و هرجا عروس میره دنبالش راه میوفته. حتی تا پشت در سرویس بهداشتی!!

۱۲ نظر ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۶
آقای پدر

به نظرم یکی از سخت ترین حالات دنیا اینه که جلوی ابراز علاقه خودتون رو بگیرید. از شدت نیاز به گفتن «دوستت دارم» همه درزای بدنتون باز بشه اما بازم دهنه رو محکم بکشید و اجازه خارج شدن الفاظ و حتی انفاس رو به خودتون ندید. به دلایل مختلف ما جلوی گفتن این دوتا واژه ساده رو میگیریم. دم دستی ترین دلیلش خجالت و شرمه، و پیچیده ترینش... پیچیده ترینش رو من باهاش مواجهم. اینکه هم من بدونم دوسش دارم، هم اون بدونه و هم هردومون بدونیم طرف مقابل میدونه و بدتر از همه اینکه میدونیم گفتنش بیشتر دردناکه تا شیرین و لذتبخش... نتیجه اینکه از هم دوری میکنید و حرص میخورید که چرا محبوب مورد نظر -که خودش هم میدونه- پیش نمیاد و وقتی هم یکیتون طاقت از کف میده بعد از چند روز پیشقدم میشه، از شدت خشم سردترین رفتار رو باهم انجام میدین و گاها به انحای مختلف همدیگرو رنج میدین و در انتها از رنج کشیدن طرف مقابل درد میکشید... درد میکشید که چرا اون دوتا کلمه سحرانگیز رو نگفتید و چرا نشنیدید. میشید دوتا آدم مازوخیست! اصلا بگید که چی بشه؟ قراره چی بشه؟ چی میتونه بشه؟

میگویند عشق آنست که هیچگاه پشیمان نشوید... اما گاهی به جایی میرسید که هرلحظه پشیمانید که چرا عاشقی تان را فریاد نمیزنید.


۱۹ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۲
آقای پدر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۳
آقای پدر

کنارش دراز کشیده ام

من رو به او، او رو به سقف...

از تماشای نیمرخش لذت میبرم

از آن چشمان درشت، از آن ابروهای بلند، از آن پوست دارچینی

از آن وجود همیشه گرم

به نفسهایش گوش میدهم، نفسهایی که همیشه منظم و بلند است

بر عکس من که همیشه کوتاه و بی صداست

شاید میخواهد به من اطمینان بدهد که هست

که آنجاست

که با شنیدنش آرام شوم.

من بی صدا نفس میکشم و... اتفاقا گاهی نیستم!

۱۵ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۳۴
آقای پدر


۱- خیلی وقته فیلمی معرفی نکردم. امروز خیلی اتفاقی دیدم که یکی از شبکه ها داره فیلم یادگاری (Memento) رو نشون میده. محصول سال ۲۰۰۲ و کارگردانی کریستوفر نولان. از اون دست فیلم هایی که خیلی آروم و بی سروصدا و کم خرج ساخته شد اما همه رو در اون سال ها غافلگیر کرد. یادگاری از اون دست فیلم هاست که هیچ وقت فراموش نمیکنید و به علاوه از چندین بار دیدنش هم لذت میبرید. به علاوه نولان نابغه و‌باوقار، چندتا سکانس عجیب در فیلم مخفی کرده که به هیچ عنوان در اولین و حتی دومین بار دیدن فیلم متوجهش نمیشید ولی...وای خدای من، بینظیره. داستان فیلم متحیر کننده است، قهرمان داستان دنبال قاتل همسرش میگرده اما مشکل اینجاست که حافظه کوتاه مدتش رو در همون حادثه از دست داده و درنتیجه چیزی رو بعد از صورت مرده همسرش به یاد نمیاره... در نتیجه از هر کسی که باهاش مواجه میشه، عکس میگیره و یه یادداشت درباره اون ادم مینویسی ما داستان این عکس ها رو میبینیم و البته به صورت وارونه، در واقع در هر مرحله ما یه عکس رو میبینیم تا به مراحل و اتفاقات گرفتن اون عکس برسیم. در ظاهر داستان داره به عقب برمیگرده اما در انتها متوجه میشیم که خیلی هم خوب جلو میرفت. این نوع تعریف داستان نیاز به فیلمنامه و کارگردانی ظریف و دقیق و هوشمندانه داشت، چرا که میتونست تبدیل به یه مهمل واقعی بشه اما درنهایت فیلمی شد که به یاد همه میمونه و به علاوه کریستوفر نولان رو به سطح اول هالیوود پرتاب کرد. جان من ببینیدش.

نکته ویژه: سامی جنکینز!

۱۲ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۱
آقای پدر

جمعه صبح در گروه خانوادگی اعلام میکنم که "امروز در پارک گفتگو آخرین روز فستیوال قهوه است و هرکه پایه است بیاد بریم..." اولین برخورد این بود: «نرو طبق شنیده های آقای ... (از مراجع عظام) گویا به عنوان جشنواره قهوه عده ای همجنس باز هم هستن و حمایت از اونها»!!!!

درجا دچار سردرد شدم و بلافاصله جواب دادم "من موندم چرا این اطلاعات به دست وزارت کشور و نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات نمیرسه!!" و  برای اولین بار تصمیم گرفتم سر از این «شنیده» در بیارم. چرا که به لطف گستردگی شبکه های اجتماعی و تبحر خارق العاده بشرایرانی در تولید و نشر و پخش کذبیات و بالاتر از اون خوش باوری بخش قابل توجه جامعه همه روزه کلی از این دست شایعات ریز و درشت به سمع و نظرمون میرسه. اما این بار واقعا تصمیم گرفتن ته و توش دربیارم و به علاوه دق دلیمو هم سر اون دوست محترم دربیارم پس عصر دست دخترا رو گرفتم و نشریفمون بردیم فستیوال قهوه. 

۷ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۶
آقای پدر

1- به هر دلیل امروز حس خوبی به خودم و زندگیم و کارم و هرچیز دیگه دارم. یه بخشی از این حال رو مدیون نوشته های اخیر خودم هستم و البته همراهی و کمک دوستی که امیدوارم اونم گرفتاری هاش کمتر و حال و هواش بهتر بشه. در همین راستا دیشب زودتر خوابیدم و صبح هم کمی زودتر بیدار شدم، تقریبا 4:30. به سر وضعم رسیدم و با خوشرویی هم از دخترا جداشدم. تو مدرسه هم جدی و مطمین و البته خوش برخورد با همکار و دانش آموز رفتار کردم. نه بگو بخند الکی راه انداختم و نه خودمو غمزده و افسرده نشون دادم. ناگفته نمونه که خواب مناسب و آرام به شدت در فعالیت روزانه تاثیرگذاره و ضامن روحیه مناسب. با این وجود من از داشتن خواب ارام و مطلوب بی نصیبم کلا. به طور کلی کم خواب و بد خوابم!!!

۲۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۵
آقای پدر